تبليغاتX
عقرب نامه

90/09/26

بهمن جادویه

 

بهمن جادویه یا بهمن جادو یا بهمن جاذویه یا بهمن ذوالحاجب یا بهمن دراز ابرو یا بهمن مردانشاه در دههٔ ۶۳۰ میلادی در اواخر دوران ساسانی و در طی حملهٔ اعراب به ایران فرماندهٔ سپاه ایران در منطقهٔ سواد (عراق) بود. شهرت او بیشتر بخاطر فرماندهی در جنگ پل است. جنگ پل تنها جنگ در رشته جنگ‌های صدر اسلام مابین ایران و اعراب بود که به پیروزی ایرانیان منجر شد. ابوعبیدبن مسعود ثقفی فرماندهٔ سپاه عرب بود. این جنگ در زمان خلافت عمر و در سال ۶۳۴ میلادی به وقوع پیوست. ابوعبید در این جنگ کشته شد و جنگ با پیروزی ایرانیان به پایان رسید.

 

 پیروزی بهمن جادویه در جنگ پل

 

خالد بن ولید بین سال‌های ۶۳۲ تا ۶۳۳ میلادی در طی جنگ‌هایی توانست حیره پایتخت لخمی‌ها را تصرف کند. پس از تصرف حیره ابوبکر او را به شام روانه کرد و مثنی بن حارث شیبانی در عراق جایگزین او شد. با عزیمت خالد بیشتر شهرها و آبادی‌هایی که بتاراج عرب رفته بودند و یا تن به پرداخت جزیه و خراج داده بودند، باز از فرمان اعراب سر فرو پیچیدند. رستم فرخزاد که در این زمان کسب قدرت کرده بود، دهقانان سواد را به دفع اعراب واداشت و به هر آبادی کسی را فرستاد تا مردم را بر عرب بشوراند. در سال ۶۳۴ میلادی بهمن جاذویه توسط رستم فرخزاد از تیسفون به همراه سپاه و فیلان جنگی به سواد اعزام شد از آن سوی ابوعبیدبن مسعود ثقفی نیز در کرانهٔ غربی فرات در جایی به نام مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات پلی واقع بود ابوعبید با لشکر خویش از آن پل گذشت و در طی جنگی سخت ابوعبید با حدود چهار هزار نفر از لشکریانش در این جنگ که جنگ پل نامیده می‌شود، کشته شدند و گروه باقیمانده فرار کردند. همچنین مثنی بن حارث شیبانی در این جنگ زخمی شد و چندی بعد در اثر همین زخم فوت کرد. بهمن جادویه می خواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از این رو بهمن راه تیسفون را در پیش گرفت. طبق روایاتی پس از این شکست سنگین عمر تا یکسال دیگر نام عراق را نمی‌آورد.

 

 کشته شدن بهمن در جنگ قادسیه

 در سال ۶۳۷ میلادی جنگ قادسیه به وقوع پیوست. در روز دوم لشکر امدادی اعراب که از شام رسیده بود، وارد میدان شد و نبردهای تن به تن بین پهلوانان دو سپاه صورت گرفت. هنگام مبارزه سه نفر از سرداران ایرانی که بهمن جادویه هم یکی از آنان بود، کشته شدند.

 

 

اشتباه و خلط در گزارش‌های مربوط به ذوالحاجب

 

برخی از مورخان نام او را مردانشاه و لقبش را ذوالحاجب آورده، و گفته‌اند: چون ابروان انبوهش را می‌بست تا بر چشمانش فرو نیفتند، به ذوالحاجب ملقب شد. اما این دلیل چندان قانع‌کننده نیست، زیرا ظاهراً در همان دوره کسان دیگری هم به ذوالحاجب و ذوالحاجبین نام بُردار بوده‌اند. نولدکه نوشته است که احتمالاً علت اینکه به چندین نفر لقب ذوالحاجب تعلق گرفته شاید به سبب مقام و عنوانی بوده‌است که در دستگاه ساسانیان داشته‌اند. نیز در اینکه مردانشاه و ذوالحاجب نام و لقب بهمن بوده است، با تکیه بر روایات مورخان مسلمان می‌توان تردید کرد، زیرا نه تنها طبری هیچ‌گاه او را مردانشاه نخوانده است، بلکه در برخی از گزارش‌ها مردانشاه و ذوالحاجب به مثابۀ دوتن اما معاصر و همراه هم، مطرح شده‌اند. در بعضی از روایت‌ها نیز مردانشاه را ذوالحاجب یا ذوالحاجبین، ولی او را غیر از بهمن جاویه دانسته‌اند. همچنین طبری در روایتی مربوط به جنگ نهاوند آورده است که چون ذوالحاجب کشته شد، بهمن جادویه جای او را گرفت. باید توجه داشت که در گزارش‌های مربوط به فرماندهان و سپاهیانی که لقب ذولحجاب داشته‌اند، خلط دیده می‌شود.

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:25 |  لینک ثابت   • 

90/09/26

بهرام چوبین

 

اسپهبد بهرام مهران معروف به بهرام چوبین از قهرمانان ملی ایران در دوران ساسانیان به شمارمی رود. او در ری به دنیا آمده بود و از خانواده مهران بود. در دوران ساسانیان بهترین افسران ارتش ایران از خاندان مهران برخاسته بودند. بهرام به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام به چوبین (مانند چوب) معروف شده بود.وی از سوی شاهنشاه ایران ، خسرو هرمز فرمانروا چارک شمال باختری بود(یک چهارم قلمرو ایران، از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذرپایگان و کردستان). در آن زمان، ایران به چهار ابراستان تقسیم شده بود که هرکدام را چارک نوشته‌اند. وی از میهندوستان بنام ایرانی است که وفاداری خود را به اثبات رسانده‌است.برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که دودمان سامانیان که باعث احیای فرهنگ و زبان فارسی شد از نسل بهرام چوبین هستند.

 

 ·       کارهای بزرگ

 

 ·       ساخت جنگ افزاری تازه

 

بهرام چوبین هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتعال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح تعرضی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتی کوتاهتر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی شباهت به راکت‌های امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته‌ای که بر پشت قاطر قرارداشت با کشیدن زه پرتاب می‌شد. طرز پرتاب آن بی شباهت به کمان نبود. دستگاه از یک زه (روده خشک شده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار می‌کردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل می‌دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری می‌کرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی می‌کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار دفاع می‌کردند.

 

·       جنگ با چینیان

  ۲۸ نوامبر سال ۵۸۸ میلادی ، ارتش ایران در جنگ با خاقان «شابه» در بلخ از سلاح تازه‌ای که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در این جنگ فرماندهی ارتش ایران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبین برعهده داشت که در تاریخ نظامی جهان از او به عنوان یک نابغه رزم نام برده‌اند.«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانیان، وقتی شنید که خاقان شمال غربی چین وارد اراضی ایران در شمالشرقی خراسان (تاجیکستان فعلی و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغیس است ژنرالهای ایران را به تشکیل جلسه‌ای در شهر تیسفون (مدائن نزدیک بغداد) پایتخت آن زمان ایران فراخواند و تصمیم خود را به اخراج خاقان از ایران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتیب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرین اطلاعی که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ایران) رسیده، «خاقان شابه» دارای ۳۰۰ هزار مرد مسلح و چند واحد فیل جنگی است.ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبین را برای انجام این کار خطیر برگزیدند و او پذیرفت. بهرام از میان ارتش پانصد هزار نفری ایران، ۱۲ هزار مرد جنگدیده ۳۰ تا ۴۰ ساله (میانسال) را برگزید که اضافه وزن نداشتند و میهندوستی آنان قبلا به ثبوت رسیده بود و بیش از سایرین قادر به تحمل سختی بودند و در جنگ سواره و پیاده تجربه داشتند. وی به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافی عزم بیرون راندن زردها را از خاک وطن کرد.بهرام به جای انتخاب راه معمولی، از تیسفون به اهواز رفت و سپس از طریق یزد و کویر خود را به خراسان رساند به گونه‌ای که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگر داشت هر دو روز یک بار سربازان را جمع می‌کرد و برای آنان از اهمیت وطندوستی و رسالتی که هر فرد در این زمینه دارد سخن می‌گفت و آنان را امید ایرانیان می‌خواند ـ مردمانی که می‌خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زیست کنند.خاقان زمانی از این لشکر کشی آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنید که بهرام با کمتر از ۱۳ هزار نفر آمده‌است چندان نگران نشد و با تمامی مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان یکصد تا سیصد هزار تن گزارش کرده‌اند به مقابله با بهرام شتافت.بهرام به واحدهای آتشبار (نفت اندازان) توصیه کرد که حمله را با پرتاب پیکانهای شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظیم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تیر چشم فیلها را هدف قرار دهند، و در این جریان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقیم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظیم او متلاشی گردید و پسر وی نیز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط یک روز طول کشید که از شگفتی‌های تاریخ نظامی جهان است.

  

·       پیکار با خسرو پرویز

 

 هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوههای پامیر و سین کیانگ امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه (خسرو پرویز) بر ضد پدرش کودتا کرده‌است که برق آسا خود را به تیسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرویز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعیین شاه بعدی زمام امور را به دست گرفت که خسرو پرویز با دریافت کمک از امپراتور وقت روم به جنگ او آمد. قسمتی از ارتش ایران هم به پرویز پیوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سیاست را بر ادامه برادرکشی و قتل ایرانی به دست ایرانی که امری ناپذیرفتنی بود ترجیح داد و به خراسان بازگشت و تا پایان عمر در همانجا باقی ماند. به نوشته برخی از تاریخ نگاران، سامانیان که باعث احیاء زبان فارسی و فرهنگ ایرانی شدند از نسل بهرام چوبین هستند.

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:19 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

هرگز نخواب کوروش

 

دارا  جهان  ندارد  سارا  زبان ندارد                   بابا ستاره ای در هفت اسمان ندارد     

کارون زچشمه خشکید البرز لب فروبست           حتی  دل  دماوند اتش فشان  ندارد

دیو سیاه در  بند  اسان رهید و بگریخت             رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید  زاینده رود خشکید              زیرا دل سپاهان  نقش جهان  ندارد

بر نام  پارس دریا  نامی  دگر نهادند               گویی که ارش ما  تیر و کمان  ندارد

دریای مازنی ها  بر کام  دیگران شد               نادر زخاک برخیز  میهن جوان ندارد

دارا  کجای کاری  دزدان سرزمینت               بر بیستون  نویسند  دارا جهان  ندارد

اییم به دادخواهی  فریادمان بلند است               اما چه سود  اینجا  نوشیروان  ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی          اما صد اه و افسوس  شیر زیان ندارد

کو ان حکیم توسی  شهنامه ای  سراید               شاید که  شاعر ما  دیگر بیان  ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهر اریایی             بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

 

 

سیمین بهبهانی

 

                                               

نوشته شده توسط حاجی در 21:35 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

سخن بزرگان - 5

 

1)    انان که مدام دل نگران ناتوانان اند  هیچگاه نمیتوانند ناتوانی را نجات بخشند! با اشک ریختن ما انها توانا نمیشوند باید توانا شد و انگاه استین همت بالا زد .ارد بزرگ

2)    در حالیکه مردم برای اشتباه ناکرده هم باید پوزش بخواهند سیاستمداران پر اشتباه خود را عاری از

3)    خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست. زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند . فردریش نیچه

4)    با ادمهائی که همیشه از شما میخواهند حرفهایشان را به این و ان نگوئید کمتر گفت و گو کنید . ارد بزرگ

 

5)    خنده طبیعی زیباست و نوای زندگیست . ارد بزرگ

6)    برای ادمی بهتر است اصلا بدنیا نیاید تا اینکه بدنیا بیاید و اثری از خود به جا نگذارید . ناپلئون

 

7)    انگاه که مردم بر داشته های خویش اگاه باشند دیگر تن به ستم نمی سپارند . ارد بزرگ

 

8)    با دیگران انگونه رفتار کن که دوست داری با رفتار شود. براون

9)    کاش گوش به تجربه ها بسپاریم اموختن تجربه ها مانع از رسیدن به خواری و زبونی است . ارد بزرگ

10)                       هرگونه ایراد می دانند و برای همین هیچگاه پوزش نمی خواهند . ارد بزرگ

 

11)                       انکه میخواهد روزی پریدن اموزد , نخست می بایست ایستادن , راه رفتن, دویدن و بالا رفتن اموزد . پرواز را با پرواز اغاز نمی کنند .نیچه

12)                       نقادی که در انتهای ارزیابی خویش  راه و شیوه درست را نشان میدهد یاوه گوئی بیش نیست . ارد بزرگ

13)                       پرسشگری حس کودکانه ایست که باید تا پایان زندگی باید همراهش داشت. ارد بزرگ

 

14)                       خرد در دانسته های ما دیده نمی شود خرد تنها در کردار ما هویدا می گردد . ارد بزرگ

15)                       تا زنده اید دل خود را زنده و شاد نگه دارید. فرصت برای دلتنگی و مرگ بسیار زیاد است . اسکار وایلد

16)                       نجابت بر جسته ترین خوی ایرانیان است . ارد بزرگ

 

17)                       همه ادعای رفاقت میکنند اما کسیکه انرا ثابت می کند رفیق حقیقی است . ماکسیم کورگی

18)                       ازادی عنوانی برای زینت کاخ دیوان سالاران نیست . ازادی کوچکترین حق مردم است که اگر نباشد هیچ دودمانی برجای نخواهد ماند . ارد بزرگ

 

19)                       پول مانند حس ششم است که بدون ان نمیتوان از پنج حس دیگر به طور کامل استفاده کرد . بدون درامد کافی نصف امکانات زندگی به روی ما مسدود خواهد شد . سامرست مرام

 

20)                       ره اورد گفت و گو با نادان دو چیز است : نخست از دس دادن بخشی از عمر و دیگری گرفتار شدن به افکار پوچ و بی ارزش . ارد بزرگ

 

21)                       برای انکه دوستیمان پا برجا بماند  بهتر است همواره میانمان فاصله ای باشد . ارد بزرگ

22)                       دیروز تاریخ است.فردا راز است .امروز یک هدیه است . دالایی لاما

 

23)                       مردانی که بیشتر از جایگاه و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن می تازند . ارد بزرگ

24)                       ازادی این نیست که هرکس هرچه دلش خواست بکند بلکه ازادی حقیقی,قدرتی است که شخص را مجبور به انجام وظایف خود میکند . ماکدونال

 

25)                       زمین هر روز هزاران هزار گل زیبا به ما ارزانی می دارد اما کمتر کسی زمین را می بیند . ارد بزرگ

 

26)                       پرحرفی در هنگام اندرز  از اثر ان می کاهد.ارد بزرگ

27)                       هنر زمانی ارزش می یابد که سخن ناتوان از گفتن است.ارد بزرگ

28)                       از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت. جوانی که از ارمانهای بزرگفاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . نادر شاه افشار

29)                       مهم نیست که دیگران ما را باور کنند . مهم انست که خود خویشتن خویش را باور کنیم . ارد بزرگ

 

30)                       زیباروئی که میداند زیبائی ماندنی نیست پرستیدنی است . ارد بزرگ

31)                       ازادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته انهاست . ارد بزرگ

32)                       جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست . مارک تواین

33)                       ایران  سپیده دم تاریخ است . ارد بزرگ

 

34)                       هر قدر به دیگران احترام بگذاریم به ما احترام خواهند گذاشت . ارد بزرگ

35)                       بشریت انقدر که از فکر حوادث ناراحت میشود از خود ان حوادث زحمت نمی بیند . مونتی

 

36)                       اگر بر ساماندهی نیروهای خود توانا نباشیم  دیگران سرنوشتمان را می سازند . ارد بزرگ

 

37)                       هرگز هنگام گام برداشتن به سوی ارمان بزرگ نگاهت به انانی که دست مزد خویش را پیشاپیش میخواهند نباشد! تنها به توانائی های  خود اندیشه کن .ارد بزرگ

38)                       ایرانیان هرگاه پشتکار داشته اند  شگفتیها افریده اند . ارد بزرگ

 

39)                       انسان بر اثر نداشتن حوصله کارش به طلاق میکشد و بر اثر نداشتن حافظه دوباره ازدواج میکند . مارسل گرانشو

 

40)                       در کنارمان دلبر هست و اگر نیست در سفر رسیدن به اویم .پس تنهائی وجود ندارد . ارد بزرگ

 

41)        انگاه که ایران شکوه اساطیری خویش را باز یابد  ارزوهای ارد هم به پایان می رسد .ارد بزرگ

   

نوشته شده توسط حاجی در 21:33 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

سخن بزرگان -4

 

 

1.     بخشیدن تخت و اورنگ به خویشاوندان از زبونی است  . ارد بزرگ

2.     لبخند حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند باز هم زیباست. کریستیان بوبن

3.     انسان هیچ وقت بیشتر از ان موقع خود را گول نمی زند که خیال میکند دیگران را فریب داده است . لارشفوکو

 

4.     کورش نماد فرمانروایان نیک سرشت است و نام او می ماند  چرا که از راستی و کمک به ادمیان روی برنگرداند . ارد بزرگ

 

5.     ابله همیشه به دنبال ابله بزرگتر می گردد که او را تحسین کند .بوالو

6.     برای ادمهای گرسنه هیچ نسخه ای جای خوراک انها را نمیگیرد . ارد بزرگ

7.     نفرین به دلی که اه ستمدیدگان را نمی شنود و دست گیر ادمیان نمی شود . ارد بزرگ

 

8.     خوار نمودن هر ائین و نزادی به کوچک شدن خود ما خواهد انجامید . ارد بزرگ

9.     با خرد به سرچشمه پاکی بیندیش . ادمی گاهی مبدا را اشتباه میگیرد  برسان زمانی که رودها را سر چشمه دریا ها می نامد. حال انکه ابرها از دریاها بر می خیزند و رودها و چشمه ها را لبریز میکنند . ارد بزرگ

 

10.                        بیشترین تاثیر افراد خوب زمانی حس میشود که از میان رفته باشند. امرسون

 

11.                        در تاریک ترین شب های ستم  روشن ترین ستاره ها زاده میشوند . ارد بزرگ

12.                        اشخاص موفق از عمل باز نمی ایستند. اشتباه میکنند اما دست نمی کشند. کنراد هیلتون

13.                        اگر میخواهی قدر پول را بدانی  قرض کن .شامفر

14.                        گذشت زمان ادمی را پیر نمی سازد بلکه ترک ارمانها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده  میکند . دوگلاس مک ارتور

15.                        ان اندیشه هائی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند . نیچه

16.                        ادمی بهر تنها زیستن می باید یا حیوان باشد یا خدا . نیچه

17.                        تا بدبختی را نشناسیم راه راه بدست اوردن و نگه داشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم . داوید وایت 

 

18.                        ادمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک به دیگران با انها ارتباط برقرار میکند . فردریش نیچه

 

19.                        ما همان میشویم که تمام روز به ان می اندیشیم . نایتینگل

 

20.                        خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی که تنها شوی . ارد بزرگ

21.                        شالوده و زیربنای گسترش هر کشور  فرهنگ است . ارد بزرگ

22.                        حکمت درختی است که ریشه ان در قلب است و میوه ی ان در زبان . بطلمیوس

 

23.                        ابادی یک کشور از روی نسبت ازادیش سنجیده میشود نه از روی حاصلخیزیش . مونتسکیو

 

24.                        در سرزمینی که اذرخش و طوفان میدان داری می کنند  کسی به فکر فردا نیست . ارد بزرگ

25.                        برای رسیدن به بلندای بخشندگی باید از حرص وجود خود بگذری . ارد بزرگ

26.                        پنجره درست شناخت ادمیان  بازبینی زندگی نیاکان انهاست . ارد بزرگ

27.                        هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند  بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است. لافونتن

 

28.                        قانون اساسی هر کشور نمای ساختار ان سرزمین است و ناراستی ان سستی در پی دارد . ارد بزرگ

29.       بزرگترین کارخانه نابودی توانمندیها ائین اموزشی نادرست است . ارد بزرگ        

 

30.                        یک اموزگار میتواند با رفتار و گفتارش کشوری را دگرگون سازد . ارد بزرگ

 

31.                        با ولخرجی تنها مال نمی رود. زمان ارزشش فراتر است  و ان هم نابود میشود . ارد بزرگ

32.                        برای انکه به فرودستی گرفتار نشوی  دست گیر ادمیان شو . ارد بزرگ

 

33.                        برای شب پیری در روز جوانی باید چراغی تهیه کرد.بلو تارک

 

34.                        رود مهر در ایران جاریست . ازادی و ازادگی خواست همیشگی ایرانیان است . ارد بزرگ

 

35.                        در زندگی وقتی کاری برای انجام یا چیزی برای عشق ورزیدن یا بارقه ای برای امیدواری داشتید انگاه بدانید فرد شادی خواهید بود. ارسطو

 

36.                        بی باکی گله ناشی از بیداری چوپان است . ارد بزرگ

 

37.                        پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند . بزرگمهر

38.                        بزرگترین بدبختتی انست که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم. باس

39.                        بیداری بدون اگاهی امکان پذیر نیست . ارد بزرگ

40.                        برای پرش های بلند گاهی نیاز است چند گامی پس رویم . ارد بزرگ

41.                        خودت را بشناس اما به ان مبال .ارد بزرگ

42.                        پشیمانی ای که ما را به راه راست نکشاند  هیچ ارزشی ندارد . ارد بزرگ

43.                        غضب,نابیناترین و زشت ترین و شدیدترین ناصحان است . دسه گور

 

نوشته شده توسط حاجی در 21:31 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

سخن بزرگان -3

 

 

1)    اسودگی ادمی به گنج و دینار نیست که به خرد است و دانش . ارد بزرگ

2)    خوش رفتار کسیست که بتواند با ادمهای بدرفتار سازش کند . فرانسو

3)    دروغ مانند برف است هر چه ان را بگردانی بزرگتر میشود . مارتین

4)    رسیدن به راستی و درستی چندان سخت پیچیده نیست  کافیست کمی به خوی کودکی برگردیم . ارد بزرگ

 

5)    تاریخ تکرار بی پایان خطاهای زندگی است . لورنس دورل

6)    حقیقت زندگی اینست که همه ی  انسانهایی را که با انها در تماس هستیم شاد کنیم . دیپاک چوپرا

7)    گفتگو با ادمیان ترسو  خواری بدنبال دارد . ارد بزرگ

 

8)    اگر از انسانارزو و خواب گرفته شود بیچاره ترین موجود روی زمین است . کانت

9)    یک اموزگار خام میتواند شاگردان خویش را برای همه زندگی سرگردان کند . ارد بزرگ

10)                                                                                                                                                                                                                               تاریکی در زندگی ماندگار و ابدی نیست, برسان روشنایی. ارد بزررگ

11)                                                                                                                                                                                                                               اگر به جای اسلحه با معلم به جنگ دنیا می رفتیم  همه ی  دشمنان نابود می شدند. بیسمارک

 

12)                       غمکش مردم همای سرفرازی انها خواهد شد . ارد بزرگ

 

13)                       تنها کسی که موجب خواری همیشگی ما میگردد خود ما هستیم . ارد بزرگ

 

14)                       فرمانروایان اگر خوئی صوفیانه داشته باشند همواره دشمنان سرزمین خویش را افزون نموده و گستاخ تر میکنند. ارد بزرگ

 

15)                                                                                                                                                                                                                               دیوان سالاران بر این باور نباشند که انتخابات حقی است که انها به مردم می دهند . ارد بزرگ

16)                       خوش نامی بزرگترین فر و افتخار هر ادمی است . ارد بزرگ

17)                       از فرصت هایی که دیگران به انها توجه نمی کردند استفاده کردم و اکنون مرا ادم خوش اقبالی می نامند . گیپلن

18)                       خوشبختی در خانه ی شماست بیهوده ان را در باغ همسایه مجویید . مارک اورل

19)                       ابلهان در سرزمینهای کوچک همواره سنگ کشورهای بزرگ را به سینه می زنند و هم میهنان خویش را تشویق به بخشش میهن و ناموس خود میکنند . ارد بزرگ

 

20)                       به ما می اموزند که به خاطر بسپاریم , چرا نمی امزند که فراموش کنیم؟ هیچکس نیست که زمانی در زندگی خود به این معتقد نشده باشد که حافظه همانگونه که نعمت است , بلا و لعنت نیز هست .  ف.ا.دوریویچ

 

21)                       نرمدلی و نرمش منش ادمی است و سنگدلی منش اهریمن . ارد بزرگ

 

22)                       فرصت های بزرگ به همه روی می اورد ولی بسیاری از افراد خبردار نمی شوند که به ان برخورده اند . دانینگ

 

23)                       هر شکست لااقل این فایده را دارد که انسان یکی از راههایی را که به شکست خوردن منتی میشود را میشناسد.لاورنس

 

24)                       اموزگاری  عشق است چنین جایگاهی هیچگاه به دست غیر مباد. ارد بزرگ

25)                       ستایشگری هنر است هنری که به ان میتوان ناراست ترین ادمیان را خم دلپسند نمود. ارد بزرگ

26)                       اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید.نادر شاه افشار

27)                       انهائی که  از زادگاه خود می روند تا رشد کنند با سپری  شدن  روزگار می فهمند بزرگترین رنج زندگی را از دست داده اند  و  ان زادگاه و میهن است . ارد بزرگ

28)                       ما دیگران را فقط تا ان قسمت از جاده که خود پیموده ایم میتوانیم هدایت کنیم . اسکات پک

29)                       تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی اند که برخلاف جریان شنا میکنند . والترنیس

30)                       انانی که چیزی برای گفتن ندارند با لودگی و ریشخند تلاش میکنند خودی نشان دهند . ارد بزرگ

31)                       برای انکه تاریخ تا ابد دروغ باشد کافیست که یک نفر حقایق را کتمان کند . میشله

 

32)                       سر چشمه خوار کردن دیگران  از بی شرمی و بی ادبی است . ارد بزرگ

 

33)                       کسیکه فقط یک دین را می شناسد  دین دار نیست . ماکس مولر

34)                                                                                                                                                                              بکوش عظمت در نگاهت باشد نه در انچه مینگری . اندره زید

35)                                                                                                                                                                              بگذارید این نکته شعار شما باشد "باید هر روز چیز تازه ای فرا گیریم." هربرت

36)                       اگاهی تنها را رسیدن به ازادیست . ارد بزرگ

37)                       اگر بت ها را وازگون کرده باشی کاری نکرده ای . وقتی واقعا شهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خود از میان برداری . نیچه

 

38)                       نادانی و پستی یک نفر در گذشته نمیتواند میدان انتقام از خاندان او باشد . ارد بزرگ

 

39)                       همیشه کسان از زندگی شکایت میکنند که چیزهای غیرممکن خواسته اند . رنان

40)                       در یاها نماد فروتنی اند . در نهاد خود کوههایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه انرا به رخ ما نمی کشند. ارد بزرگ

 

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 21:30 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

سخن بزرگان - 2

 

 

1)      گذشت زمان ادمی را پیر نمی سازد  بلکه ترک ارمانها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده می کند . دوگلاس مک

2)      پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی  یافتن ارمان و خواسته ای هویداست . ارد بزرگ

 

3)      خدا را شکر کنید که نعمتها و موهبت هایش به علت بینش محدود ما متوقف نمی شود .کاترین پندر

 

4)      زندگی رنج و درد نیست بلکه هدیه ایست برای شاد بودن. مادر گیتی جام زهر بر دهان کودک خویش نمی گذارد  او می پروراند برای بهروزی و خوشبختی . ارد بزرگ

 

5)      یک ابله تحصیلکرده از یه ابله بی سواد ابله تر است.مولیر

 

6)      انکه درست سخن نمی گوید دانا ترین هم  که باشد همگان بی سوادش پندارند . ارد بزرگ

 

7)      زندگی ات را قربانی چیزی مکن  همه چیز را قربانی زندگیت کن . اشو

 

8)     دوست واقعی کسیست که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . مارکز

 

9)       وقتی انسان ارامش را در خود نیابد جستجوی ان در جای دیگر کار بیهوده ایست . لارو شفوکو

 

 

10)     تنها با از خود گذشتگی برای دیگران می توان جاودانه شد . ارد بزرگ

11)     موفقیت یک درصد نبوغ  99درصد عرق ریختن است . ادیسون

12)    هنگامی که میخواهی وظیفه و بایسته خود را انجام دهی از کسی فرمان نگیر . ارد بزرگ

13)   مهم این نیست که در کجای جهان ایستاده ایم  مهم اینست در چه راستایی گام برمیداریم . هولمز

14)   بسیاری از ارزوهایمان را میتوانیم با نشان دادن توانمندی خویش به اسانی به دست اوریم . ارد بزرگ

15)   سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم  بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم . مارکوس گداویر

16)    مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از ان استفاده نمی کنیم. ویلیام جیمز

17)   نگاه حردمندان به ریشه ها می رسد و دیگران گرفتار نمای بیرونی ان میشوند . ارد بزرگ

18)   بهترین خوشبختی ها  یاری به دیگران است . البرت هوبار

19)    چهاچوب نگاه ما زمینی است اما برایند اندیشه ما جنبه اسمانی نیز پیدا میکند . ارد بزرگ

20)    چیزی که ما نمیتوانیم بفهمیم ضد و نقیض زندگی انسان است.جون از یک طرف طبیعت یا خدا انسان را افریده که حتما مرتکب گناه میشود و از طرف دیگر به ما می گویند که هر کسی که مرتکب گناه گردید در جهان مجازات خواهد گردید! بهتر این بود که از روز نخست ما را طوری می افریدند که قدرت ارتکاب گناه را نداشته باشیم. نه انکه ما را بیافرینند و بعد کیفر بدهند . موریس مترلینگ

21)    خداوند برای ما نیکی و شادی را پسندیده است این مائیم که از میان هزاران شادی به دنبال حاشیه غمگین شادی ها می رویم . فرانک

22)   هیچگاه امید کسی را ناامید نکن  شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ

23)  از تصاویر و اشکال مختلف خداوند یگانه شکلی که تا اندازه ای به فهم ما نزدیک می باشد بی پایان بودن اوست و ما از صفات او فقط همین یکی را تا اندازه ای می فهمیم و باقی صفات و اشکال او برای ما مجهول می باشد. موریس مترلینگ

24)  اهل بازار بر این باور اشتباهند که فرهنگ را هم میشود با زمان بندی دگرگون ساخت . ارد بزرگ

25)  اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما میشد سعی و عمل دیگر معنی نداشت . موریس مترلینگ

26)   هر کاری انجام میدهید  انرا با تعهد انجام دهید .باربارا دی انجلیس

27)  روح کندوست که به زنبور عسل وحی میکند . مترلینگ

28)  شناختن وظیفه کار مشکلی نیست ولی انجام وظیفه مشکل است. لرد ایبوری

29)   ترقیات بشر  زاده  عمل و کار انسان است . بناپارت

30)  کمک به همگان عشقی است که به برجستگان کمک میکند راههای سرفرازی را بپیمایند.ارد بزرگ

31)   معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش. ابن سینا

32)  دانای بی وجدان هیچ گاه صاحب روحی پاک نخواهد بود. رابله

33)هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.وین دایر

34)اغلب انهایی پیروز و موفق میشوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند . زولا

35) بزرگترین داروی خشم  صبر و درنگ است .سنکا

36) از اندیشه ها و ارزوهای دیگران برای موفقیت خود کمک بگیرید . پاندر

37)مقیاس ارزش انسان اهمیتی است که به وقت خود میگذارد. رالف امرسون

 

38)  بسیری در پیچ و خم یک راه مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند :ما چرا ناتوان از ادامه راهیم؟بدانها باید گفت :میدانی در کجا مانده ای؟همانجای که خود را پرمایه دانسته ای. ارد بزرگ

 

 

39)                       نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. زرتشت

 

40)                       پوزش خواستن از پس اشتباه  زیباست حتی اگر از یک کودک باشد . ارد بزرگ

41)                       من اینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در ان بگذرانم . کترینگ

42)                       پیوسته باید مواظب سه چیز باشیم. وقتی تنهائیم مواظب افکار خود و وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود و وقتی در جامعه می باشیم مواظب زبان خود . مادام داستال

 

43)                       ستایشگری اگاهانه چاپلوسی نیست چرا که خیلی زود ریشه ستایش شونده خاکی تازه را در دور ریشه خویش می یابد و در پس روزها این کار به بار خواهد نشست,میوه تازه ان بسیار بهتر از گذشته خواهد بود. ارد بزرگ

 

44)                       سخن گفتن یک نوع احتیاج است ولی گوش دادن هنر . گوته

 

نوشته شده توسط حاجی در 21:29 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

سخن بزرگان -1

 

1.     خدمت به خلق وظیفه نیست بلکه لذت است . زرتشت

 

2.     اندیشمندانی همواره نا اشنا می مانند که راه سخن گفتن با مردم خویش را نمی دانند. ارد بزرگ

3.      کمربند سلطنت  نشان نوکری برای سرزمینم است  نادرها بسیار امده اند و باز خواهند امد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد  این  ارزوی همه عمرم بوده است. نادر شاه افشار

4.      انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست . ارد بزرگ

 

5.      سعادت  دیگران  بخشی  مهم  از  خوشبختی  ماست . رنان

 

6.      فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند انها به گذشتگان و ایندگان نیز پاسخگویند . ارد بزرگ

 

7.      باید بخواهیم تا بتوانیم. رنه دکارت
با مردمان نیک معاشرت کن تا خود هم یکی از انان به شمار روی.هربرت

 

8.      به حال سرزمینی که روشنفکرش  حرف فرمانروایان تمامیت خواه را تکرار میکند باید گریست . ارد بزرگ

9.      شما همانی هستید که فکر می کنید. کلمنت استون

 

10.  اگر باور داشته باشی که میتوانی  حتما میتوانی.ناپائون هیل

11.  فرمانروایان با تجربه از همان چشمه ای می نوشند که مردم را سیراب می کند . ارد بزرگ

 

12.  کمی عقل سلیم  اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید ان وقت خواهید دید در این دنیا در این دنیا چقدر اسوده و خوشبختید . سامرست موام

 

13.  نگهبانی از داشته های یک کشور برای فرمانروا یک قانون است و انجام ان خودستایی ندارد . ارد بزرگ

 

14.  به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد ان نباشیم ان را دوست بداریم. اندره زید

15.  انکه زورمند و قوی است  می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند  در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری  هم در استین قویتری پنهان است . پوشه

16.  بزرگواری بی مهر و دوستی بدست نمی اید.ارد بزرگ.

 

17.  دانایان با عمل زندگی میکنند  نه با اندیشه عمل . کارلوس کاستاندا

18.  ما ندرتا درباره ی انچه که داریم فکر می کنیم  در حالیکه پیوسته در اندیشه ی چیزهایی هستیم که نداریم.شوپنهاور

 

19.  خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند.اسکاول شین

20.  مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست اورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که به دست اورده اید دوست داشته باشید.جرج برنارد شاو

21.  کار ما بیانگر قابلیت ماست.گوته

 

22.  یکی از راههای خوشبختی اینست که نسبت به کوچکترین نعمت ها  شکرگزار باشیم. هرشل

 

23.  نامداری بی نیک نامی  به پشیزی نمی ارزد . ارد بزرگ

24.  جوانی ستاره ایست که فقط یکبار در اسمان عمر طلوع میکند.زوبرت

 

25.  تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست اوردن و نگهداشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم.داوید وایت

 

26.  فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد . ارد بزرگ

 

27.  برای یاد گرفتن انچه میخواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم  اکنون برای خوب به پا کردن انچه که میدانم  احتیاج به جوانی دارم . زوبرت

 

28.  هیچ چیز عوض نمی شود  شما  دیدتان را عوض کنید  رمز کار اینست.کاستاندا

 

29.  بهترین اموزگار استاد  شاگرد اوست. ارد بزرگ

 

30.  وقتی دیوان سالاران از نزدیکان فرمانروایان شدند  دیگر امیدی به رشد کشور نیست.ارد بزرگ

 

31.  ارزومند ان مباش که چیزی غیر از انچه هستی باشی  بکوش که کمال انچه هستی باشی. دی سلز

32.  مردم به دنبال گزارش روزانه فرمانروایان نیستند  انان دگرگونی و بهروزی زندگی خویش را خواستارند .ارد بزرگ

33.  ان  زنده  که  کاری  نکند  مرده به از اوست.ضرب المثل ایرانی

 

34.  عصاره  همه  مهربانی ها  را  گرفتند  و  از  ان  مادر را  ساختند . کریستوفر مارلو

 

35.  عشقی که ادمی را به گوشه نشینی وادار کند  ارزشی ندارد  عشق باید توان پرتاب انسان به سوی هدف های راستین را داشته باشد . ارد بزرگ

 

36.  یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن . هربرت

 

37.  کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد  در حال گذراندن نخستین گام های قهرمانی است . ارد بزرگ

38.  انچه والا بودن یک فرد را ثابت میکند کرده های او نیست  چون بیخ و بن انها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند  والایی در ایمان به هدف و ارمان است . نیچه

 

39.  انکه تخم بدی را می فشاند  بدون شک همه ی محصول انرا درو می کند. دموستن

 

40.  فرمانروای بزرگ  مردم خویش را در هیچ کجای دنیا از یاد نمی برد و همیشه پناه انان است . ارد بزرگ

 

41.  انچه در انسان بزرگ است اینست که او پل است نه غایت. فردریش نیچه

 

42.  اگر ندانید به کجا می روید چگونه توقع دارید به انجا برسید . باسیل اس.والش

 

43.  سردمداران ناشایاست ترسشان از ناکارمدیشان نیست  دوری از فرمانروایی انان را می ترساند . ارد بزرگ

 

44.  هیچ یک از تمایلات نفس انسان خطرناکتر از تمایل به تنبلی نیست . اسمایلز

45.  مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند  انها در هر دم به ارمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به ان در حال پیکارند . ارد بزرگ

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 21:28 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

سرگذشت و اقدامات . . .

·     رضا شاه

 

·         رضا شاه پهلوی

 

·         محل حکومت                  ایران

·         دودمان                         پهلوی

·         القاب                             رضا شصت تیر-رضا ماکسیم-رضا خان-رضا خان میر پنج-رضا شاه بزرگ(کبیر)

·         تاجگذاری                     4 اردیبهشت 1305 خورشیدی_تهران.کاخ گلستان

·         پایان حکومت                   3 شهریور 1320 خورشیدی

·         تولد                               24 اسفند 1256 خورشیدی- مازندران. الاشت

·         مرگ                              4 مرداد 1323 خورشیدی_ افریقای جنوبی .زوهانسبورگ

·         نام پدر                           عباس علی داداش بیگ

·         همسران                         تاج الملوک.مریم سوادکوهی.توران امیرسلیمانی.عصمت دولتشاهی

 

·         فرزندان  همدم السلطنه.شمس.اشرف.محمدرضا. علیرضا. غلامرضا.عبدالرضا.احمدرضا.محمودرضا.فاطمه.حمیدرضا

 

·         وزیران معروف                 محمدعلی فروغی.حسن مستوفی.مهدی قلی هدایت

                                    محمود جم.احمد متین دفتری.رجبعلی منصور

 

 


رضا پهلوی (۲۴ اسفند ۱۲۵۶ آلاشت، مازندران۴ مرداد ۱۳۲۳ ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی) ملقب به رضا خان یا رضا شاه، شاه ایران (از ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰) و بنیانگذار دودمان پهلوی بود. سلطنت رضا شاه پایان فرمانروایی قاجاریان و آغاز دوران حکومت پهلوی بود که با انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ به پایان رسید.

رضا که کودکی یتیم بود دوران خردسالی را در فقر گذراند. از نوجوانی به نظام پیوست و مدارج ترقی را طی نمود. در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان تهران را اشغال نمودند[۴]. رضاخان ابتدا در مقام وزیر جنگ، بسیاری از ناآرامی‌ها و راهزنی‌ها را از بین برد. در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شد و ابتدا تلاشی در جهت جمهوری‌خواهی نمود. ولی در سال ۱۳۰۴ به پادشاهی رسید. وی سرانجام در سال ۱۳۲۰، پس از اشغال‌شدن ایران بر دست متفقین، تحت فشار بریتانیا مجبور به ترک سلطنت گردید و سه سال بعد در شهر ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی به مرگ طبیعی درگذشت.

سلطنت رضا شاه شاهد ایجاد نظم نوین بود. او برای تضمین قدرت مطلق خود، روزنامه‌های مستقل را بست، مصونیت پارلمانی را از نمایندگان گرفت و مهمتر از آن، احزاب سیاسی را از بین برد. حزب تجدد که صادقانه از رضاشاه حمایت کرده بود، نخست جای خود را به حزب ایران نو و سپس حزب ترقی – سازمانی به تقلید از حزب فاشیست موسولینی و حزب جمهوریخواه آتاترک – داد. ولی همین حزب ترقی نیز به زودی به گمان اینکه اندیشه‌های خطرناک جمهوریخواهانه دارد برچیده شد. او با بدست آوردن قدرت بلامنازع، اصلاحاتی اجتماعی را آغاز کرد. رضاشاه در دوران قدرت، اصلاحاتی انجام داد که هرچند قاعده‌مند نبود، نشان می‌دهد که وی خواهان ایرانی بود که از یکسو رها از نفوذ روحانیون، دسیسه بیگانگان، شورش عشایر و اختلافات قومی، و از سوی دیگر دارای موسسات آموزشی به سبک اروپا، زنان متجدد و شاغل در بیرون از خانه، ساختار اقتصادی نوین با کارخانه‏های دولتی، شبکه‌های ارتباطی، بانکهای سرمایه‌گذار، و فروشگاههای زنجیره‌ای باشد. او برای رسیدن به هدفش –بازسازی ایران طبق تصویر غرب- دست به مذهب‌زدایی، برانداختن قبیله‌گرایی، ناسیونالیسم، توسعه آموزشی و سرمایه‌داری دولتی زد.

 

·       القاب

 

رضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به القاب مختلفی خوانده شده‌است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود «رضا سوادکوهی» نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به مناسبت استفاده از مسلسل ماکسیم به «رضا ماکسیم» و بعدها به «رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامی‌اش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای ۱۲۹۹ و به دست‌گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» می‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به «رضاشاه پهلوی» (پیش از این نام خانوادگی در ایران کار نمی‌رفته‌است و رضا شاه برای اولین بار استفاده از نام خانوادگی را اجباری کرد. شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب «رضاشاه کبیر» داده شد

 

 

·       زندگینامه

 

رضاشاه اهل تهران و پرورده این شهر بود. مادرش او را زمانی که کودک شیرخواره‌ای بود از سوادکوه به تهران آورد. رضا در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ هجری خورشیدی در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش داداش بیک سوادکوهی، یاور فوج سوادکوه بوده‌است. آگاهی کامل و دقیقی از تبار و نیاکان رضاشاه در دست نیست. مادرش نوش‌آفرین، اهل تهران و تا مرگ داداش بیک ساکن آلاشت بود. مرگ پدرش در چهل روزگی وی، موجب شد که نوش‌آفرین تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد شش ماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر رضای نوزاد در راه سخت میان مازندران و تهران به شدت بیمار شد و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند. بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند. گرمای محیط موجب شد تا کودک مجددا جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند. این داستان را رضاشاه بارها در دوران پادشاهی و در هنگام ساخت راه‌آهن شمال برای اطرافیان از جمله محمدعلی فروغی و حسن اسفندیاری نقل نموده‌است. رضا و مادرش در محله سنگلج در نداری و تهیدستی زندگی می‌کردند. مخارج زندگی آنان تا هفت سالگی رضا بر عهده سرهنگ ابوالقاسم آیرم‌لو بود. او در آن زمان بنام ابوالقاسم بیک، خیاط قزاقخانه بود. پس از مرگ وی سرتیپ نصرالله‌خان آیرم زندگی آنان را اداره می‌کرد.

 

·        در بریگاد قزاق

 

در سن ۱۲ یا ۱۴ سالگی توسط صمصام(از ابواجمعی علی‌اصغرخان امین‌السلطان صدراعظم)، یکی از بستگان خود وارد فوج سوادکوه و تابین (سرباز) شد. از خود وی نقل شده‌است که به هنگام ورود آنقدر خردسال بوده‌است که دیگران وی را سوار اسب می‌کرده‌اند.

سال ۱۲۷۵ خورشیدی پس از کشته شدن ناصرالدین شاه قاجار، فوج سوادکوه برای نگاهبانی از سفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فراخوانده شد. وی در دوران خدمت در قزاقخانه مدتی نگهبان سفارت آلمان در تهران بود. امضای تغییر شیفت روزانه وی هنوز در این محل نگهداری می‌شود.

سپس به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد و پس از چندی به وکیل‌باشی (ستوان تا سروان)  گروهان شصت تیر منصوب شد. در این دوره رضاخان به دلیل استفاده از یکی از معدود مسلسل‌های ماکسیم آن زمان، به «رضا ماکسیم» معروف شد.

در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورش‌ها و قیامهای محلی به زنجان و اردبیل اعزام شد و در جنگ با قوای ارشدالدوله از خود رشادت نشان داد. سپس با درجه یاوری(سرهنگی) به فرماندهی دسته تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد (تیپ) همدان منصوب شد.

او در این سمت بر علیه فرمانده بریگاد یعنی سرهنگ کلرژه کودتایی را به فرماندهی استاروسلسکی، معاون وی با موفقیت اجرا نمود. اجرای این کودتا با هماهنگی احمد شاه توسط رضا خان به کودتای اول رضا خان نیز معروف است. در اثر این کودتا، کلرژه به روسیه بازگشت و استاروسلسکی فرمانده بریگاد قزاق در ایران شد.

در میان قزاقها، رضا فردی آزاد اندیش ولی نا آرام و متمرد بود. او یکبار در زمان استاروسلسکی، پاگون یکی از افسران روسی ارشدش را کند. او همچنین فرماندهی معنوی سایر افسران ایرانی را نیز بدست آورده بود. چرا که سایر افسران ایرانی نیز از او تبعیت می‌کردند و استاروسلسکی همواره مجبور بود او را راضی نگه دارد. او اهل تملق نبود و با زیر دستانش در بریگاد به نیکی رفتار می‌کرد و گاه به آنان از جیب خود انعام نیز می‌داد. گاهی نیز مانند سایر قزاقها دست به شمشیر و اسلحه می‌برد. ولی کینه جو ونبود و انتقام نمی‌گرفت. یکی از افسران هم رده اش به نام علیشاه، در درگیری ای صورت او را زخمی کرد. زمانی که رضا وزیر جنگ شد، افسر مزبور فرار کرد. بدستور رضا او را برگرداندند و با درجه‌ای از او دلجویی کردند و او تا مقام سرتیپی نیز رسید.

با اخراج افسران روس، بریگاد قزاق تحت نظر یک افسر نالایق ایرانی بنام سردار همایون، قرار گرفت و رضاخان عملاً فرمانده واقعی بریگاد (زیر نظر ژنرال آیرونساید) بود.

در سال ۱۲۹۹ خورشیدی و چندماه قبل از کودتا، رضاخان برای شرکت در سرکوبی قیام میرزا کوچک‌خان جنگلی به گیلان فرستاده شد، که منجر به عقب نشینی قوای قزاق به فرماندهی استاروسلسکی تا حوالی قزوین گردید.

 

 

 

·        کودتای سوم اسفند

 

 

 

در پی گفتگوها و هماهنگی‌های انجام شده میان سیدضیاءالدین طباطبائی (مدیر روزنامه رعد) و رضاخان از یک سو و ژنرال آیرونساید با رضاخان از سوی دیگر،  در روز سوم اسفند سال ۱۲۹۹، کودتایی ترتیب داده شد. برخی بر این باورند که دولت بریتانیا بابت جلوگیری از نفوذ بلشویکها و کنترل اوضاع ایران این کودتای نظامی را برنامه ریزی و پشتیبانی نمود. یک مولف آمریکایی تاکید می‌کند: «نیازی به اثبات این نکته نیست که انگلیس‌ها در لشکرکشی به تهران و در پیش کشیدن رضا خان دخالت داشته‌اند. میزان این دخالت هیچگاه مشخص نشد.  در نتیجه این کودتا، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان وارد تهران شدند و ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند.

 

 

·        سردار سپه

 

 

از کودتا و همزمان با نخست وزیری سیدضیاءالدین طباطبایی، احمدشاه رضاخان را با لقب سردار سپه به وزارت جنگ منصوب کرد. رضاخان سردار سپه تا سوم آبان ۱۳۰۲ در این سمت بود. و در این مدت نیروهای قزاق و ژاندارمری و نظمیه را ادغام کرد و ارتش ملی را به وجود آورد. ارتشی که بیست سال بعد، ناکارامدی کامل خود را در مقابل اشغالگران خارجی نشان داد. از لحاظ سیاسی او در این دوره با نخست وزیرهای شاه به ویژه احمد قوام مشغول جنگ قدرت بود. درعوض با احمد شاه رفتاری احترام آمیز و خاضعانه داشت. احمد شاه اکثر اوقات در خارج از کشور به سر می‌برد.

با ظهور ارتش نوین ایران، امنیت که سالها بود از کشور رخت بربسته بود، مجددا به کشور باز گشت. رضا شاه موفق شد در این دوره و به مدد مانورهای سیاسی  و ارتش نوین خود، یاغیانی مانند شیخ خزعل و بلوچها را در جنوب تخته‌قاپو کند. همچنین انقلابیونی مانند میرزا کوچک جنگلی که از دوران مشروطه بر نواحی شمالی حکومت داشتند، توسط قوای این ارتش سرکوب شدند. وی به پاس این پیروزی شمشیر مکلل به جواهر از احمدشاه دریافت نمود. در این راستا حتی مخالفانی مانند سید حسن مدرس و دکتر محمد مصدق نیز، بازگردادن امنیت به کشور توسط وی را ستودند.

 

 

·        نخست‌وزیری و جمهوری خواهی

 

 

سرانجام در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاشاه سپرد. رضاشاه در این مدت پایه‌های قدرت خود را استوار کرد و به کوشش برای سرنگونی حکومت قاجار پرداخت.

نخست وزیر، طی این دوره متوجه شد که برخی از نا آرامی‌ها را نمی‌توان با جنگ از بین برد. بنابراین، روی به سیاست آورد و با آوردن خان‌زادگان به تهران اسباب شهرنشینی آنان را فراهم نمود و آنان را از طغیان و مخالفت بازداشت.

پادشاهان قاجاریه، تقریبا از اواسط دوران سلطنت ناصرالدین شاه، کشورداری را رها نموده و هیچ گامی در جهت بهبود وضع عمومی برنداشته بودند و سفرنامه‌های اروپائیان (همچون فرد ریچاردز،  کلود انه و ویتاسکویل وست) در این دوران، روشن می‌کند که کشور به ویرانه‌ای تبدیل شده بود.

لذا طی سالهای نخست وزیری، رضا شاه که اختیارات فوق‌العاده‌ای پیدا کرده بود توانست یک رشته اصلاحات عمومی را به مرحله عمل برساند. این اصلاحات موجب شده بود تا عموم مردم نسبت به وی دید مثبتی داشته باشند. از دیگر سو، نخست وزیر هنوز افکار ضد مذهبی خود را بروز نداده بود. او در این دوره در مراسم مذهبی شیعیان در مساجد و تکایا شرکت می‌کرد و از وجود شاهزادگان قاجاری پرنفوذ همچون نصرت‌الدوله و صارم‌الدوله در دولت استفاده می‌نمود.

بنابراین در غیاب احمدشاه، عوامل رضاشاه اندیشه الغای سلطنت و رئیس جمهور شدن سردار سپه را پیش آوردند. اما تغییر حکومت کشور به جمهوری با مخالفت شدید برخی از روشنفکران و روحانیون همچون ملک‌الشعرا بهار و سیدحسن مدرس با شکست روبرو شد

 

 

·        رسیدن به پادشاهی

 

در طول یک و نیم سال بعد از شکست پروژه جمهوری خواهی، سردارسپه کوشید تا خود را با نمایندگان مخالفین و اقلیت مجلس نزدیک کند. ارتباطات وسیعی با عبدالحسین میرزا فرمانفرما، نصرت الدوله، سید حسن مدرس و تقریبا اکثر کسانی که پس از کودتا دستگیر شده بودند برقرار شد. از سوی دیگر تمایل بیش از حد احمد شاه به سلطنت مشروطه که گاهی به ضعف وی نیز تعبیر می‌شد، راه را برای تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی هموار نمود.

تنها مقاومت جدی خانواده احمد شاه، نه از سوی وی که از سوی مادرش ملکه جهان صورت گرفت. او به تنهایی تصمیم به مبارزه با رضاخان گرفت و به این منظور از پاریس به عتبات عالیات سفر کرد تا حکم و فتوی مفسد و خارج از دین بودن بودن نخست وزیر را به هر قیمتی از مراجع عراق خریداری نماید. ولی او نیز هنگامی به عراق رسید که رضاشاه در مجلس موسسان سوگند پادشاهی خورده بود.

به هر تقدیر با فشارهای نخست وزیر، نمایندگان مجلس پنجم شورای ملی در روز ۹ آبان ۱۳۰۴ خورشیدی ماده واحده‌ای را مطرح کردند که به موجب آن احمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت «در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی» سپرده شد و «تعیین تکلیف حکومت قطعی» به مجلس مؤسسان واگذار شد. اغلب نمایندگان شهر تهران (که بر خلاف سایر شهرها در فرایندی نسبتا دموکراتیک انتخاب می‌شدند) با این تغییر مخالفت نمودند. سپس با تشکیل یک مجلس موسسان، در ۲۱ آذر ۱۳۰۴، سلطنت ایران به «آقای رضا پهلوی» واگذار شد. انتخابات این مجلس در فرایندی کاملا غیر دموکراتیک انجام شد و کسانی مانند آیت‌الله کاشانی به نمایندگی رسیدند و در مدح رضا شاه و سلطنت وی، نطق‌های پرشوری کردند. در بیست و چهارم آذر ۱۳۰۴ خورشیدی، رضاخان پهلوی در مجلس موسسان حاضر شد و با ادای سوگند به قرآن رسماً به عنوان سردودمان پهلوی وظایف پادشاهی را به عهده گرفت. مراسم تاج‌گذاری رضاشاه در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ انجام شد.

سخنرانی مخالفان انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی در مجلس (همچون دکتر محمد مصدق و سید حسن مدرس) نشان از آن دارد که آنان منکر نقش رضا شاه در برقراری نظم در کشور نبوده‌اند. بلکه استدلال مخالفان چنین بود که با توجه به اینکه پادشاه مشروطه عملاً اختیار حقوقی کشور داری را ندارد و این اختیارات یکسره به نخست وزیر واگذار شده‌است، لذا حیف است که نخست وزیر موفقی مانند سردارسپه به عضوی خنثی همچون پادشاه مشروطه تبدیل شود. زیرا چنانکه بخواهد همچنان مصدر امور باقی بماند ناچار به ورطه دیکتاتوری خواهد افتاد. تجربه سالهای بعد، صحت این استدلال را به اثبات رساند.

 

 

 

·        سالهای اول سلطنت

 

 

ا پایان دوران جنگ قدرت در کشور و پادشاهی رضا شاه، دوره رشد و سازندگی آغاز گردید. در این دوران رضا شاه، هنوز با افرادی رایزنی می‌کرد و مخالفانی چون محمدتقی بهار و محمد مصدق، آنقدر آزادی داشتند تا علنا با شاه مخالفت کنند و حتی از قبول مقام وزارت سر باز زنند.

هنگامی که رضا شاه پهلوی بر مسند پادشاهی نشست، جهان در آرامش موقت پس از جنگ جهانی اول نفسی می‌کشید. رضاشاه پهلوی، برنامه گسترده‌ای را برای سامان اداری و اقتصادی کشور به دست گرفت. رضا شاه توانست از آرامش نسبی میان دو جنگ، حداکثر بهره‌برداری را نموده و زیرساختهای کشور همچون ارتش و راهها را به دست مستوفی‌الممالک، نخست وزیر مردمی و شناخته شده نوسازی کند. در همین دوران بود که کاپیتولاسیون الغا شده و راه‌آهن سراسری ایران به سرعت ساخته شد. همچنین آخرین آشوبها و نا امنی‌ها نیز توسط رضا شاه سرکوب شد و شمال شرق ایران که محل جولان یاغیان بود، به تسخیر ارتش درآمد و شهرهای جدید (مانند بندر ترکمن و گنبد کاووس) در محل این ناآرامی‌ها ساخته شد.

رضا شاه، در این دوران به تقویت نفوذ و افزایش پایگاه مردمی خود، خصوصا در میان برخی روشنفکران پرداخت. سازمانهای زنان (مانند جمعیت نسوان وطنخواه) آزادی فعالیت داشتند و گروه‌های چپ مانند حزب کمونیست ایران فعالیت می‌کردند. رضا شاه، بعدها هیچگاه نتوانست پایگاه مردمی خود را در این دوران مجددا به دست بیاورد. در اواخر این دوران بود که قانون مدنی کشور به تصویب مجلس رسید. با تصویب این قانون، قدرت روحانیون که تا آن زمان تنها مقام قضایی کشور بودند، به چالش کشیده شد.

 

 

 

·        خودکامگی

 

 

تنها سفر خارجی رضاشاه، سفر به ترکیه در سال ۱۳۱۳ بود. او در این سفر سخت تحت تاثیر همپای ترکش کمال آتاتورک قرار گرفت و کوشید تا مانند او، کشور را با قدرت اداره نماید. محمدرضا پهلوی معتقد بود رضاشاه در دوره پادشاهی خود تمام امور مملکتی را در دست خود داشت و کشور را مانند یک نظامی اداره می‌کرد.[۴۳] بسیاری از مورخان عقیده دارند که تغییر حکومت ایران از مشروطه به استبدادی و دیکتاتوری از حدود سالهای ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۰ یعنی نیمه دوم حکومت رضا شاه، صورت پذیرفته‌است.

اولین نشانه‌های تغییر رویه رضا شاه، در سال ۱۳۰۵ و با ترور ناکام مدرس مشاهده شد. در اردیبهشت ۱۳۰۶ خودکامگی وی به حدی رسید که مستوفی‌الممالک دیگر ادامه کار را مفید ندانست و در گزارشی به مهدیقلی هدایت (نخست وزیر بعدی) خود را تحقیر شده خواند و استعفا کرد.

آزادی‌هایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در این دوره از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و نصرت‌الدوله، برخی از روسای ایلات مانند صولت‌الدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند میرزاده عشقی و فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو) نیز دیده می‌شوند. و  برخی از وزرا و نزدیکان شاه نیز (مانند علی‌اکبر داور وزیر عدلیه)از ترس اتفاقات مشابه خودکشی کردند. علاوه بر این افراد، کشتارهای دست جمعی عشایر کهگیلویه، قشقایی و بختیاری را نیز که عمدتا با خانواده صورت می‌پذیرفت باید افزود.

مجلس شورای ملی در این دوره جنبه نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرست‌هایی از نمایندگان مورد تائید او انجام می‌شد. حتی مصونیت پارلمانی نمایندگان مجلس (مانند جواد امامی، اسماعیل عراقی و رضا رفیع) که همگی از هواداران قبلی رضا شاه بودند سلب شد و آنان نیز دستگیر و زندانی شدند. به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد و اولین زندانی آن، سازنده آن یعنی سرتیپ درگاهی بود.

در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت سیاسی گروه‌های چپ مانند حزب کمونیست ایران و گروه ۵۳ نفر که حتی فعالیت‌های اجتماعی زنان نیز متوقف گردید و جراید و روزنامه‌ها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند.

 

 

·        عملکرد رضا شاه

 

 

رضاشاه برای سامان اداری و اقتصادی کشور، چه در مقام پادشاه و چه در مقام نخست وزیر و وزیر جنگ، کارهایی کرد که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از:

 

  1. ایجاد تشکیلات نوین دادگستری
  2. تهیه و تصویب اولین قانون مدنی ایران
  3. بنیان ثبت اسناد و ثبت احوال
  4. لغو کاپیتولاسیون
  5. اسکان عشایر
  6. یکی کردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران
  7. تاسیس بانک ملی ایران
  8. ساخت راه‌آهن سراسری ایران
  9. جاده‌سازی در کشور
  10. کشف حجاب
  11. تأسیس رادیو ایران و خبرگزاری پارس
  12. تأسیس دانشگاه تهران
  13. گسترش صنایع
  14. تأسیس فرهنگستان ایران
  15. تغییر تقویم رسمی ایران از تقویم هجری قمری به تقویم خورشیدی جلالی
  16. تغییر نام رسمی کشور در مجامع بین‌المللی از پارس به ایران در سال ۱۹۳۵.

 

 

·        شهریور ۱۳۲۰ و تبعید

 

با وقوع جنگ جهانی دوم، رضا شاه که محو پیروزی‌های متحدین شده بود، روابط خود را با آلمان و ژاپن گسترش داد. ولی انگلستان (که به نفت رایگان ایران برای پیشبرد ماشین جنگی خود نیاز مبرم داشت) و روسیه (که گشایش احتمالی جبهه‌ای دیگر در جنوب را تاب نداشت) با کمک نیروهای آمریکایی در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ایران را اشغال نمودند. این اقدام علیرغم بی‌طرفی دولت ایران در جنگ، رخ داد.

پس از اشغال ایران، بریتانیا پیامی به این مضمون به رضاشاه ارسال کرد:

 

(( ممکن است اعلیحضرت لطفا از سلطنت کناره‌گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راه‌حل دیگری وجود دارد. ))

رضاشاه سپس تحت نظر نیروهای بریتانیایی از بندرعباس با کشتی از ایران خارج شد. ابتدا او را به سمت هند بردند. بعد به جزیره موریس منتقل شد و بالاخره در آفریقای جنوبی در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت.

او در دوران تبعید بسیار کم سخن می‌گفت. یکی از آخرین وصیت‌های او به ایرانیان این جمله‌است که:

 

((به ایرانیان بنویسید که از آمریکایی‌ها بیشتر بترسند تا از روسها و انگلیسها. اینست حرف آخر رضا شاه و این حرف رضا شاه را هم تاریخ، مدلل خواهد داشت که آیا درست است یا نادرست.))

 

·        خانواده رضاشاه

 

 

رضا شاه در طول دوران زندگی جمعا با چهار زن ازدواج کرد که از آن میان عصمت‌الملوک دولتشاهی مورد توجه ویژه او قرار داشت. این در حالی بود که تاج‌الملوک آیرملو ملکه رسمی محسوب می‌گردید. او از این همسران جمعاً ۱۱ فرزند داشت که ولیعهدش محمدرضا پهلوی همزمان با اشرف و پس از همدم‌السلطنه و شمس به دنیا آمده‌است.

 

·       سیاست خارجی

 

در دوره زمامداری رضا شاه، ایران رابطه نزدیکی با کشور آلمان برقرار کرد بطوریکه این کشور به بزرگترین شریک تجاری ایران تبدیل شد و بیش از سه هزار کارشناس آلمانی در ایران استقرار یافتند. این افرایش رابطه با آلمان باعث تیرگی روابط با انگلیس و شوروی شد و یکی از علت‌های حمله این دوکشور در سال ۱۳۲۰ به ایران شد. در دوره رضاه شاه روابط بین‌المللی ایران دچار فراز ونشیب‌هایی شد. در سال ۱۹۳۷ و در اعتراض به چاپ عکسی در یک نشریه فرانسوی، ایران سفیر خود را از فرانسه فراخواند. درسال ۱۹۳۵ نیز در پی دستگیری سفیر ایران در آمریکا به جرم سرعت زیاد در حین رانندگی در مریلند ایالات متحده آمریکا، ایران روابط خود با آمریکا را قطع کرد. درسال ۱۹۳۹ روابط ایران با فرانسه و آمریکا به حالت عادی بازگشت.

 

·        ماجراهای پس از مرگ

 

پیکر رضاشاه را پس از مرگ به مصر بردند و در آن‌جا به امانت گذاشتند. جنازه وی در مصر مورد دستبرد ملک فاروق، برادر فوزیه همسر اول محمدرضا پهلوی قرار گرفت و شمشیر جواهرنشان وی به سرقت رفت.[۶۸] در اردیبهشت ۱۳۲۹ جنازه به ایران آمد و با تشریفات رسمی به حضرت عبدالعظیم منتقل شد و در آرامگاه ویژه او دفن شد.

در روز ۲۴ دیماه ۱۳۵۷ و مدت کوتاهی قبل از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ پیکر وی بار دیگر به همراه پیکر پسرش علیرضا پهلوی توسط محمدرضا، ابتدا به لوس آنجلس و سپس به مسجدالرفاعی مصر منتقل شد. در اردیبهشت ماه ۱۳۵۹، مقبره رضاشاه به دستور حاکم شرع وقت صادق خلخالی به کلی ویران شد.

·       منش و بینش

 

·        مذهب

 

 

رضا شاه، تا پیش از پادشاهی، تظاهرات مذهبی شدیدی داشت. او در دسته‌های عزاداری امام حسین و همچنین در تکایا و حسینیه‌ها بطور فعالی شرکت می‌نمود. لیکن در همان دوران (دوره وزارت جنگ) نیز اعتقاد عمیق به جدایی دین و سیاست داشت. او در سفرنامه خوزستان (که در اواخر دوران رئیس الوزرا بودنش به رشته تحریر درآورده‌است)، به سختی از شاه اسماعیل صفوی بخاطر تکیه بر گروه شیعیان و احساسات شیعی انتقاد می‌کند. او همچنین پس از رسیدن به پادشاهی و در سال ۱۳۰۵ در سفرنامه مازندران شاه عباس را بخاطر اختلاط مذهب و سیاست مورد انتقاد قرار داده‌است.

تحقیق محمد فغفوری در باره رابطه علما-دولت بین ۱۹۲۱ و ۱۹۴۱ نشان می‌دهد که رضاخان از هویت قومی/دینی برای دستیابی به اهداف سیاسی اش استفاده کرده بود. او تلاش کرد تا رقبا و شریک اش، سید ضیاء الدین طباطبایی را با استفاده از روابط اش با گروههای غیرمسلمان، به خصوص ارامنه حذف کند. رضاخان با تشکیل یک جبهه متشکل از ارامنه، بریتانیاییها و سید ضیا موفق شد حمایت علما را برای دور کردن رقبایش به دست آورد.

بی سبب نیست که او روابط مناسبی با روحانیون معاصرش نداشت. او با تصویب قانون مدنی و تربیت قضات، دست روحانیون را از محاکم سنتی کوتاه نمود. با طرح کشف حجاب و لباس متحدالشکل مردان و محدود نمودن روحانیون (به غیر از علمای تراز اول) از پوشش سنتی، روحانیون را علنا به مبارزه طلبید و در واقعه مسجد گوهرشاد مشهد (۱۳۱۴)، که چندین ماه پیش از تصویب قانون منع حجاب روی داد، با کشتار و سرکوب بست‌نشستگان در مسجد، این مبارزه را با قوهٔ قهریه به پیش برد. او حتی یک بار که یکی از دخترانش در حرم حضرت معصومه بصورت بدحجاب ظاهر شده بود و از این بابت مورد اعتراض واقع شده بود، به شخصه به قم رفت، با چکمه وارد حرم شد و روحانی اعتراض کننده را به شلاق بست. ولی به علت رابطه نزدیک و خوب رضا شاه با عبدالکریم حائری یزدی، بزرگترین مرجع تقلید در آن زمان و با وساطت او هیچ اعتراضی به این اقدام رضا شاه صورت نگرفت.

حکومت رضاشاه برای غیرمسلمین آسودگی آورد. ولی با این وجود تغییر شدید ایدئولوژیک به فارسیزاسیون سفت و سخت، آنان را از منفعتهای کوچک شان، بی بهره ساخت. مثلاً آبراهامیان ذکر می‌کند که در ۱۹۳۸، ارمنی‌ها اجازه مدارس شان را از دست دادند. گرچه در دوره رضاشاه به ارامنه خودمختاری فرهنگی و دینی اعطا شد، و حق داشتند یک نماینده اضافه در مجلس داشته باشند، اما رضاشاه مدارس شان را در سالهای ۱۹۳۸-۱۹۳۹ بست و خودمختاری درونی شان را در خطر انداخت. مشاغل دولتی به ارامنه داده نشد. طی آن زمان، تهمتها و انتقادها در رسانه‌های در کنترل دولت علیه جامعه مسیحی عمدتاً متوجه ارامنه و آشوریان بود. درحالی که بریتانیایی‌ها این مساله را بخشی از گرایش طرفدار ناسیونال سوسیالیسم طراحی شده به منظور تحریک بخشهای متعصب مذهبی جامعه می‌دیدند، بیشتر ارامنه آن را ناشی از ارتباط و تحسین شخصی رضاشاه از کمال آتاتورک ترکیه می‌دانستند. دیگران، این را بخشی از نقشه بزرگ فعالیتهای پان ایرانیستی در کشور دیده‌اند. روستاهای بسیاری در آذربایجان ایران تا ۱۹۳۰ که رضا شاه نامهای شان را فارسی کرد، نامهای ارمنی داشتند. هردوی بستن مدارس اقلیتهای مذهبی و تغییر نام دهات، شهرها، خیابانهاو.. بخشی از چارچوب سیاست کلی رضاشاه برای استحکام دولت و کاهش وابستگی به خارج بود. دوران رضاشاه به طرزی غریب به جامعهٔ زرتشتی ایران مربوط بود. از یک سو، عبادتگاهها و مدارس شان، مثل سایر اقلیتهای غیرمسلمان در معرض محدودیت قرار داشتند، از سوی دیگر آنان ابزاری بی همتا برای ایدئولوژی ناسیونالیستی شاه جدید بودند. نمادهای ایران باستان (دارای ارتباط نزدیک با زردشتیان) بنیاد ساخت ملت نوین ایرانی شد. روشن تر از همه اعلان ۱۹۳۴ رضاشاه بود مبنی بر این که خارجیان کشور را جای پارس ایران بخوانند. و در ایدئولوژی جدید به طور نزدیکی در ارتباط با گذشته درخشان پادشاهان ایرانی در دوره پیش از اشغال اعراب بود. طبیعتاً زرتشتیان بسیاری نظام جدید را خوشامد گفتند و بعضاً حامی تند و تیز رضاشاه شدند. در بین آنان ارباب کیخسرو شاهرخ، نماینده زرتشتیان در مجلس بود، که به طور خستگی ناپذیری برای بهبود وضع جامعه زرتشتی در کل کشور کار می‌کرد و یک مدافع قوی برنامه‌های توسعه در ایران بود. با وجود این او حتی از رضاشاه بیشتر زنده نماند، کسی که بسیاری معتقد اند دستور ترور او را داد.

 

·        دارایی و ثروت

 

 

در دوره دوم حکومت رضا شاه بر کشور، او زمینهای بسیاری را تا پایان پادشاهی‌اش در سراسر ایران، به‌ویژه در شمال ایران را به نام خویش کرد و در اواخر سلطنت حدود ۷۰۰۰ روستا به نام او ثبت شده بود  مجموع زمینهای وی بالغ بر ۱۰٪ از کل زمینهای کشاورزی ایران آن روز می‌شد. همچنین چندین کارخانه ‏در ایران بنام وی به ثبت رسیده بود.

درباره دارایی نقدی وی در زمان خلع از سلطنت اختلاف هست. برخی معتقدند که رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت نقدینگی فراوانی در خارج از کشور داشته‌است،  مسعود بهنود معتقد است رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت (۱۹۴۱) حدود ۲۰۰ میلیون دلار در حسابهای بانکی‌اش در لندن ذخیره پولی داشته‌است .منوچهر فرمانفرمائیان نقل می‌کند که عبدالحسین هژیر در اوایل دهه بیست برای بازپس گیری دارایی رضا شاه (که مبلغی بالغ بر بیست تا سی میلیون پوند بوده و دولت انگلیس تا پس از جنگ آنرا توقیف کرده بود) سفری به انگلستان داشته‌است.ولی خود رضا شاه در هنگام تبعید و در پاسخ به کسانی که به وی اتهام به داشتن حساب بانکی در خارج از ایران می‌زدند، گفته‌است: «آقایان بدانند که من درتمام بانک‌های اروپا و آمریکا یک لیره یا یک دلار هم ندارم - راست است که در ایران متمولم، ولی در خارج هیچ چیز ندارم و دولت باید فکر خرج من باشد». در هر حال، ثروت رضاشاه به هر میزان بود، به فرزندش محمدرضاشاه پهلوی منتقل شد و بعدها در بنیاد پهلوی متمرکز گردید.

رضا شاه پس از رسیدن به سلطنت، تمایل نداشت که مانند شاهان دوره قاجاریه در کاخ‌های گلستان و صاحبقرانیه، زندگی و تاجگذاری کند. لذا کاخ مرمر را در شهر برای خود بنا نمود برای ییلاق شمیران نیز منطقه و باغات سعدآباد را به تدریج تملک نموده و کاخ سعدآباد را در آن بنیان نهاد. او همچنین برای تاجگذاری از تاج کیانی (تاج شاهان قاجار) استفاده ننمود و تاج پهلوی بطور اختصاصی برای وی ساخته شد.

 

 

·        دانش و مطالعات

 

شرایط اقتصادی خانواده رضا در کودکی و همچنین فرهنگ آن دوره که تحصیل را صرفا برای عده معینی مقدور می‌نمود، باعث شد تا رضا از تحصیلات آکادمیک باز بماند. در جریان انقلاب مشروطه و پس از فتح تهران در سال ۱۲۸۷ خورشیدی به همراه گروه محافظین عین‌الدوله که تبعید می‌شد، به فریمان فرستاده شد. رضاخان به عین‌الدوله نزدیک شد و به آموختن خواندن و نوشتن پرداخت.

او بعدها به مطالعه تاریخ علاقه‌مند شد. علاقه وی را به ادبیات فارسی از بازسازی آرامگاه‌های سعدی، حافظ و فردوسی می‌توان حدس زد. بخشی از کتاب سفرنامه مازندران وی به تعریف از سعدی و حافظ و تمجید از خوشنویسانی همچون میرعماد، میرزا محمدرضا کلهر و درویش می‌گذرد و خود وی مدعی است که «کتاب بوستان سعدی هم که به یک قطعه جواهر بیشتر شبیه‌است تا به کلمات معمولی، کمتر ممکن است از دسترس من دور بماند.» علاوه بر ادبیات فارسی، او به مطالعه آثار مستشرقینی همچون گوستاو لوبن نیز علاقه‌مند بوده‌است.

از رضا شاه، علاوه بر چندین متن نطق و سخنرانی، دو سفرنامه خوزستان و مازندران به جا مانده‌است که هردو پیش از انقلاب اسلامی ایران منتشر شده‌اند. با توجه به میزان سواد آکادمیک رضاشاه و اینکه همواره فقط کلمه رضا را به عنوان امضا استعمال می‌نموده‌است، گروهی نگارش این دو سفرنامه را به دبیراعظم بهرامی نسبت می‌دهند.

سفرنامه خوزستان که در دوران پیش از سلطنت رضاخان نوشته شده‌است، بیشتر به وقایع مربوط به شیخ خزعل پرداخته‌است. در سفرنامه مازندران که مربوط به سال ۱۳۰۵ شمسی و پس از سلطنت است، مسایل عمرانی بیشتر مد نظر بوده‌است.

در دوره حکومت وی، آموزش اجباری رایگان که پیش از این و در دوره مشروطیت برای کودکان اجباری شده بود، به تدریج تحقق یافت. همچنین در این دوره برای نخستین بار پس از تاسیس دارالفنون به دست امیرکبیر، مراکز ایرانی و دولتی آموزش عالی مانند دانشگاه تهران تاسیس گردید. در این دوره همچنین با تصویب قوانین حمایتی مانند معافیت یکساله محصلین مدارس متوسطه و تاکید بر نظام آموزش عالی، مدارس متوسطه رایگان دولتی نیز شکل گرفت.

 

·        زنان

 

تا پیش از حکومت رضاشاه، قوانین به مردان اجازه حکومت بر زنان را می‌داد. اگرچه اقدامات رضا شاه نتوانست اصلاحات اساسی برای احقاق حقوق زنان انجام دهد ولی او این حقوق را از راه‌های دیگری همچون گسترش سیستم آموزشی و دعوت از زنان برای ساختن ایران به کمک زنان تحصلیکرده و کار در شغل‌هایی چون معلمی بهبود داد.

از دیگرسو برای نخستین بار با تصویب قانون مدنی در سال ۱۳۰۷، اولیه‌ترین حقوق زنان برای ازدواج، به رسمیت شناخته شد و کف سن ازدواج دختران که تا پیش از آن محدودیتی نداشت به ۱۵ سال تمام رسید. همچنین مردان مکلف شدند که ازدواج خود را در یک دفتر ازدواج ثبت و رسمی کنند. در سال ۱۳۱۷ قانونی مترقی تر، مردان را مجبور به ارائه گواهی پزشکی (عمدتا برای جلوگیری از سرایت بیماریهای مقاربتی از مرد به همسرش) هنگام عقد نمود.

اما از سوی دیگر، رضاشاه پس از به سلطنت رسیدن اقدام به سرکوب، توقیف و بستن نشریات و انجمن‌های مستقل از جمله سازمان‌های زنان کرد و آخرین آنها را نیز در سال ۱۳۱۲ بست

رضا شاه در ۱۷ دیماه ۱۳۱۴ طرح کشف حجاب زنان را اجرا نمود. در این تاریخ برای اولین بار همسر و دختران رضا شاه، در جشن دانشسرای عالی دختران بدون حجاب حضور یافتند.

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 21:27 |  لینک ثابت   • 

90/09/21

ملکه های ایران_5

 

داماسپیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لقب              ملکه

 

 

مرگ             اوایل424پ.م

 

 

همسر             اردشیر یکم

 

 

فرزند(ان)        خشایار شای دوم

 

 

 

 


داماسپیا ملکه و همسر اردشیر یکم و مادر خشایارشای دوم بود.

داماسپیا در روی شوهر خود اردشیر یکم نفوذ فوق‌العاده‌ای داشت و در زمان حیات اردشیر، پسر وی یگانه وارث قانونی و واقعی اردشیر محسوب می‌شد. عجب آنست که در اوایل سال ۴۲۴ پیش از میلاد در همان روزی که اردشیر مرد، داماسپیا نیز آنگونه که در روایت کتزیاس آمده است، وفات یافت.

پس از مرگ اردشیر درازدست خشایارشای دوم به جانشینی پدر رسید ولی تنها بعد از گذشت چهل و پنج روز بدست برادرش سغدیانوس کشته شد. جنازهٔ او را با همراه با پدر و مادرش ظاهراً در یک روز برای تدفین به پارس بردند.

 

 

 

 

دری‌په‌تیس

 

 

 

 

 

 

دری‌په‌تیس دختر داریوش سوم و استاتیرای دوم بود.

در در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، نبرد ایسوس بین سپاه اسکندر و داریوش رخ داد، داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته بود، در این نبرد کم مانده بود که اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده و به او فرصت لازم برای فرار را دادند اما در این جنگ چادرهای داریوش، همراه با غنائم فراوان به تصرف سپاه اسکندر در آمد. در یکی از این چادرها خانوادهٔ داریوش شامل مادر او سیسییگامبیس و استاتیرای دوم همسر داریوش و فرزندان داریوش شامل: دختر داریوش که همنام مادر استاتیرا (دختر داریوش سوم) خوانده می‌شد و دری‌په‌تیس و پسر پنج سالهٔ داریوش بودند که همگی اسیر شدند. بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت.

در سال ۳۲۴ پیش از میلاد اسکندر کوشید جهت ایجاد دوستی بین ایرانیان و مقدونی‌ها که قوام امپراتوری نوبنیاد وی جز براساس آن استوار نمی‌یافت، طرحی تازه بریزد. از این رو در ضیافت باشکوهی که برپا کرد اسکندر به همراه هشتاد تن از افسران و سرداران خویش با زنان پارسی ازدواج کردند. خود او با استاتیرا (دختر داریوش سوم) ازدواج کرد و نزدیکترین دوست و سردارش هفستیون با دختر کوچکتر داریوش دری‌په‌تیس وصلت کرد.

بعضی از محققین ذکر کرده‌اند که دری‌په‌تیس به همراه خواهرش استاتیرا، توسط روشنک همسر دیگر اسکندر به قتل رسیده است.

 

 

 

 

 

 

 

دینگ

 

 

 

 

 

 

دینَگ همسر یزدگرد دوم شاهنشاه ساسانی و مادر هرمز سوم (سلطنت: ۴۵۷-۴۵۹ میلادی) پادشاه ایران از دودمان ساسانیان بود. دینگ زنی قدرتمند بود و به هنگام پادشاهی کوتاه هرمز فرمانروای پایتخت یا بخشی از آن بود. یزدگرد دوم در سنوات آخر سلطنتش به سختی گرفتار جنگ کیداریان بود و در سال ۴۴۷ میلادی به مرگ طبیعی فوت شد. پسر ارشدش هرمز سوم که با لقب پادشاهی در سگستان حکومت داشت، به تخت نشست اما برادر کوچک او پیروز ادعای سلطنت داشت و با سپاهی که از نواحی شرقی آورده بود به هرمز که در ری اقامت داشت حمله برد.

در مدت جنگ این دو شاهزاده مادرشان دینگ در تیسفون سلطنت می‌کرد اکنون مهری موجوداست که صورت این ملکه با اسم و لقبش بانبشنان بانیش (ملکهٔ ملکه‌ها) به حروف پهلوی در آن کنده شده‌است. این بانو تاجی بر سر دارد که برفراز آن گیسوانش بشکل گویی با نوار کوچکی بسته شده‌است. گوشواره‌ای که دارای سه مروارید است در گوش و گلوبند مرواریدی در گردنش دیده می‌شود و گیسوان مجعدش به چندین رشته بافته و فروافتاده‌است.

 

 

 

 

 

 

سیده ملک خاتون

 

 

 

 

 

 

 

 

سیده ملک خاتون از فرمانروایان محلی بوییان بود.

او مدتی بر بخشی از مناطق شمالی و مرکزی ایران از جمله ایالت ری فرمانروایی کرد. زمانی که شوهر او فخرالدوله دیلمی در قلعه طبرک درگذشت سیده خاتون جانشین او شد. فرزند آن‌ها ابوطالب رستم، لقب مجدالدوله گرفت.

شیرین دختر شروین که به سیده ملک خاتون مشهور است، از زنان خوشنام و مدبر در تاریخ ایران می‌باشد، وی همسر علی دیلمی ملقب به فخرالدوله حاکم ایالات ری و اراک و برخی مناطق مرکزی ایران بود که پس از درگذشت شوهرش به علت خردسال بودن فرزندش با صلاحدید امرا و مشاوران دولتی و همچنین پشتیبانی مردمی، بخاطر اشتهاری که در کیاست و عادل بودن داشت، در سال ۹۸۸ میلادی زمام امور به وی سپرده شد. ابو علی سینا این نابغه ایران در فرار از پیگردهای ماموران سلطان محمود غزنوی به دربار سیده ملک خاتون پناهنده می‌شود و چند صباحی در آرامش زندگی می‌کند.

شهرت سیده خاتون تنها بخاطر عدل و انصاف، کفایت و خوشنامی و یا زن بودنش نیست، همچنین به سبب جواب دندان شکنی که در مقابل دعوت تهدید آمیز سلطان محمود غزنوی به وی می‌دهد نیز می‌باشد. روایت است سلطان محمود وقتی که بیشتر شهرهای ایران را گرفت؛ چند بار در صدد گرفتن ری برآمد ولی هر بار سیده ملک خاتون بلطائف الحیل متوسل شد و محمود را بطریقی از این کار منصرف ساخت. تا اینکه محمود سرانجام مصم شد ملک ری را از سیده ملک خاتون بگیرد و در این زمینه بدو نامه ایی نوشت. سیده ملک خاتون برای وی پیغام داد که این کار از دو حال بیرون نیست یا آنکه تو در این نبرد پیروز خواهی شد یا من، اگر تو پیروز شوی که چندان قدر و بهائی نداری، زیرا همه گویند محمود زنی را شکست داد، و اگر من فاتح شوم آبرو و حیثیت تو بر باد خواهد رفت و همگان گویند محمود با آن همه خدم و حشم از زنی بیوه شکست خورد. پس از مرگ سیده ملک خاتون درشهر ری، فرزندش رستم ملقب به مجدالدوله دیلمی به حکمروایی رسید، و در زمان او بود که سلطان محمود ری را تسخیر کرده، کتابخانه معروف ری را به آتش کشیده و صدها نفر از اندیشمندان و متفکران آنجا را به جرم زندیق و ملحد بودن به دار آویخت. آرامگاه سیده ملک خاتون واقع در جاده خاوران تهران که به زیارتگاه امامزاده سیده ملک خاتون معروف است هرساله مورد بازدید هزاران نفر قرار می‌گیرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیسیگامبیس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیسیگامبیس دختر اردشیر دوم بود که با آرشام نوهٔ داریوش دوم ازدواج کرد. او مادر داریوش سوم آخرین شاهنشاه هخامنشی است. همچنین او خواهر اردشیر سوم دهمین شاهنشاه هخامنشی نیز می‌باشد. در در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، نبرد ایسوس بین سپاه اسکندر و داریوش رخ داد، داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته بود، در این نبرد کم مانده بود که اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده و به او فرصت لازم برای فرار را دادند اما در این جنگ چادرهای داریوش، همراه با غنائم فراوان به تصرف سپاه اسکندر در آمد. در یکی از این چادرها خانوادهٔ داریوش شامل مادر او سیسییگامبیس و استاتیرای دوم همسر داریوش و فرزندان داریوش شامل: دختر داریوش که همنام مادر استاتیرا (دختر داریوش سوم) خوانده می‌شد و دختر کوچک او بنام دری‌په‌تیس و پسر پنج سالهٔ داریوش بودند که همگی اسیر شدند. بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت.

او در سال ۳۲۴ پیش از میلاد در اثر خودداری از خوردن غذا و افسردگی درگذشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

موزا (ملکه)

 

 

 

 

 

موزا _ تراموزا

 

 

لقب(ها)                                ملکه اشکانی

 

 

 

همسران                 فرهاد چهارم اشکانی

فرهادک اشکانی

 

 

 

فرزندان                                فرهادک اشکانی

 

 

 

 

 

موزا ملکهٔ اشکانی (۲ ق.م- ۴ م) و مادر و همسر فرهاد چهارم اشکانی بود. فلاویوس جوزفوس مورخ یونانی او را تراموزا می‌نامد.

او کنیزی رومی بود که اوگوست٬ امپراتور روم (۲۷ ق.م- ۱۴ م) او را به‌عنوان هم خوابه و در ازای استرداد درفشهای روم که سپاه کراسوس آنها را در جنگ حران در ۵۳ ق.م از دست داده بود و هنوز در ایران مانده بودند به فرهاد چهارم (۲ ق.م- ۳۷ م)، پادشاه اشکانی هدیه کرد.

استرداد این درفشها موجب جشن و شعف فوق‌العاده‌ای در روم گشت و شاعران روم، که قصدشان خوشامدگویی برای اکتاویوس بود، این کار را به منزلهٔ جبران شکست‌های گذشته یا همچون فتحی درخشان تلقی کردند. تراموزا کنیزک رومی که در این هنگام زوجهٔ فرهاد چهارم و در واقع ملکهٔ دربار وی شده بود نیز در این کار نقش عمده‌ای داشت‌. چند سال بعد هم، این زن که کودکی به نام فرهادک برای شاه زاییده بود، به بهانهٔ لزوم تأمین جان این فرزند و اجتناب از هر گونه توطئه احتمالی داخلی، فرهاد را وادار کرد تا سایر پسران خود را از دربار دور سازد. فرهاد هم چهار پسر را با اقربای آنها که در حرم وی بودند به روم فرستاد تا در آنجا تربیت شوند (ح ۷ ق‌.م‌). فقط فرهادک را با مادرش نزد خود نگه داشت‌. وقتی که فرهادک به سن بلوغ رسید، به تحریک مادر و از بیم آنکه برادرانش عنوان ولیعهدی را به دست آورند، پدر را زهر داد و خود به نام فرهاد پنجم با مادرش موزا بتخت نشست (ح ۲ ق‌.م‌).

 

 

 

 

آغاز قدرت مشترک موزا- فرهادک (۲ ق-‌م تا ۴ میلادی)

 

 

 

 

در سال ۲ ق-‌م تراموزا آخرین قدم را به منظور تأمین تاج و تخت اشکانی برای فرزندش فرهادک برداشت و همانگونه که گذشت، فرهاد چهارم، که در آن زمان به سن کهولت رسیده بود با زهر هلاک شد. پس از آن که زن رومی فرهاد، پسران فرهاد را از دربار دور کرد، فرهادک یگانه معاون فرهاد در اداره مملکت گردید و پدرش از جهت نفوذ موزا، او را به قدر کافی مورد توجه قرار داد به طوری که همه فرهادک را ولیعهد می‌دانستند، لکن فرهادک تصور کرد که ممکن است پدرش چندین سال دیگر زنده بماند و در این مدت بر او تغییر رأی حاصل شود و برادرانش نیز برضد او دسیسه بنمایند. بنابراین نخواست منتظر مرگ طبیعی پدر شود و با مادر خود زهری تهیه کردند و به پدر خورانید. آن‌گاه مادر و فرزند بلامنازع به سلطنت نشستند (۲ ق-‌م). حکومت روم، جلوس فرهاد پنجم را به تخت سلطنت پارت تأئید کرد به شرطی که از اهداف خود در ارمنستان صرف‌نظر کند.

 

 

 

ازدواج با پسر

 

 

 

در سال دوم میلادی فرهادک با مادر خود موزا با وجود مخالفت و خشم بزرگان و مردم و بر خلاف آموزه های زرتشت ازدواج کرد. این عمل که در نزد یونانیان و رومیان چندان ناپسند نبود و در گذشته افرادی مانند اسکندر مقدونی نیز چنین عملی را مرتکب شده بودند بسیار برای ایرانیان ناگوار آمد خصوصا اینکه اشک در یک سمت سکهٔ خود تصویری هم از این زن رومی نقش زد که در نزد بزرگان، رمزی از اظهار تابعیت وی نسبت به دشمن محسوب شد و سخت ناپسند افتاد. بالاخره شورشی بر ضد وی طرح شد که موجب فرارش به روم گردید - و ظاهراً در راه کشته شد (۴ م‌).

 

 

 

 

 

 

 

ماندانا

 

 

 

 

 

 

 

لقب(ها)              شاهدخت مادی

ملکه هخامنشی

 

 

 

زادروز               حدود584 پ.م

 

 

 

مرگ                  حدود559 پ.م

 

 

 

همسر                کمبوجیه اول

 

 

 

پدر                    ایشتوویگو

 

 

 

مادر                  ارینیس شاهزاده اهل لیدیه

 

 

 

فرزند(ان)           کوروش

 

 

 

 

 


ماندانا نام دختر ایشتوویگو (تلفظ یونانی: آستیاگ)، پادشاه ماد است، که در زمان بارداری به زندان رفت و کوروش را از او گرفتند و به چوپانی دادند تا او را بکشد.

ماندانا از سوی مادری فرزند شاهدخت آرینیس از لیدیه بود. آریـِنیس دختر آلیاتِس دوم پدر قارون بود. قارون یا همان کرزوس همان پادشاه لیدیه‌ای است که گنج و دارایی‌های او در ادبیات پارسی زبانزد است.]

 

 

 

معرفی

 

 

 

 

ماندانا یا ماندانای مادی (تولد حدود ۵۸۴ پیش از میلاد)، یک شاهدخت مادی بود، که بعدها به همسری کمبوجیه اول درآمد و ملکه او شد. وی مادر کورش کبیر، شاهنشاه ایران و مؤسس سلسله هخامنشی است.

 

 

 

ماندانا در تاریخ هرودوت

 

 

 

به گفته هرودوت، ماندانا فرزند ایشتوویگو، پادشاه ماد و پسر هووخشتره بزرگ بود، و آرینیس شاهزاده اهل لیدیه مادر او به شمار می‌آمد. آرینیس خود دختر آلیاتس دوم، پدر کرزوس شاه معروف لیدیه بود و بدین ترتیب آرینیس خواهر کرزوس محسوب می‌شد. با این حال، کریستین استفانی می‌گوید که آرینیس دختری بود که از مادری دیگر [به جز مادر کرزوس] بدنیا بود.

بر مبنای گزارش هرودوت، مدت کوتاهی بعد از تولد ماندانا، ایشتوویگو در عالم خواب، رویایی عجیب و غریب دید و آن رویا این بود که خواب دید از ادرار دخترش (ماندانا)، سیلی عظیم پدید آمد و این سیل آنقدر عظیم بود که سرتاسر آسیا را فراگرفت. او دربارهٔ این رویا به مشورت با یک مغ که تعبیر خواب می‌دانست، می‌پردازد و او ضمن تعبیر به وی هشدار می‌دهد که خوابش بدین معناست که فرزند ماندانا، حکومت وی را سرنگون خواهد نمود.

ایشتوویگو، به منظور جلوگیری از تحقق چنین نتیجه‌ای، ماندانا را برای یک شاهزاده هخامنشی که جزو رعایای خودش است، یعنی برای کمبوجیه اول، نامزد می‌نماید. کمبوجیه (کامبیز)، مردی است از خانواده‌ای خوب و آرام و مطیع، که از نظر ایشتوویگو، هیچگونه خطری برای تاج و تخت ماد به شمار نمیاید.

امّا ایشتوویگو برای بار دوم نیز، هنگامیکه ماندانا باردار بود، وی را در عالم رویا مشاهده نمود، در حالی که از درون رحم او، یک درخت مو می‌روید و به سرعت رشد می‌کند تا تمام جهان را فرامی گیرد. به همین دلیل ایشتوویگو، وحشت زده وفادارترین محرم اسرار بارگاه خویش، که هارپاگ نام دارد را، برای کشتن کودک برمی گزیند. با این حال، هارپاگ از بر زمین ریختن خون سلطنتی بیزار بود، کودک را، که همان کورش دوم (کورش بزرگ) بود، مخفی نمود و او را به چوپانی به نام میتراداتس سپرد.

سال‌ها بعد، کوروش به مخالفت و سرپیچی از پدر بزرگ خویش، ایشتوویگو پرداخت و او را به مبارزه طلبید، که این امر منجر به جنگ میان آنها گردید؛ جنگی که گرچه نخست کورش در آن توفیقی نداشت، اما بعد فرار هارپاگ از میدان جنگ به پاسارگاد، منجر به سرنگونی ایشتوویگو و تحقق پیش بینی‌هایی شد که از رویاهای وی برمی خاست.

 

 

 

ماندانا در سیروپدیای گزنفون

 

 

 

گزنفون نیز، در کتاب خود معروف به سیروپدیا(آموزش و پرورش کوروش)، به ماندانا اشاراتی کرده‌است. بر مبنای این روایت، ماندانا و پسرش کوروش، هنگامی که کورش سنین نوجوانی خویش را طی می‌کرد، به بارگاه ایشتوویگو مسافرت نمودند. کوروش، هنگامیکه در میان پسران حاضر در شکارگاه سلطنتی بود، پدر بزرگ خود را مسحور و شیفتهٔ خویش کرد، در حالی که ماندانا نزد شوهر خویش، در انشان بازگشت. این همان زمانی است که کورش، داستانی جعل نمود و برمبنای آن ادعا کرد که پدرش، کمبوجیه اول، بیمار است و وی باید برای دیدار با او، بازگردد. بعد از این ایشتوویگو نیز، بدنبال کوروش می‌آید و بدین ترتیب نبرد بوقوع می‌پیوندد.

 

 

 

تجزیه و تحلیل تاریخی

 

 

 

 

برخی از محققان معاصر و امروزی، بر این تصورند که روایت هرودوت در مورد پیوندهای سلسله‌ای موجود، میان کوروش کبیر و قلمرو پادشاهی وی پس از فتح سرزمین‌هایی چون ماد، لیدیه و بابل، صرفا تبلیغات اغراق آمیزی برای توجیه حملهٔ وی، به این سرزمین‌ها بوده و فاقد واقعیت تاریخی می‌باشند. از جمله به طور خاص، ادعای خویشاوندی با مادها، ادعایی بود که می‌توانست به نفع کوروش تمام شود، چراکه وی بدین ترتیب خود را به عنوان کسی معرفی می‌کرد که امپراطوری غصب شدهٔ خویش را باز پس می‌گیرد، و این گونه نزد مردم ماد قابل قبول تر به نظر می‌رسید.

این شک بیشتر به واقعیت نزدیک است که، برای آن که ماندانا دختر آرینیس لیدیه باشد، لاجرم باید پس از نبرد اکلیپسه که در ۵۸۵ پیش از میلاد بوقوع پیوست، به دنیا آمده باشد و این مصادف با زمانی است که آرینیس، به عنوان بخشی از معاهده صلح و اتحاد میان لیدیه و ماد، به ایشتوویگو داده شده بود. این موضوع بدین معناست که ماندانا هنگامی به ازدواج کمبوجیه اول درآمد، در زیر سن ازدواج به سر می‌برد، و چنین موضوعی در ازدواجهایی که به منظور ایجاد اتحاد سلطنتی صورت می‌گیرد، بی سابقه نیست. بنابراین ممکن است چنین امری صورت گرفته باشد که این امر همچنین نشان می‌دهد که ماندانا هنگامی کوروش را زاده که تازه به سن بلوغ رسیده بوده‌است و خود کورش نیز، در هنگام مرگ او، مرد نسبتا جوانی بوده‌است.

در این مرحله و با شرایط موجود، منابع تاریخی کافی برای تایید یا رد این نظریه وجود ندارد.

 

 

 

مرگ

 

 

 

منابعی موجودند که تاریخ درگذشت ماندانا را در سال ۵۵۹ پیش از میلاد ثبت کرده‌اند. گرچه، این تاریخ، همان تاریخی است که بعنوان تاریخ مرگ شوهرش (کمبوجیه یا کامبیز اول) در نظر گرفته شده‌است، بدین ترتیب معلوم نیست که این تاریخ، تاریخ واقعی مرگ اوست یا تاریخی است که وضعیت او بواسطهٔ مرگ همسرش، از ملکه به ملکه مادر تغییر یافته‌است.

 

 

 

 

 

 

 

گوهرشادبیگم

 

 

 

 

 

 

 

مهدعلیا٬ ملکه گوهرشاد بیگم (۷۸۰ - ۹ رمضان ۸۶۱ ه‍.ق) معروف به گوهرشاد آغا از اشراف زنان خراسان و از نامداران و سیاستمداران دوره تیموریان است. او زنی بسیار نیکوکار، ثروتمند، ادب دوست، هنرپرور، باوقار، خردمند، بااحتیاط و باسیاست بود.

گوهرشادخاتون همسر سلطان شاهرخ تیموری بود که پس از پدرش امیر تیمور، به مدت ۴۳ سال بر مناطق وسیعی از ایران و افغانستان حکمرانی کرد و توسط او درسال ۱۴۰۵ م پایتخت تیموریان از سمرقند به هرات منتقل شد.

پدر گوهرشادآغا، «غیاث‌الدین تَرخان» بود که از بزرگان خاندان تیموری به‌شمار می‌آمد و در جنگ‌های بزرگی شرکت داشت و لقب «تَرخان» را چنگیز شخصاْ به او داده بود. ترخان یا آغاجی یا آغجی، عنوان منصب خاصی در دستگاه امرای ماوراءالنهر و خراسان بوده‌ است که دارندهٔ این منصب، واسطه میان سلطان و مردم بوده، و به خاطر حشمت و نفوذی که داشته، بدون التزام به رعایت نوبت و رخصت، نزد سلطان بار می‌یافته‌ است. در دوره ایلخانی، اغلب برای متصدی عنوان «آغاجی» از لقب «ترخان» استفاده می‌کرده‌اند.

مادر او «بانو خان‌زاده بیگم» بود که در ماه رجب سال ۸۱۴ ه‍.ق در مشهد درگذشت و در جوار آرامگاه امام رضا مدفون است.

گوهرشاد همراه با برادرش امیر قره یوسف (۷۹۰ - ۸۰۲ ه‍.ق) که در دربار تیموریان در هرات وزیر بود نقش مهمی در تاریخ اوایل دوره تیموری ایفا کردند.

تحت حمایت او، زبان فارسی و فرهنگ ایرانی به عنصر اصلی در دربار تیموریان ارتقاء یافت. او و همسرش سلطان شاهرخ تیموری، نوعی رنسانس فرهنگی، از طزیق صرف حمایت بی‌دریغ خود از هنر و جذب هنرمندان، معماران، فیلسوفان و شاعران به دربار خود به‌وجود آوردند. عبدالرحمن جامی یکی از مشهورترین هنرمندانی بود که تحت حمایت ایشان قرار گرفت. گوهرشاد به تاریخ و ادبیات علاقه‌مند بود و مهری هروی، شاعره نامدار قرن نهم، مصاحب و ندیمه او بود. بسیاری از نمونه‌های بدیع معماری دوره تیموری در هرات هنوز باقی است و امروزه آثار معماری٬ مینیاتور٬ کتب خطی، آثار خوشنویسی و دیگر هنرهای صناعی به‌جا مانده از آن دوران، از ممتازترین آثار هنری در جهان محسوب می‌شوند.

از آثار و بناهای خیریه‌ای که توسط گوهرشاد خاتون بنا شد، مسجد جامع، مدرسه و خانقاه شهر هرات افغانستان و مسجد جامع مشهد در ایران بیش از همه اهمیت دارند که در هر دو شهر به نام آن بانوی نیکنام به «مسجد گوهرشاد» موسوم و مشهور می‌باشند و از شاهکارهای هنر معماری و کاشی کاری قرن نهم هجری به شمار می‌روند. همچنین او آثار ارزنده‌ای در حرم امام رضا و اطراف آن پدید آورد، از جمله دو رواق «دارالحفاظ» و «دارالسیاده» را بنا کرد. معمار این دو رواق و دو مسجد در هرات و مشهد، قوام‌الدین شیرازی بود.

در سال ۸۵۰ ه‍.ق/۱۴۴۷ م شاهرخ میرزا با وجود بیماری، به تشویق گوهرشاد برای سرکوبی نوه‌اش سلطان محمد بایسنقر به اصفهان لشکرکشی کرد و در همانجا درگذشت. شاهرخ جمعی از سادات، بزرگان و علمای آن شهر را به اتهام همکاری با سلطان محمد دستگیر و تبعید نمود و به تحریک گوهرشادخاتون، «شاه علاءالدین محمد» که از سادات و بزرگان و نقبای اصفهان بود به دارآویخته شد.

پس از مرگ شاهرخ، گوهرشاد با کشمکش‌ها و نزاع‌های فراوان، نوه مورد علاقه خود را به تاج و تخت نشاند و برای ده سال عملا فرمانروای امپراتوری بزرگی بود که از دجله تا مرزهای چین امتداد داشت.

گفته‌اند که روزی گوهرشاد همراه با دو هزار خدمه زن برای بازرسی مسجد و مدرسه مذهبی گوهرشاد در هرات رفته بود. پس از آنکه طلاب را که جملگی مرد بودند مرخص کرد جوانی پیش آمد و متذکر شد که در هجره خویش آسایش ندارد و توسط یکی از مسئولان اغوا شده‌ است. گوهرشاد وقتی به صحت گفته او پی برد دستور داد تمامی دویست ندیمه به عقد طلاب درآیند. این داستان تجسم بلندنظری و سعه صدر اسلامی در افغانستان است که سمبل آن گوهرشاد می‌باشد.

پسران او الغ بیگ در سمرقند٬ سلطان ابراهیم میرزا در شیراز و بایسنقر میرزا در هرات نه تنها حاکمانی گشاده‌دست در حمایت از هنرها و علوم بودند بلکه خود هنرمندانی قابل و دانشمندانی کم‌نظیر به‌شمار می‌روند.

این زن نیکوکار پس از سن ۸۰ سالگی در نهم رمضان سال ۸۶۱ ه‍.ق/۱۹ ژوئیه ۱۴۵۷ م در جریان قیام میرزا ابوالقاسم بابر در دوره سلطنت سلطان ابوسعید٬ به دسیسهٔ جمعی از امرا و مشاوران سلطان ابوسعید به دستور آن پادشاه در شهر هرات کشته شد و در کنار قبر فرزندش شاهزاده بایسنقرمیرزا و همسرش سلطان شاهرخ تیموری در مجموعه مدرسه و مسجد گوهرشاد هرات به خاک سپرده شد که آرامگاه او هنوز باقی است.

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 21:25 |  لینک ثابت   • 

90/09/20

ملکه های ایران_4

 

تاج‌الملوک ایرملو

 

 

 

 

 

زاد روز             27 اسفند 1274-باکو

 

 

درگذشت          19 اسفند 1360-86 سالگی

اکایلکو-مکزیک

 

 

ملیت                 ایرانی

 

 

لقب                  ملکه مادر

نیم تاج خانم

 

 

همسر(ان)          رضا شاه

رحیم علی خرم

 

مذهب               اسلام

 

 

فرزندان                        محمد رضا- اشرف

شمس- علیرضا

 

 

والدین              تیمور خان ایرملو

 

 

 

 

تاج‌الملوک آیرُملو (۲۷ اسفند ۱۲۷۴ باکو - ۱۹ اسفند ۱۳۶۰ آکاپولکو) معروف به «ملکه مادر» دومین همسر رضاشاه پهلوی بود.

تاج‌الملوک دختر یاور (سرگرد) تیمور خان آیرملو و از خوانین بزرگ سوادکوه مازندران و از سران قزاق بود. تاج‌الملوک مادر محمدرضا و اشرف است. وی پس از پادشاهی رضاشاه پهلوی ، «ملکه مادر» لقب گرفت. وی در سال ۱۲۹۵ خورشیدی به عقد رضاخان میرپنج درآمد.

او زمانی که هنوز رضا شاه افسر آتریاد قزاق بود، با وی ازدواج کرد. رضاخان برای تشکیل خانواده خود در محله سنگلج خانه‌ای اجاره نمود و ظرف مدت ۵ سال صاحب چهار فرزند (دو دختر و دو پسر) شد.این چهار فرزند شمس پهلوی، محمدرضا (محمدرضا شاه پهلویاشرف پهلوی و علیرضا پهلوی نام دارند. تاج‌الملوک پس از به سلطنت رسیدن رضا شاه پهلوی، به علت اینکه مادر ولیعهد محسوب می‌شد از اعتبار و نفوذ ویژه‌ای برخوردار شد که آن را در دوران سلطنت پسرش نیز حفظ کرد. او بعد از رضا شاه دوباره شوهر اختیار کرد که رحیم‌علی خرم همسر وی بود.

تاج‌الملوک در دوران پادشاهی رضاشاه یک بانوی درباری و ملکه ایران بود و اجازه دخالت در مسائل سیاسی را نداشت و تنها در امور مالی فعالیت می‌کرد. وی در سال ۱۳۱۲ برای دیدار محمدرضا سفرهایی به آلمان، سویس و فرانسه داشت.

تاج‌الملوک همچنین در روستای مردآباد کرج کاخی ساخت و این روستا را شاهدشت (ماهدشت امروزی) نامید. این کاخ امروزه ساختمان شهرداری ماهدشت است. تاج‌الملوک آیرملو در زمان انقلاب ۱۳۵۷ به کاخ خود در آمریکا هجرت کرد و همراه فرزندش شمس در آن‌جا ساکن شد.

تاج‌الملوک در روز ۱۰ اسفند ۱۳۶۰ در آکاپولکوی مکزیک بر اثر کهولت درگذشت و به خاک سپرده شد.

 

 

 

 

 

 

عصمت دولتشاهی

 

 

 

 

 

 

نام کامل          ملکه عصمت الملوک دولتشاهی

 

لقب        ملکه ایران

 

زادروز           1283ش.-1904م.

 

مرگ             30 تیر1374ش.(90سالگی)

 

محل درگذشت        بیمارستان دی-تهران

 

ارامگاه           قطعه37ردیف91شماره25بهشت زهرا تهران

 

پدر         غلامعلی میرزا مجلل الدوله دولتشاهی

 

همسر             چهارمین همسر رضاشاه پهلوی

 

فرزندان         عبدالرضا-احمدرضا

محمودرضا-فاطمه

حمیدرضا-پهلوی

 

 

عصمت‌الملوک دولتشاهی آخرین همسر رضا شاه و سوگلی او بود که نسبی قاجاری داشت.

رضاشاه از طریق امیرلشکر خدایارخان خدایاری با عصمت‌الملوک دولتشاهی دختر غلامعلی میرزا مجلل‌الدوله دولتشاهی که بعدها از سوی رضا شاه پهلوی به سمت ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی منصوب شد، آشنا گردید از چندی وی را به عقد خود درآورد.

عصمت‌الملوک از سال ۱۳۰۲ که وارد دربار شد تا تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۵، سه فرزند به نام‌های عبدالرضا پهلوی، احمدرضا پهلوی، محمودرضا پهلوی و سالهای بعد دو فرزند دیگر با نام‌های فاطمه پهلوی و حمیدرضا پهلوی به دنیاآورد .

ملکه عصمت‌الملوک دولتشاهی به هنگام تبعید رضاشاه، همراه وی به جزیره موریس رفت و پس از چند ماه به تهران بازگشت. وی از ابتدا وارد سیاست نشد. اما از نفوذ خود در به کار گماردن اقوام خویش در پست‌های مهم استفاده شایانی کرد. پس از مرگ رضاخان در ویلای شخصی خود در شمیران اقامت کرد.

پس از انقلاب اسلامی در تهران ماند و در سال ۱۳۷۴ شمسی در سن ۹۰ سالگی درگذشت و در قطعه ۳۷ ردیف ۹۱ شماره ۲۵ بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.

 

 

 

 

 

فوزیه

 

 

 

 

 

 

 

دوران                 16سپتامبر1941_17 نوامبر1948

 

 

 

 

نام کامل              فوزیه فواد

فوزیه بنت الملک فواد

 

 

 

 

لقب                   ملکه ایران

 

 

 

 

زادروز               5 نوامبر1921(89 سال)

 

 

 

 

زادگاه                 اسکندریه-مصر

 

 

 

 

 

پیش از               ثریا اسفندیاری

 

 

 

 

پس از                تاج الملوک

 

 

 

 

همسران              محمدرضا پهلوی

اسماعیل حسین شیرین بک

 

 

 

 

پدر                    ملک فواد اول

 

 

 

 

مادر                   نازلی صبری

 

 

 

 

فرزندان              شهناز پهلوی

نادیا

محمد

 

 

 

 

دین                    اسلام

 

 

 

 

 

مدال یادبود ازدواج شاه و فوزیه - اردیبهشت ۱۳۱۸ - این مدال در کاخ صاحبقرانیه در مجموعه کاخ موزه نیاوران نگهداری میشود.

فوزیه فؤاد (به عربی: فوزیة بنت الملک فؤاد) (۱۴ آبان ۱۳۰۰ اسکندریه، مصر) خواهر ملک فاروق پادشاه مصر و نخستین همسر محمد رضا پهلوی بود. حاصل ازدواج او با محمدرضا شاه دختری است به نام شهناز.

فوزیه شهروند مصر ولی از تبار چرکسی، آلبانیایی و فرانسوی بود. او از دودمان پادشاهی محمدعلی پاشا است. خاندان محمدعلی از تبار آلبانیایی بودند که در زمان فرمانروایی عثمانی‌ها در مصر به مدارج بالا رسیدند. ازدواج با شاه به فوزیه تابعیت ایرانی بخشید و مجلس شورای ملی او را ایرانی الاصل اعلام کرد.

 

 

 

ازدواج‌ها

 

 

 

 

 

 

 

ازدواج او با محمدرضا به هنگام ولیعهدی او در تاریخ ۱۶ مارس ۱۹۳۹ در قاهره انجام گرفت. پس از برگشت از ماه عسل، مراسم ازدواج در تهران نیز تکرار شد. دو سال بعد محمدرضا جانشین پدرش رضاشاه شد. با آغاز سلطنت محمدرضا، روابط سرد میان این زوج به سرعت رو به تیرگی نهاد. اشرف پهلوی (خواهر دوقلوی شاه) و ارنست پرون (دوست صمیمی شاه) در ایجاد این تیرگی نقشی کلیدی داشته‌اند.

ازدواج فوزیه و شاه ایران به جدایی انجامید. ثبت رسمی طلاق در مصر به سال ۱۹۴۵ و در ایران به سال ۱۹۴۸ انجام شد. بعد از آن فوزیه در ۲۸ مارس ۱۹۴۹ با سرهنگ اسماعیل حسین شیرین بک وزیر دفاع و فرمانده نیروی دریایی سابق مصر و از بستگان خود در قاهره ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های نادیا و محمد بود. با کودتای ضد سلطنتی ۱۹۵۲ در مصر، عنوان شاهزادگی از فوزیه گرفته و ثروتش نیز مصادره شد. او پس از ان حاضر به ترک کشورش نشد و به همراه همسرش در اسکندریه زندگی می‌کند. فوزیه هیچگاه در مورد دوران ملکه بودنش مصاحبه‌ای نکرد و خاطراتش را منتشر ننمود.

میدانی نیز به نام وی در شهر تهران نامیده شد که پس از جدایی او از محمدرضا به «میدان شهناز» و پس از انقلاب به میدان امام حسین تغییر نام داد.

 

 

 

 

 

 

فوزیه و محمدرضا پهلوی

 

 

 

 

 

مراسم عروسی فوزیه و محمدرضا در کاخ عابدین قاهره. از چپ: ملک فاروق (برادر عروس)، فوزیه، محمدرضا پهلوی، ذوالفقار پاشا (قاضی دیوان عالی مصر)، احمد حسنین پاشا و شریف صبری پاشا (دایی عروس)

مجلس عروسی ملکه فوزیه و محمدرضا پهلوی در کاخ عابدین. عروسی دو عضو خانواده سلطنتی ایران و مصر، رویداد مهم و برجسته‌ای در تاریخ روابط ایران و مصر بود.

محمدرضا پهلوی ولیعهد ایران و فوزیه بنت فواد شاهزاده مصری در سال ۱۳۱۷ با هم ازدواج کردند. این ازدواج در نهایت مدتی پس از به سلطنت رسیدن محمدرضا به طلاق می‌انجامد.

 

 

 

 

انتخاب فوزیه

 

 

 

 

 


در سال ۱۳۱۷ مسئله ازدواج محمدرضا پهلوی و فوزیه بنت فواد مطرح گردید. او زیبایی چشمگیری داشت که حتی نظر هالیوود را نیز به خود جلب کرده بود. خانواده اش ترکیبی از نژادهای مصری، آلبانیایی و فرانسوی بود و مهمتر از همه، خانواده او نیز همچون پهلوی‌ها به انگلستان وامدار بود. فوزیه و محمدرضا سه سال قبل ملاقاتی کاملا تصادفی و بسیار کوتاه در سوئیس داشتند.

 

 

 

 

 

قانون اساسی

 

 

 

 

 

بزرگترین مشکل برای این ازدواج، اصل سی و هفتم متمم قانون اساسی ایران بود که بر اساس آن مادر ولیعهد الزاما باید ایرانی الاصل می‌بود. مجلس در اقدامی بی سابقه نه تنها به فوزیه تابعیت ایران داد، بلکه او را ایرانی الاصل نامید.

 

 

 

ازدواج

 

 

 

مراسم خواستگاری بلافاصله توسط نمایندگان ویژه پیگیری شد و محمدرضا برای اجرای مراسم عقد کنان به مصر رفت. کاخ قبه برای اقامت او وهمراهان در نظر گرفته شد. محمدرضا به همراه فوزیه، نازلی (مادر زنش) و هیات همراه در فروردین ماه ۱۳۱۸ به تهران بازگشت. اقامت کوتاه خانواده فوزیه در تهران موجب بروز چالشهایی با رضاشاه شد.

در تاریخ ۱۵ مارس ۱۹۳۹ میلادی، محمدرضا پهلوی با شاه‌دخت فوزیه فؤاد، در کاخ عابدین ازدواج کرد. پس از ازدواج، رابطه رضا با عروسش بسیار خوب بود. به طوری که بجز در سفر، هیچگاه بدون حضور وی نهار خانوادگی نخورد. شمس نیز زیاد مراعات فوزیه را می‌کرد. ولی رابطه اشرف با عروس جدید چندان دوستانه نبود.

 

 

 

طلاق

 

 

 

فوزیه به فعالیتهای اجتماعی چندان علاقه‌ای نداشت.روابط او نیز منحصر به میهمانی‌های پر تکلف درباری بود. تنها میهمانانی که مرتبا به دعوت فوزیه به کاخ می‌آمدند، سفیر مصر و همسرش بودند. اولین فرزند محمدرضا برخلاف توقعات، دختر شد و نام او را شهناز پهلوی (بعدها همسر اردشیر زاهدی) گذاشتند.

با درگذشت رضاشاه در آفریقای جنوبی، جسد وی از مسیر مصر به تهران آمد. جنازه برای مدتی(تا زمان آماده شدن آرامگاه شاه عبدالعظیم) در مسجد رفاعی به امانت گزارده شد. در این مدت شمشیر جواهر نشان و مدالهای وی به سرقت رفت. همه مطلع بودند که ملک فاروق به چنین چیزهایی برای تکمیل کلکسیونهای شخصی اش نیاز و علاقه فراوانی دارد. این ماجرا و رابطه عاشقانه اشرف با یکی از مخالفان رژیم خدیوی مصر، نقطه آغاز درگیریهای لفظی، توهین‌ها و تحقیرها به فوزیه بود. فوزیه ظاهرا برای استراحت و تمدد اعصاب به مصر رفت و دیگر هیچگاه بازنگشت. محمدرضا به طور غیابی وی را طلاق داد.

 

 

 

 

متن نامه درخواست طلاق فوزیه

 

 

 

 

 

همسر عزیزم

 

 

از عالیجناب سفیر مصر در ایران شنیدم که شما مایل هستید مستقیما از طرف من بشنوید که مایل به پایان دادن به زندگی زناشوئی خود هستم… در حقیقت من چنین تصمیمی را گرفته‌ام و به سفیر شما در مصر اطلاع داده‌ام و این یادداشت تاکیدی است بر این تصمیم نهایی من…

ازدواج ما، برای اعلیحضرت و من، آن سعادتی را که حق هر دوی ماست، به ارمغان نیاورد و بعد از تفکر زیاد به این نتیجه رسیدم که تنها طلاق است که می‌تواند سعادت ما را به صورت جداگانه تامین کند. از شما درخواست می‌کنم موافقت کنید نقطه پایانی را به این وضع که ادامه بیشتر آن امکان ندارد، بگذاریم. من می‌دانم که طلاق برای هر دوی ما دردآور است ولی ما باید در راه کشورهای خود فداکاری کنیم. اعلی حضرت می‌توانند همیشه در انتظار دوستی صادقانه اینجانب باشند. از درگاه خداوند خواهان سعادت آن اعلی حضرت و رفاه کشورتان هستم.
امضاء : فوزیه احمد فواد

 

 

 

 

متن اعلام طلاق از طرف شاه

 

 

 

 

متن اعلام طلاق از دربار ایران که محمدرضا خود شخصاً از رادیو برای ملتش خواند :

سه سال پیش علیا حضرت ملکه فوزیه بنا به دلایل پزشکی ایران را ترک گفتند و اخیرا تقاضای طلاق کرده‌اند، زیرا اقامت معظم لها در تهران برایشان از نظر سلامت جسمانی مضر است. در اجابت به این درخواست، ما محمدرضا پهلوی شاهنشاه ایران طلاق خود را از همسرم علیاحضرت فوزیه اعلام می‌کنیم… این طلاق در روابط ایران و مصر اثری نخواهد داشت، بلکه این روابط بهتر از گذشته خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

ثریا اسفندیاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام                ثریا اسفندیاری بختیاری

 

 

معروف به      ملکه ثریا

 

 

سمت             ملکه ایران

 

 

زاد روز                   1تیر1311-22زوئن1932

 

 

 

زادگاه            ایران- اصفهان

 

 

تاریخ مرگ      4ابان1380-26اکتبر2011

 

 

 

محل مرگ       فرانسه-پاریس

 

 

همسر            محمدرضا پهلوی

 

 

دین               اسلام

 

 

 

 

 

ثریا اسفندیاری بختیاری (زاده ۱ تیر ۱۳۱۱ در اصفهان - درگذشته ۴ آبان ۱۳۸۰ در پاریس بر اثر سکته مغزی) دومین همسر محمدرضا پهلوی و ملکه ایران بود.

 

 

 

تولد و دوران نوجوانی

 

 

 

ثریا دختر خلیل اسفندیاری و اوا کارل در اول تیرماه ۱۳۱۱ در اصفهان در یک خانواده سرشناس بختیاری متولد شد. او یک برادر و خواهر کوچکتر به نامهای بیژن و لعـیا داشت. ثریا تا هشت ماهگی در ایران بود و پس از آن خانواده‌اش او را با خود به برلین بردند.

وی کودکی را در برلین گذراند و در پاییز ۱۳۱۶ به اتفاق خانواده‌اش به ایران بازگشـت. در اصفهان وارد مدرسه آلمانی‌های مقیم اصفهان شد و زبان فارسی را نزد معلم خصوصی فرا گرفت. تا ۱۳۲۰ در آن مدرسه به تحصیل پرداخت. ولی پس از اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم مدارس آلمانها تعطیل شـد. او در ۱۳۲۳ وارد مدرسه مُبلغ (میسیونر)های انگلیسی شد و تا پانزده سالگی در این مدرسه به تحصیلاتش ادامه داد تا اینکه در ۱۳۲۶ به همراه خانواده‌اش به سوئیس رفت. در آنجا زبان فرانسه آموخت و انگلیسی را نیز بعدها در مؤسسه‌ای در لندن تکمیل کرد.

 

 

 

ازدواج با محمدرضا پهلوی

 

 

 

انتخاب ثریا برای همسری محمدرضا به وسیله خواهر بزرگ‌تر شاه شمس انجام گرفت. شمس در یک مجلس مهمانی در سفارت ایران در لندن که ثریا هم دعوت شده بود، در همان نظر اول او را پسندید و مسئله را با خلیل خان اسفندیاری در میان گذارد و ثریا با آمادگی قبلی برای روبرو شدن با شاه به تهران آمد.ثریا در خاطرات خود می‌نویسد که بزرگ‌ترین آرزوی او پیش از اینکه ملکهٔ ایران بشود، هنرپیشگی سینما بوده و پیش از اینکه برای اولین دیدار با شاه به کاخ سلطنتی برود با پدرش شرط کرده بود که اگر شاه او را نپسندید یا او از شاه خوشش نیامد، او را به هالیوود بفرستد.

ولی شاه هم مثل خواهرش در اولین نظر او را پسندید و ثریا هم تمایل به این ازدواج پیدا کرد و مراسم نامزدی آنها روز ۶ دی ۱۳۲۹ در نظر گرفته شد. امیدواری آنها این بود که مراسم ازدواج به زودی برگزار شود، ولی ثریا ناگهان دچار بیماری حصبه شد و روز به روز هم بیماریش شدت یافت و همه را دچار نگرانی کرد. ناگزیر مراسم ازدواج به تعویق افتاد. پس از طی دوران نقاهت، تشریفات عقد و ازدواج در نهایت سادگی در ۲۳ بهمن برگزار شد.

بعد از چند سال موضوع بچه‌دار شـدن آنها بسیار جدی در دربار مطرح شد و ملکه مادر مرتباً این مطلب را با پسرش در میان می‌گذاشت. شاه در مهر ۱۳۳۳ با پرنسس ثریا به آمریکا رفت و در آنجا آزمایش‌های دقیق پزشکی انجام پذیرفت و در مورد او هیچ چیز غیرطبیعی دیده نشد و سرپرست هیات پزشکی اعلام کردند شما هر دو در کمال سلامت هستید و فقط باید صبر کنید. چند سال بعد نیز روزولت یک پزشک متخصص آمریکایی برای انجام آزمایش‌های لازم از ثریا، به تهران فرستاد. پزشک مذکور نیز هیچ دلیلی برای حامله نشدن وی نیافت.

 

 

 

جداشدن محمدرضا از ثریا

 

 

محمدرضا از ثریا خواست تا به سن مورتیز برود و روز ۲۴ بهمن ۱۳۳۶ با تشریفات رسمی تهران را ترک گفت و بعد از آن دیگر هیچ وقت به ایران باز نگشت. در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۶ از وی جدا شد و طلاق او از طریق مجلس شورای ملی اعلام گردید.

محمدرضا نیز متنی به این عنوان تهیه کرد و با ابراز کمال تأسف و تألم و با تذکر اینکه ثریا پهلوی در تمام مدت همسری محمدرضا پهلوی از هیچ گونه خدمت و عطوفت و خیرخواهی نسبت به ملت ایران خودداری نفرموده و از هر حیث شایستگی مقام شامخ خود را داشته‌اند و در این مورد نیز با کمال علاقه و محبتی که فی‌مابین وجود دارد، آمادگی خود را برای قبول هر نوع تصمیمی که از طرف ذات شاهانه اتخاذ شود اعلام فرمودند. با اظهار نظر هیأت مشورتی، موافقت و با صرف نظر از احساسات شخصی خود در برابر مصالح عالیه مهمی تصمیم خویش را به جدایی اتخاذ فرمودند. ثریا بعد از جدایی از شاه ایران مدتی به ایتالیا رفت . ثریا به دلیل اینکه به سینما و بازیگری عشق می ورزید سعی میکرد طعم تلخ طلاق را با گذراندن اوقات در مجالس بازیگران و کارگردانان معروف ایتالیایی که از قبل زمانی که ثریا ملکهٔ ایران بودند وی را میشناختند سپری میکرد. در بین اینها کارگردانی ایتالیایی به نام فرانکو که پیش از این به ثریا پیشنهاد بازی در فیلمی را داده بود ولی ثریا به دلیل اینکه ممکن بود محمدرضا اجازه ندهد پیشنهاد وی را رد کرده بود اما این بار پیشنهاد فرانکو را میپذیرد و در فیلمی بنام سه چهره یک زن ایفای نقش میکند . بعد ها با رفت و آمدهای با فرانکو این دو با هم ازدواج می کنند . و ثریا در ایتالیا همراه با همسر دومش زندگی جدید را آغاز میکند . اما چند وقت بعد فرانکو برای انجام یک کاری عازم سفر به کشوری دیگر میشود و ثریا هم تصمیم میگیرد به آلمان برود و به مادر و پدرش سری بزند . ولی چند ساعت بعد یکی از اقوام فرانکو به ثریا تماس میگیرد و خبر میدهد که هواپیمایی که فرانکو در آن بوده سقوط کرده و فرانکو فوت کرده . فرانکو همسر دوم ثریا در سن 39 سالگی از دنیا رفت و در جزیره ی سیلسیل در ایتالیا به خاک سپرده شد .

 

 

 

مرگ

 

 

 

ثریا اسفندیاری در ۴ آبان ۱۳۸۰ در سن ۶۹ سالگی بر اثر سکته مغزی در پاریس درگذشت. مراسم تشیع جنازهٔ وی در کلیسایی آمریکایی در پاریس برگزار شد. در این مراسم اشرف پهلوی و غلامرضا پهلوی نیز حضور داشتند. ثریا را در قبرستانی در مونیخ آلمان دفن کردند.


برادر کوچک‌ترش بیژن (۱۳۸۰ - ۱۳۱۶) نیز یک هفته پس از فوت ثریا درگذشت. وی گفته بود: «بعد از او، من هم صحبتی ندارم.»

 

 

 

 

 

 

 

خیرالنساء بیگم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان حکومت                  987تا988ه.ق

 

 

 

دودمان                          صفویه

 

 

 

درگذشت                         26 زوئیه1579

 

 

زادگاه                            اشرف البلاد(بهشهر کنونی)

 

 

همسر                            شاه محمد خدابنده

 

 

والدین                            میر عبدالله خان ثانی

 

 

 



خیرالنساء بیگم (متوفی ۹۸۷ ه.ق./ ۱۵۷۹ م.) همسر شاه محمد خدابنده، چهارمین پادشاه صفوی و مادر شاه عباس اول بود. به او لقب مهدعلیاء نیز داده شده‌است. در اوایل دوران پادشاهی خدابنده قدرت اصلی در دست خیرالنساء بود و در بازه ۹۸۷ تا ۹۸۸ ه.ق قلمرو صفویان توسط او اداره میشد. او برآمده از خاندان‌های ایرانی تبرستان بود و پدرش از بزرگان سلسله‌ی مرعشیان به‌شمار می‌رفت و ازدواج او با خدابنده بیشتر برای برقراری ارتباط بیشتر بین دو کشور طبرستان(خاندان مرعشیان) و ایران(خاندان صفوی) بود.

 

 

 

نفوذ ملکه در امور سیاسی

 

 

پس از کشته شدن شاه اسماعیل دوم، برادرش خدابنده به پادشاهی رسید. خدابنده مبتلا به ضعف بینایی شدید بود و در صلاحیتش برای پادشاهی تردید جدی وجود داشت اما با کمک و حمایت خواهرش پری خان خانم به این مقام دست یافت. پری خان خانم متحدانی از قزلباش‌ها داشت و بر این باور بود که با به قدرت رسیدن خدابنده قدرت اصلی در دستان خود او خواهد بود. با قدرت گرفتن پری خان خانم و حمایت قزلباشان از او وزیراعظم، میرزا سلمان که بوسیله شاه طهماسپ بر سرکار آمده بود و چندان مورد عنایت شاهزاده خانم نبود، به بهانه احترام به شاه جدید و در واقع از ترس جانش پایتخت، قزوین، را ترک گفت. هنگامیکه وزیر اعظم وارد شیراز شد، مهدعلیا او را مردی آگاه به امور و وقایع پایتخت و متحدی بالقوه برای رسیدن به اهدافش یافت چراکه میرزا سلمان نیز همچون ملکه به یک خانواده اشرافی ایرانی متعلق بود و ارج و قربی در میان قزلباشان نداشت. با اتحاد وزیر اعظم و ملکه،‌ میرزا سلمان بار دیگر مقام برتر خود را در زمان شاه جدید نیز به دست آورد و شاهد تنزل موقعیت دشمن خویش پری‌خان خانم گردید. پری‌خان خانم مدتی بعد از ورود به دربار قزوین نفوذش را از دست داد و به قتل رسید. با این همه میرزا سلمان نیز به تدریج قدرت و نفوذ را به ملکه واگذار کرد. خیرالنسا پذیرای نفوذ کم و بیش غیرمستقیم در جریان امور نبود و به جای آن علنا همه مسوولیت‌های اساسی را خود برعهده گرفت که مخصوصا شامل انتصاب افسران عالی‌رتبه امپراتوری می‌شد. این افسران بجای حضور در دربار عام سلطنتی،‌ هر روز صبح به در حرمسرا می‌آمدند تا فرامین ملکه را دریافت کنند و در آنجا احکام درباری صادر و مهر می‌شد. به مدت بیش از یکسال امور سیاسی بر این روال رتق و فتق می‌شد.

 

 

توطئه و قتل خیرالنساء

 

 

 

اقدامات خیرالنساء بیگم قزلباش‌ها را برآشفت، و آنان با ارسال طوماری تهدیدآمیز برای شاه خواهان برکناری او شدند. خدابنده از خیرالنساء خواست تا پایتخت را ترک نماید اما با مقاومت او روبرو شد. سرانجام دسته‌ای از قزلباشان توطئه‌ای ساختند و بدو تهمت زدند که با عادل خان برادر خان کریمه (بخشی از قلمرو عثمانی) که در آن زمان به اسارت در دربار صفویان بود نرد عشق باخته است. بدین تهمت در دوم جمادی الثانی ۹۸۷ ه.ق بر حرمسرا تاختند و خیرالنساء و مادرش را به قتل رساندند.

 

 

 

 

 

ادعای رسیدن میراث مرعشیان به شاه‌عباس از طریق خیرالنساء بیگم

 

 

 

 

 

 

پس از به قدرت رسیدن شاه عباس یکم وی با این بهانه که جانشین مقتدری در میان شاهزادگان مرعشی وجود ندارد خود را به عنوان شاهنشاه‌ تبرستان و وارث قلمرو مرعشیان دانست. سپس بسیاری از شهرهای آن دیار را آباد کرد و دو شهر اشرف و فرح‌آباد را پایتخت تفریحی و تابستانی خویش قرار داد.  همچنین زمانیکه در قزوین اقامت داشت، به این بهانه که ملک بهمن دوم به قلمرو نیاکانش(آمل) تجاوز و نفوذ نموده وی و خویشاوندانش و همه‌ی طرفدارانش را قتل‌عام کرد و یک تن را زنده نگذاشت. سپس به بهانه خویشاوندی وی با شاخه‌ی دیگر پادوسبانیان(ملکان کجور) این سلسله را پس از 984سال به کلی منقرض کرد.

 

 

 

 

امور فرهنگی

 

 

 

 

خیرالنساء به علت علاقه‌ی زیاد به زبان تبری ملک‌الشعرای دربار خویش را همیشه پر از خوانندگان و شاعران تبرستانی می‌کرد. مهم‌ترین شاعر دربار در زمان وی، امیر پازواری نام داشته که اشعاری عرفانی، عاشقانه و علل‌الخصوص در وصف علی بن ابی‌طالب داشته‌است و بنیان‌گذار سبک امیری در زبان مازندرانی می‌باشد.

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:15 |  لینک ثابت   • 

90/09/20

ملکه های ایران_3

 

بوراندخت

 

 

 

 

پوراندخت یا پوران (بوران به معنی سرخ و گلگون)، شاهنشاه زن ایرانی و سی امین شاهنشاه ساسانی در سال ۶۳۰ میلادی، دختر پرویز که پس از قتل شهربراز و جوانشیر بر تخت سلطنت نشست.

 

 

پوران دخت در تاریخ بلعمی

 

 

 

چون پوران‌دخت بپادشاهی بنشست عدل و داد کرد و جور و ستم برگرفت و آن مرد که شهربراز را کشته بود بخواند و بنواخت و او از خراسان بود. نام او سفروح (پوس فرخ). پوران‌دخت او را وزیری بداد و نامه‌ای نوشت به همهٔ سپاهها تا همه بحضرت او گردآمدند و آن نامه بر ایشان بخواند و از آن نسخه نامه به هر شهری نوشتند و اندر آن نامه چنین نوشته بود که این پادشاهی نه بمردی توان داشتن، بلکه بعنایت حق سبحانه و تعالی و به عدل و سیاست پادشاه نگاه توان داشتن و بسپاه دشمن نتوان شکستن مگر بعطا دادن، بسپاه و سپاه نگاه نتوان داشت مگر بداد و عدل و انصاف و چون پادشاه دادگر بود، ملک بتواند، نگاه داشتن اگر مرد بود و اگر زن و من چنان امید دارم که شما عدل و عطا از من ببینید چنانکه از هیچکس ندیده باشید.

بفرمود که هر چه در ولایت، بر مردم از روزگار خسرو پرویز بقایای خراج بمانده بود، همه بیفکندند و آن دفترها بشستند و داد و عدل بگسترانید چنانکه بهیچ روزگار ندیده بودند و آن چوب چلیپا صلیب راستین که از روم آورده بودند و خسرو پرویز باز نداده بود، آن را به ملک (پادشاه) روم بازداد تا او را به پوران‌دخت میل افتاد و رها نکرد (اجازه نداد) که کسی در پادشاهی او بعجم رود (حمله کند) و به روزگار او پیغمبر صلی الله علیه و سلم از دنیا مفارقت کرد و ابوبکر بخلافت بنشست و پوران دخت یکسال و چهار ماه پادشاه بود و آن سقروخ (پوس فرخ) خراسانی وزیر او بود

چون پوران‌دخت بمرد، مردی از خویشان پرویز نام او جشنسده از پس پوران‌دخت، بملک بنشست و یکماه ببود و پس بمرد و پادشاهی به آزرمی‌دخت رسید.

آرتور کریستن سن(ایرانشناس نامدار دانمارکی)، پس از یاد کردن پادشاهی بوران دخت گوید، گویا در اینجاست که باید عهد سلطنت کوتاه شخصی را ذکر کنیم که بنام پیروز دوم نصب شد. بعد از او آزرمیدخت و طبری پس از آزرمیدخت به روایتی نام فیروز بن مهران جشنس را یاد می‌کند و گوید وی را جشنسده نیز گویند.

 

 

 

بوراندخت در تاریخ طبری

 

 

 

پوران دختر خسرو پرویز پسر هرمز، پسر انوشیروان بود. گویند،

روزی که به پادشاهی رسید گفت «نیت خیر دارم و به عدالت فرمان می دهم.» و مقام شهربراز را به فسفروخ داد و وزارت بدو سپرد و با رعیت روش نکو داشت و عدالت کرد و بگفت تا سکهٔ نو زنند و پلها را آباد کنند و باقیماندهٔ خراج را بخشید و نامه‌ها نوشت و نیکخواهی خویش را با عامهٔ ناس در میان نهاد و از حال کشتگان خاندان خود سخن آورد و گفت امید دارد، خداوند به روزگار وی چندان رفاه بیارد و کارها چنان استوار باشد تا بدانند که کشور گیری و لشکر کشی و پیروزمندی و فتنه نشانی به صولت و شجاعت و تدبیر مردان نیست بلکه این همه از خداست و بفرمود تا اطاعت آرند و نیکخواهی کنند. پوران چوب صلیب را به شاه روم داد و آنرا همراه جاثلیقی بنام ایشو عهب، پس فرستاد. مدت پادشاهی وی یکسال و چهار ماه بود.

 

 

 

 

پروشات

 

 

پروشات یا پروشاتو یا پریزاتس یا پریزاد یکی از ملکه‌های پرآوازه دوران هخامنشیان بود. پروشات دختر اردشیر یکم (اردشیر درازدست) بود و به همسری داریوش دوم هخامنشی درآمد و ملکه بزرگ دربار بود. پروشات به سیاست‌پردازی و کاردانی، و سخت‌دلی و خشونت با دشمنانش معروف است. پروشات نخستین همسر داریوش دوم هخامنشی (۴۲۴ تا ۴۰۴ پ.م) و بانوی اول دربار بود و قدرت واقعی در دربار از آن وی بود چنانکه خودش برای کتزیاس طبیب و مورخ یونانی نقل کرده بود سیزده فرزند برای شاه بدنیا آورده بود اما از آنهمه که اکثراً در کودکی مرده بودند فقط اردشیر و کوروش کوچک و اوستانوس و دخترش به نام آمستریس زنده مانده بودند.. از جمله اردشیر دوم و کوروش کوچک. شاه (داریوش دوم) اردشیر را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده بود اما پروشات با انتخاب کوروش کوچک موافق بود. به همین دلیل هنگامی که داریوش بیمار بود و قصد داشت پادشاهی را به اردشیر واگذار کند، پروشات کوروش را که فرماندار لیدیه بود به دربار فراخواند تا مانع از جانشینی اردشیر شود. کوروش کوچک دیر رسید و مراسم در حال اجرا بود پس چنان به هیجان آمد که به اردشیر به قصد کشت حمله کرد. این حمله ناموفق بود و کوروش نیز به دستور شاه دستگیر شده و فورا محکوم به اعدام شد. پروشات توانست با تمهیدی جان کوروش را نجات دهد: درست پیش از اجرای حکم اعدام، کوروش را چنان محکم در آغوش گرفت که در صورت اقدام جلاد، خودش نیز کشته می‌شد. او توانست فرمان عفو کوروش کوچک را از شاه داریوش بگیرد و وی را به لیدیه بازگرداند. بعدا کوروش در لیدیه در مقابل اردشیر دوم شورش کرد و در پی آن جنگ‌های سختی بین این دو برادر درگرفت که چرخاننده آنها را ملکه پروشات می‌دانند. کوروش سرانجام در این جنگ‌ها کشته شد اما پروشات انتقام وی را از قاتلینش گرفت و یکی از رقبایش به نام استاتیرا را که از همسران محبوب شوهرش بود نیز با خوراندن زهر از بین برد. پروشات پس از مرگ داریوش دوم قدرت خود را در دربار پادشاهی پسرش، اردشیر دوم حفظ کرد.

 

 

 

پروشات (دختر اردشیر سوم)

 

 

 

 

 

پروشات دوم دختر اردشیر سوم (۳۸۰ - ۳۳۰ پ. م.) و آتوسا و خواهر ارشک یازدهمین شاهنشاه هخامنشی بود. وی همچنین یکی از سه زن ایرانی‌ای بود که گفته می‌شود به ازدواج اسکندر درآمده‌اند.

اردشیر سوم در در سال ۳۳۸ پیش از میلاد و در بیستمین سال سلطنتش، توسط باگواس خواجه که حاجب و محرم و وزیر او بود، بر دست یک طبیب فریب خورده، مسموم شد و شاه بر اثر آن درگذشت. اردشیر سوم فرزندان بسیاری داشت ولی تنها نام‌های یکی دو تن از آنها در تاریخ ذکر شده و ظن نیرومند این است، که دیگران را باگواس خواجه وزیر مقتدر او کشته است. بعد از کشتن اردشیر، باگواس خواجه پسر کوچک شاه، بنام آرسس، یا ارشک را همچون شاهزاده ای دست نشانده، بر تخت نشانده و خود زمام کارها را برعهده گرفت.

آتوسا همسر اردشیر با سه دختر او نیز از مرگ جستند. یکی از این دختران پروشات نام داشت.

پس از کشته شدن داریوش سوم و منقرض شدن سلسلهٔ هخامنشی توسط اسکندر، در سال ۳۲۴ پیش از میلاد اسکندر کوشید جهت ایجاد دوستی بین ایرانیان و مقدونی‌ها که قوام امپراتوری نوبنیاد وی جز براساس آن استوار نمی‌یافت، طرحی تازه بریزد. از این رو در ضیافت باشکوهی که با نام ازدواج دسته‌جمعی شوش شهرت دارد، برپا کرد اسکندر به همراه هشتاد تن از افسران و سرداران خویش با زنان پارسی ازدواج کردند. خود او با استاتیرا (دختر داریوش سوم) و پروشات بطور همزمان ازدواج کرد و نزدیکترین دوست و سردارش هفستیون با دختر کوچکتر داریوش دری‌په‌تیس وصلت کرد.

 

 

 

 

پری خان خانم

 

 

 

 

پری خان خانم (متوفی ۹۸۶ ه.ق./۱۵۷۸ م.) دختر شاه تهماسب اول دومین پادشاه سلسله صفویان و خواهر شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده، سومین و چهارمین پادشاهان صفوی بود.


پس از مرگ شاه تهماسب، اسماعیل دوم برای مدت کوتاهی برتخت نشست. در این مدت او مشغول خونریزی و خذف شاهزادگان صفوی شد. خشونت بی حد و مرز او باعث ناخشنودی بزرگان قوم و امرا گردید و سرانجام منجر به برکناری و قتل او شد.

در این زمان پری خان خانم خواهر او از حمایت بعضی امرای قزلباش‌ها برخوردار بود و در به قدرت رسیدن محمد خدابنده که شاهزاده‌ای ناتوان و بیمار بود نقش کلیدی داشت. پری خان خانم امیدوار بود پس از به تخت نشستن محمد نابینا خود کنترل قدرت را در دست داشته باشد اما در عمل اینگونه نشد و پری خان خانم یکسال بعد به قتل رسید. در سالهای ابتدایی پادشاهی محمد خدابنده، همسر او خیر النساء بیگم و وزیرش میرزا سلمان قدرت زیادی یافتند.

 

 

 

 

مهد علیا

 

 

 

نواب علیه

 

مهد علیا

 

نام کامل              ملک جهان خانم

 

لقب(ها)              شاه بانوی ایران

 

زاد روز               1220

 

زادگاه                تهران

 

وفات                 6 ربیع الثانی 1290 (70 سالگی)

 

محل درگذشت        تهران

 

ارامگاه                ارامگاه محمد شاه در قم

 

همسر                 محمد شاه قاجار

 

فرزندان               ناصرالدین شاه قاجار

عزت الدوله

 

دین                   اسلام

 

 

ار


مهدِ عُلیامهدِنن عُلیا


ملک جهان خانم ملقب به نواب علیه و مهدِ عُلیا (۱۲۲۰ - ۶ ربیع‌الثانی ۱۲۹۰، تهران) همسر محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه قاجار بود.

ملک جهان خانم دختر امیر محمد قاسم خان قاجار قوانلو (ملقب به ظهیرالدوله) و بیگم جان خانم (دختر دوم فتحعلیشاه قاجار) بود. در ۱۶ سالگی او را به عقد پسردایی‌اش محمدمیرزا که آن زمان ولیعهد بود درآوردند.

او در ۲۵ سالگی، پسرش ناصرالدین میرزا و در ۳۰ سالگی، دخترش، عزت ملک (ملک نسا خانم) را به دنیا آورد. محمد شاه با اینکه ناصرالدین میرزا را از ۵ سالگی به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود چند بار قصد کرد پسر دیگرش عباس میرزا (پسر خدیجه کردستانی که نسبش به شیخ‌های نقشبندیه می‌رسید) را ولیعهد کند. در سال ۱۲۶۴ ق که محمدشاه درگذشت، مهد علیا پسرش را که در تبریز بود به تهران فراخواند و خود نیز به کمک هوادارانش و سفارت انگلیس برای ۴۵ روز امور مملکت را به دست گرفت و آرامش شهر را حفظ کرد. او به عنوان ملکه مادر نایب السلطنه شورای سلطنت را تشکیل داد. مثلا حاج میرزا آقاسی وزیر محمدشاه را که هوادار عباس میرزا بود عزل کرد. عباس میرزا و خدیجه کردستانی نیز که از جانب او احساس خطر جانی می‌کردند با کمک فرهاد میرزا معتمدالدوله به سفارت انگلیس پناه برده و در آنجا تحصن کردند.

مهدعلیا بسیار باهوش بود.

بر ادبیات فارسی و زبان عربی مسلط بود، با موسیقی و آواز آشنا بود و خط ریز و خط درشت می‌نوشت.

شعر می‌گفت و در سخنانش از مثل‌ها و روایات زیادی استفاده می‌کرد. او قرآن را به صورت دودانگ در آهنگ حجاز می‌خواند.

مهد علیا به ساختن و نوسازی بناها مانند باغ مادر شاه در مرقد شاه عبدالعظیم، مدرسه حکیم باشی (یا مدرسه مهد علیا)، ساختن بارگاه و بقعه زبیده خاتون، تعمیر و اتمام مسجد امیرقاسم خان، پدرش (یا مسجد مادر شاه) توجه داشت.

از مهد علیا چند سجع مُهر با عنوان‌های «ملک النساء العالمین»، «عصمة الدنیا و الدین» و … باقی است.

مهد علیا در روزگار پادشاهی پسرش به نفوذ بالایی در کارهای کشور دست یافت.

دختر مهد علیا، ملک‌زاده خانم ملقب به عزت‌الدوله با وجود ناخرسندی مهد علیا در ۱۳ سالگی در روز جمعه ۲۲ ربیع‌الاول از سال ۱۲۶۵ ق. به همسری امیر کبیر درآمد و کینه او نسبت به امیرکبیر بیشتر شد.

او در جناح مخالف امیرکبیر تمام کوشش خود را برای مبارزه با اصلاحات وی و براندازی‌اش صرف کرد.

سرانجام امیر کبیر با دخالت او در سال ۱۲۶۸ در حمام فین کاشان به قتل رسید. پس از مرگ امیرکبیر، موجب صدراعظم شدن میرزا آقا خان نوری اعتمادالدوله شد و دخترش عزت ملک خانم را که سیاهپوش امیرکبیر بود به اجبار به عقد میرزا کاظم خان پسر آقاخان نوری درآورد.

برخی منابع اورا زنی منحط از لحاظ اخلاقی و روابط خصوصی می‌دانند.

حتی میرزا تقی خان امیر کبیر نیز در هنگام آخرین ملاقات با وی او را روسپی خوانده است.

او در سن ۷۰ سالگی در ۶ ربیع‌الثانی ۱۲۹۰ ق.، هنگامی که ناصرالدین شاه به سفر اروپا رفته بود در تهران درگذشت و در آرامگاه محمدشاه در قم دفن شد.

 

 

 

 

 

توران امیرسلیمانی

 

 

 

نام کامل              قمر الملوک امیر سلیمانی

 

 

زاد روز               1283 ه._1904 م.

 

 

تاریخ وفات          1374ه. _1995م.

 

 

محل مرگ           سن 91 سالگی-خانه سالمندان پاریس

 

 

همسر(ان)          دومین همسر رضا شاه پهلوی

 

سید ذبیح الله ملک پور(بازرگان معروف)

 

 

فرزند(ان)           غلامرضا پهلوی

 

 

دین                   اسلام

 

 

قمرالملوک امیرسلیمانی معروف به ملکه توران دختر عیسی خان مجدالسلطنه امیر سلیمانی، سومین همسر رضا شاه پهلوی و مادر غلامرضا پهلوی بود.

 

 

زندگی

 

 

او در سال ۱۲۸۳ به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا گرفتن دیپلم از دبیرستان ناموس تهران ادامه داد و در سال ۱۳۰۱ ه.ش در سن ۱۹ سالگی همسر سوم رضا خان سردارسپه (رضا شاه بعدی) شد، ولی اندکی پس از تولد شاهپور غلامرضا پهلوی، بر اثر ناسازگاری در سال ۱۳۰۲ ه.ش از رضا شاه جدا شد.

ملکه توران پس از جدایی، با پسرش شاهپور غلامرضا زندگی می‌کرد و سال‌ها بعد در سال ۱۳۲۴ با سید ذبیح‌الله ملک‌پور (بازرگان معروف) ازدواج کرد. او پس از انقلاب ایران (۱۳۵۷) ایران را ترک کرد و در آلمان اقامت گزید تا اینکه بر اثر کهولت سن به خانه سالمندانی در پاریس سپرده شد و همانجا به سال ۱۳۷۴ در سن ۹۱ سالگی درگذشت.

 

 

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:5 |  لینک ثابت   • 

90/09/20

ملکه های ایران _2

اتوسا

 

 

 

اتوسا | اتش زا

 

لقب(ها)                       شهبانوی ایران

 

زادروز              550 پ.م

 

مرگ                475 پ.م

 

همسر             داریوش یکم

 

پدر                  کوروش بزرگ

 

فرزند               خشایارشا

 

اتوسا شهبانوی ایران بود.وی دختر کوروش بزرگ و خواهر خوانده ی کمبوجیه بود وی در زمان خشایارشا زنده بود.

 

 

آتوسا زن آسمانی و زمینی ایران قدیم

 

آتوسا دختر کورش بزرگ و همسر پادشاه هخامنشی داریوش یکم و مادر خشایارشا برجسته‌ترین زن در تاریخ ایران قدیم است.

 

زندگی سیاسی آتوسای هخامنشی

 

آیسوخولوس نمایشنامه نویس قرن پنجم پیش از میلاد در یکی از نمایشنامه‌های خود تحت عنوان «ایرانیان» که اختصاص به جنگ خشایارشا با یونانیان دارد از آتوسا به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کند. آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبی می‌دانست، و نقش تصمیم گیرنده در آموزش خود و دیگر درباریان داشت. پس از درگذشت کمبوجیه در راه بازگشت از مصر، داریوش یکم با آتوسا ازدواج می‌کند. این ازدواج چند دلیل داشته‌است:

  • ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه می‌داد.
  • از آنجا که آتوسا باهوش، بافرهنگ، با قدرت و تفکر سیاسی بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می‌آمد.

هرودوت می‌گوید: "آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود، داریوش یکم همواره از نصیحت‌های او بهره می‌جست. او حتی علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند." هرودوت از قول آتوسا نقل می‌کند که به داریوش شاه گفته:

<<چرا نشسته ای و عازم جنگ نمی شوی و سرزمین های دیگر را تسخیر نمی کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته است که عازم جنگ شود و به پیروزی هایی نایل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر انها حکمرانی میکند. >>

اگر گفته هرودوت اغراق‌آمیز هم باشد باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش است. گفته شده‌است که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود اگاه بود، و از حضور یونانیان و دیگر ملیت‌ها به دربار بسیار بهره می‌برد.

زمان پادشاهی خشایارشا آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت می‌کرد. آیسوخولوس در نمایشنامه خود همواره از او به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کرده‌است. در نمایشنامه آیسوخولوس پس از خشایارشا، آتوسا بیشترین نقش را بازی می‌کند.

از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایارشا از جنگ یونان بر می‌گردد، زنده بوده‌است. احتمالاً آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم قرار دارد.

آتوسا از داریوش شاه دارای چهار فرزند شد، که بزرگ‌ترین آن‌ها خشایارشا بود. اما آتوسا همسر اول داریوش یکم نبود، و داریوش از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشا بزرگ‌تر بودند. مطابق قانون پادشاهی، پسر بزرگ شاه پس از او به پادشاهی می‌رسید. اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشایارشا را پس از داریوش به پادشاهی برساند.

 

 

آتوسا (همسر اردشیر دوم و اردشیر سوم)

 

 

 

همسر                          اردشیر سوم

 

دودمان                         هخامنشیان

 

پدر                                     اردشیر دوم

 

فرزندان                      پروشات دوم.ارشک

 


آتوسا دختر اردشیر دوم بود.
در زمان او دربار هخامنشی کانون قساوت‌های خونین پروشات یا پریزاتس یا پریزاد  مادر  اردشیر دوم و آگنده از توطئه‌های پایان ناپذیر سیاسی بود.


پسر ارشد پروشات ارشک نام داشت و پسر دیگرش کوروش کوچک که چون در زمان سلطنت داریوش دوم متولد شده بود، ولیعهدی را حق خود می‌دانست. مادر نیز ظاهراً نسبت به او علاقهٔ بیشتری نشان می‌داد. مرگ داریوش دوم چون زودتر از آنچه انتظار می‌رفت روی داد و پریزاتس نتوانست پسر محبوب خود کوروش را به ولیعهدی برساند. شاید شاه نیز با این نقشهٔ پریزاتس موافق نبود. به هر حال با مرگ داریوش دوم در سال ۴۰۴ پیش از میلاد، ارشک با نام اردشیر دوم به سلطنت رسید.در سال ۴۰۱ پیش از میلاد، کوروش کوچک در طی نبردی بدست برادرش اردشیر دوم به قتل رسید. مرگ کوروش کوچک در داخل دربار همان اندازه که مایه اندوه و عزای پروشات (پریزاتس) مادر وی شد، برای استاتیرای یکم همسر اردشیر دوم، موجب خرسندی گشت اما استاتیرا جریمهٔ پیروزی و خرسندی خود را یکسال بعد در سال ۴۰۰ پیش از میلاد، با زهری که مادر اردشیر، پریزاتس به او نوشانید، پرداخت. شاه از شدت خشم و تأثر در عزای استاتیرا فرمان داد که از آن پس پروشات دیگر هرگز پیش چشم او ظاهر نشود اما باز در مواقع ضعف و درماندگی خویش مکرر از حضور و راهنمایی مادر کمک جست.

اگر به روایات موجود بتوان اعتماد کرد، پس از مرگ استاتیرای یکم، شاه به اصرار پروشات، آتوسا را بزنی گرفت. از چهار پسری که در زمان حیات اردشیر دوم باقی ماندند سه پسر از بطن استاتیرا بودند، به نام‌های داریوش و آریاسپ و اخوس و پسر دیگر ارشام نام داشت و شاه محبت فوق‌العاده‌ای نسبت به او داشت. فرزندان استاتیرا نسبت به یکدیگر رقابتی نزدیک به حسادت نشان می‌دادند. اردشیر، پسر بزرگش داریوش را ولیعهد کرد اما اخوس توانست با وعدهٔ ازدواج خواهر یا ناخواهری خود آتوسا را که زن پدرش شده بود، با خود همدست کند و در صدد بود، بهر نحوی هست، داریوش و دیگران را از میدان بدر کند. اردشیر دوم پس از ۴۶ سال شاهنشاهی و در سال ۳۵۸ پیش از میلاد، در سن ۸۷ سالگی درگذشت و در این رقابت در نهایت اخوس پیروز میدان بود و بعد از پادشاهی نام اردشیر سوم را برخود گذاشت.

آتوسا مادر ارشک یازدهمین شاهنشاه هخامنشی است. زمان تولد و مرگ یا سن آتوسا هنگام ازدواج با اردشیر سوم ذکر نشده‌است.

 

 

 

پارمیس

 

 

 

 

پارمیس نام دختر بردیا پسر کوروش بزرگ و همسر داریوش بزرگ بود.

 

 

 

 

همای دختر بهمن

 

 

 

 

همای یا همای چهرآزاد دختر بهمن پسر اسفندیار بوده که سی سال پادشاهی ایران نموده و داراب پسر خود را ولیعهد نمود. او را چهرآزاد نیز می‌گفتند. از بناهای او شهر چهرازادگان است که آن را معرب کردند و جرفادقان می‌گویند و بعضی گلپایگان می‌خوانند.

امام محمد غزالی در کتاب «نصیحه الملوک» که به فارسی نگاشته شده، از همای بنت بهمن یاد می‌کند.

 

 

 

 

 

استر (کتاب)

 

 

 

 

 

 

استر (عبری:אֶסְתֵּר یا אסתר در یونانی: Εσθήρ)از پیامبران (نبیه) یهودی و از شخصیت‌های تنخ یهودی یا عهد عتیق در انجیل و شخصیت محوری کتاب استر است. بنا به مندرجات کتاب استر وی همسر و ملکهٔ احشورش پادشاه پارسی بود.

 

 

 

معنی نام

 

 

برخی نام استر را فارسی و از ریشه ستاره یا اختر دانسته‌اند. همچنین احتمال دارد نام استر از ستاره زهره که در یونانی اَستر نامیده می‌شود، ریشه گرفته باشد. اِستر در عبری به معنی پوشانده شدن است، و برخی یهودیان گفته‌اند که چون دین و نژاد خود را از پادشاه مخفی کرد، استر نام گرفت. همچنین ممکن است استر از واژه اکدی ایشتار که در خاورمیانه به عنوان ایزدبانو مورد پرستش بود، گرفته شده باشد.

 

 

 

داستان استر

 

 

 

استر دختری ابیحایل و برادرزاده مردخای بود که با وساطت مردخای به دربار احشورش اول که او را خشایارشا یا اردشیر درازدست هخامنشی دانسته‌اند؛ راه یافت. احشورش اول به دلیل اطاعت نکردن همسرش وشتی او را از ملکه بودن خلع کرد و تصمیم گرفت زن دیگری را ملکه خود برگزیند. استر به اطاعت از دستور مردخای نژاد و دین خود را به پادشاه آشکار نساخت.

اخشورش هامان پسر همدانای اجاجی را به نخست‌وزیری رساند و او بر اسب خود سوار بود و مردم همه بر او سجده کردند؛ اما مردخای که یهودی بود از سجده کردن خودداری کرد. دشمنی‌هامان با مردخای، باعث بدبینی او نسبت به یهودیانی شد که در شاهنشاهی ایران زندگی می‌کردند. این بدبینی‌هامان را واداشت که در نزد پادشاه چنین وانمود کند که قوم یهود فرمان پادشاه را اطاعت نمی‌کنند و در میان اقوام و ملل شاهنشاهی ایران تفرقه و نفاق می‌افکنند تا حکومت را تغییر دهند. پادشاه سرانجام در برابر ده هزار قنطار نقره رضایت داد که در مورد یهودیان به‌هامان اختیار و قدرت تمام بدهد. هامان نیز فرستادگانی به تمام ولایات ایران فرستاد تا در روز سیزدهم ماه آذار، تمامی یهودیان از جوان و پیر و کودکان و زنان کشته شوند.

مردخای وقتی از فرمان‌هامان آگاهی یافت، جامه‌هایش را پاره کرد و پلاسی با خاکستر پوشید و به دروازه خانه پادشاه آمد، استر لباس‌هایی فرستاد تا مردخای خود را با آن بپوشاند اما مردخای نپذیرفت. مردخای از طریق یکی از خواجه‌سرایان پادشاه به نام هتاک، دستوری که‌هامان به ولایات صادر کرده بود؛ به اطلاع استر رسانید و از استر خواست که در نزد پادشاه برای یهودیان میانجیگری نماید. استر به مردخای پیغام فرستاد که تا زمانی که پادشاه او را نخواند، اگر به حیاط اندرونی شاه وارد شود، او را خواهند کشت؛ و این‌که سی‌روز بود که پادشاه او را نخوانده بود. وقتی مردخای، استر را مطمئن ساخت که خود او نیز شامل فرمان می‌شود، تصمیم گرفت که خودش را بر پادشاه ظاهر سازد. استر از مردخای خواست که به تمامی یهودیان شوش ابلاغ کند که سه شبانه‌روز روزه بگیرند و دعا کنند تا او به نزد پادشاه برود. در روز سوم استر لباس ملوکانه پوشید و به حیاط اندرونی قصر پادشاه رفت؛ و پادشاه عصای زرینش را به سوی او دراز کرد و به او اجازه وارد شدن داد. استرهامان و پادشاه را به مهمانی که ترتیب داده بود دعوت کرد تا تقاضای خود را در آن مهمانی علنی سازد؛ با پایان یافتن مهمانی استر تقاضای خود را به روز بعد واگذاشت. روز بعد استر توانست حکم اعدام یهودیان را لغو کند.هامان نیز به داری که برای مردخای ساخته بود، آویخته شد. یهودیان به یادآوری آن روز هر سال عیدی به نام پوریم برگزار می‌کنند. مقبره‌ای منسوب به استر و مردخای در همدان ایران وجود دارد.

 

 

 

نژاد استر

 

 

 

برخی استر را از نژاد کیش قبیله بنیامین و از خویشاوندان شاؤل دانسته‌اند؛ در حالی که بعضی از مفسرین تورات نیز بر ایرانی‌الاصل بودن او تأکید دارند.

 

 

 

آرتیستونه

 

 

 

آرتیستونه یا آرتیستون یکی از دختران کوروش بزرگ و از همسران داریوش بزرگ و خواهر کوچک (تنی یا ناتنی) آتوسا. او محبوب‌ترین همسر داریوش و مادر ارشام و گبریاس بوده است بطوریکه به فرمان داریوش تندیسی زرین از او ساخته شده بود. پسران آرتیستونه از فرماندهان خشایارشاه بودند. او همراه با آتوسا، بامه و اپاکیش جزو چهار زن خانواده شاهی است که اسمش در لوح‌های گلی هخامنشی ثبت شده است.

 

 

 

ریشه یابی اسم

 

 

 

آرتیستون (Artystone)یا Artistun، اسم شخص زنانهٔ پارسی، تنها به شکل یونانی Artystōnē ارتیستونه و شکل ایلامی Ir-da-iš-du-na و Ir-taš-du-na گواهی شده است. این گونه‌های غیرایرانی، منعکس کنندهٔ نام پارسی باستان Rtastūnā* "ستون ارته (= راستی خدای‌وار شده و یا راستی و درستی)" هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:3 |  لینک ثابت   • 

90/09/20

ملکه های ایران_1

 

 

کاساندان

 

 

 

 

 

 

کاساندان یا کاسادان همسر کوروش بزرگ، از تبار هخامنشیان بود. از پدرش به نام فرناسپ و برادرش به نام اوتانا یاد شده‌است. پیوند این دو پنج فرزند بود. فرزند ارشد او کمبوجیه دوم بود که بعد از کوروش به سلطنت رسید. نام پسر کوچکتر کاساندان بردیا بود. کوروش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا (به اوستایی هئوتسه به معنی خوش اندام)، رکسانا (روشنک یا به اوستایی رئوخشنه) و آرتیستونه (آرتوستونه) بود.

آتوسا بعدها با داریوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.

کوروش کاسادان را بسیار دوست می‌داشت، چنان که پس از مرگش کورش آنچنان که شایستهٔ او بود، سوگواری کرد و سراسر امپراتوریش نیز چنین کردند. آنچنان که بر رویدادنامه نبونید- کوروش[۳] (آخرین شاه امپرتوری بابل) نوشته شده‌است، در بابل شش روز سال ۵۳۸ پیش از میلاد را مردم بابل سوگواری کردند و یاد همسر کورش را گرامی داشتند.

مقبره شهبانو کاساندان در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ می باشد.

 

فیدایمیا

 

 

 

 

فیدایما همسر کمبوجیه و دختر هوتن یکی ازبزرگان پارسی بود.

 

اَبش خاتون

 

 

 

 

 

محل تولد                                            شیراز

 

درگذشت                                              685 قمری_شیراز

 

ارامگاه                                                  شیراز

 

محل زندگی                                        شیراز

 

ملیت                                                    ایرانی

 

سالهای فعالیت                                                قرن هفتم ه.ق. قرن سیزدهم میلادی

 

نقش های برجسته                        ملکه ایران

 

دوره                                                      اتابکان

 

اثار                                                         مدرسه ای در کوی طناب بافان و رباط ابش

 

همسر                                                  منکو تیمور

 

والدین                                                  اتابک سعد بن ابوبکربن سعد زنگی و ترکان خاتون(بی بی خاتون)

 

 

اَبش خاتون دختر اتابک سعدبن ابوبکربن سعدزنگی و ترکان خاتون٬ ملکه ایران در قرن هفتم هجری قمری بود. هلاکوخان مغول وی را به همسری پسر خود منکوتیمور درآورد و فارس به طور رسمی ضمیمهٔ دولت ایلخانان گردید. وی در سال ۶۸۵ قمری به دلیل بیماری از دنیا رفت. وی را همانند مغولان با ظرفهای سیمین و زرین پر از باده در چرنداب تبریز دفن کردند. اما پس از مدتی دخترش جنازه وی را از تبریز به شیراز آورد و در رباط اَبش به خاک سپرد.

 

 

 

استاتیرای دوم

 

 

 

 

 

استاتیرا همسر داریوش سوم آخرین شاهنشاه هخامنشی بود.

در در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، نبرد ایسوس بین سپاه اسکندر و داریوش رخ داد، داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته بود، در این نبرد کم مانده بود که اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. اما در این جنگ چادرهای داریوش، همراه با غنائم فراوان به تصرف سپاه اسکندر در آمد. در یکی از این چادرها خانوادهٔ داریوش شامل مادر و استاتیرا همسر داریوش و دختر داریوش که همنام مادر استاتیرا (دختر داریوش سوم) خوانده می‌شد و دختر کوچک داریوش بنام دری‌په‌تیس بودند که همگی اسیر شدند.

استاتیرا در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، بعلت زایمان درگذشت. بعضی از تاریخ‌دانان گمان می‌بردند که پدر آخرین فرزند او اسکندر باشد.

 

 

 

استاتیرای یکم

 

 

 

 

 

استاتیرا (وفات: ۴۰۰ پیش از میلاد) همسر اردشیر دوم و مادر اردشیر سوم هخامنشی بود.

ارشک پسر داریوش دوم که بعدها پس از جلوس بتخت موسوم به اردشیر دوم گردید با استاتیرا دختر ایدِرنِس (ویدرن ) یکی از بزرگان و اشراف پارسی ازدواج کرد. برادر استاتیرا موسوم به تری تخمه نیز با آمستریس دختر داریوش دوم و پروشات ازدواج کرده بود. استاتیرا آنگاه که ملکه شد، در تخت روان باز و بی پرده حرکت می‌کرد و به اشخاصی از زنان اتباع خود اجازه می‌داد که به او نزدیک شده درودش گویند و این رفتار او پارسیان را خوش آمد.

پروشات مادر اردشیر دوم (هخامنشی) با استاتیرا خصومت می‌ورزید. علت سرچشمهٔ کینه مابین آنها به ماجرای تری تخمه معروف است، وی که با آمستریس ازدواج کرده بود، درصدد قتل زن خود بر آمد اما توطئه‌اش فاش شد و این ماجرا طوفانی از خشم و جنون در پروشات مادر آمستریس برانگیخت. هر چند شاهزاده خانم آمستریس از مرگ نجات یافت اما تمام خانوادهٔ او به غیر از برادرش تیسافرن که خدمات بسیاری به شاه کرده بود و استاتیرا که همسر ولیعهد بود، کشته و زنده بگور شدند. دیگر عامل کینه میان این دو، علاقه و طرفداری پروشات نسبت به کوروش کوچک، برادر کوچکتر اردشیر دوم بود. در پی جنگی که بین دو برادر بر سر قدرت و پادشاهی درگرفت، کوروش کوچک کشته شد. سرانجام در سال ۴۰۴ پیش از میلاد اردشیر دوم (هخامنشی) به سلطنت رسید. مرگ کوروش کوچک در داخل دربار همان اندازه که مایه اندوه و عزای پروشات شد، برای استاتیرا و برادرش تیسافرن موجب خرسندی گشت. استاتیرا جریمهٔ پیروزی و خرسندی خود را با زهری که پروشات به او خوراند، پرداخت.

پروشات مدتها قصد کشتن استاتیرا را داشت، بالاخره به دسائس نیت خود را اجرا کرد. او زنی در خدمت خودداشت بنام ژی ژیس که مورداعتماد تام ملکه و بر وی بسیار مسلط بود و همین زن آلت اجرای خیال شوم پروشات گردید. شرح قضیه موافق نوشته‌های دینن و کتزیاس و پلوتارک با جزئی اختلافی چنین است : هر دو ملکه از چندی قبل آشتی کرده و ظاهراً نشان میدادند که منازعات و سوء ظن‌های دیرینه را فراموش کرده‌اند، زیرابه منازل یکدیگر آمد و شد داشتند و با هم غذا صرف میکردند ولی چون باطناً باز از یکدیگر بیمناک بودند غذارا از یک ظرف و از همان خوراک می‌خوردند. بعد پلوتارک چنین می‌گوید: پروشات در سر میز یکی از این مرغ‌ها را برداشته با کاردی که یک طرف آنرا مسموم کرده بودند، به دو نیم تقسیم کرد، نیمی را که مسموم نشده بود خودش برداشت و نیم مسموم را به ملکه جوان داد. دینن گوید که یکی از خدمه مرغ را بریده قسمت مسموم را به استاتیرا داد. بهرحال از درد شدید و تشنج‌هایی که بعد برای ملکه حاصل شد او یقین کرد که مسموم گشته و به فاصله چند ساعت درگذشت. این واقعه در سال ۴۰۰ پیش از میلاد رخ داده است.

شاه نسبت به مادرش پروشات سوءظن حاصل کرد زیرا درجهٔ کینه‌ورزی و شقاوت او را خوب می‌دانست و برای اینکه در این باب حقیقت مطلب را بداند، فرمود تمام خدمه و صاحب‌منصبان مادرش را توقیف و زجر کنند، ولی پروشات ژی ژیس را مدت‌ها در منزل خود نگاهداشت و از تسلیم او به شاه امتناع ورزید بالاخره این زن روزی اجازه گرفت به خانه‌اش برود و قراولان شاهی او را گرفته، موافق قوانین پارسی که برای زهردهندگان مقرر است با زجر کشتند. چنین است عقیده دینُن، ولی کتزیاس گوید که ژی ژیس آلت اجرای قصد پروشات نبود و فقط بر خلاف میل خود از قضیه اطلاع داشت . بهرحال شاه به مادرش چیزی نگفت و نسبت به او کاری نکرد، جز اینکه او را از خود دور داشت . از استاتیرا سه پسر باقی ماند به نام‌های داریوش، آریاسپ و اخوس که بعد از پادشاهی نام اردشیر سوم را بر خود گذاشت.

 

 

 

انیس‌الدوله

 

 

 

نام کامل                                              فاطمه

 

سمت                                                      سوگلی ناصرالدین شاه قاجار

 

همسر                                                    ناصر الدین شاه

 

پدر                                                              نور محمد

 

زادروز                                                       1285 ه.ق.

 

زادگاه                                                       امامه لواسان

 

مرگ                                                         1314 ه.ق.

 

محل درگذشت                              تهران

 

 

فاطمه ملقب به انیس‌الدوله همسر مورد علاقه و سوگلی حرم‌سرای ناصرالدین‌شاه قاجار، پادشاه ایران بود.

 

 

کودکی و خانواده

 

 

فاطمه، دختر نورمحمد نامی، در کودکی یتیم شد و مادرش نیز مجددا ازدواج نمود. فاطمه به ناچار در امامه نزد عمو و عمه خود زندگی سختی را به چوپانی می‌گذراند. عمویش صفر و عمه‌اش نسا نام داشتند. او دو برادر دیگر هم به نام‌های حبیب‌الله و محمدحسن داشت که بعدها به حکومت قم و درجه امیرتومانی رسیدند و به القاب معظم‌السلطنه و معظم‌الدوله مفتخر شدند.

 

 

رابطه با شاه

 

 

آشنایی ناصرالدینشاه و انیس‌الدوله در یکی از سفرهای شکار شاه اتفاق افتاد. در سفری که شاه برای شکار به حوالی امامه رفته بود، دختر چوپانی را می‌بیند و پس از اندکی مصاحبت، او را خوش صحبت و شیرین زبان می‌یابد و با خود به تهران می‌آورد. انیس الدوله ابتدا به دست جیران سپرده می‌شود تا آداب معاشرت بیاموزد. با مرگ جیران (سوگلی قبلی شاه) خانه و اثاث او به انیس‌الدوله سپرده می‌شود و او به تدریج مقام و نفوذ لازم را پیدا می‌کند.

انیس‌الدوله نسبت به شاه وفاداری حیرت انگیزی داشت. او پس از ترور ناصرالدین‌شاه تا زمان مرگ عزادار بوده و زمانی که اتابک حقوق وی را بصورت یک بسته اسکناس برای وی فرستاد، با مشاهده تصویر ناصرالدینشاه بر اسکناس‌ها، غش کرد و پس از چند ساعت فوت نمود.

 

 

وظایف اداری

 

 

مقام انیس‌الدوله بر سایر همسران ناصرالدینشاه برتری داشت و عملاً می‌توان او را ملکه ایران دانست. او بر خلاف دیگر زنان شاه، چنان قدرتی داشته‌است که می‌توانسته با شاه مستقیما دعوا و حتی قهر کند. اعتمادالسلطنه در کتاب روزنامه وقایع بارها چنین مناسباتی را گزارش نموده‌است. او درباره مقام انیس‌الدوله نوشته‌است:

<< پذیرایی نسوان بزرگ دولت از بنات ملوک و اشراف و خواتین و شاهزادگان و اعیان و این قبیل امور عظیمه راجع به سرای درونی همایونی در حیات مرحومه مهد علیا (مادر ناصرالدین شاه) و ستر کبری به شخص شریف ایشان اختصاص داشت و بعدها کافه این سنخ اعتبارات و مراتب و مشاغل و مناصب باجواری عضه الدهر ملکه العصر  نواب مستطاب متعالیه انیس الدوله است. >>

انیس‌الدوله از سوی شاه نشان حمایل آفتاب و تمثال همایونی دریافت کرد. او که خود اهل امامه لواسان بوددر ناصرآباد پلی بنا کرد.

 

 

 

سفر فرنگ

 

 

او نخستین ملکه ایران است که تا اروپا مسافرت کرد. او با شاه تا مسکو همراه بود ولی حضور دختران اشراف‌زاده روسی و مراسم غربی در جریان خوش‌آمدگویی از آن‌ها باعث برخورد فرهنگی شد و ناصرالدین‌شاه انیس‌الدوله را به تهران برگرداند. ماجرا چنین بود که به محض اینکه شهردار مسکو از ورود انیس‌الدوله اطلاع یافت، تا دروازه شهر رفت و تلاش کرد تا دسته گلی تقدیمش کند، برای گریز از چنین دردسرهایی، مشیرالدوله به شاه توصیه کرد تا انیس‌الدوله را به تهران بازگرداند. شاه در طول سفر مدام نگران عصبانیت انیس‌الدوله از بازگشت اجباری‌اش به کشور بوده و در تلگرافی از لندن، احوال خواجگان و منشی و اقوام وی را نیز جویا شده‌است:

<<جای شما حقیقتا خالی است که تماشای وضع زن و مرد اینجا را بکنید . . . اگر هوای تهران گرم است چند روزی مختصرا بروید صاحبقرانیه .البته بروید.اغا محراب و اغا رضی و اغا علی چه میکنند ؟معصومه کجاست؟چه می کند؟احوال بدرالدوله را بپرسید. سوغات شما را انشاالله پاریس حاضر میکنم. >>

ولی کار به همین جا ختم نشد. انیس‌الدوله در مسکو سوگند یاد کرد تا انتقام کارشکنی مشیرالدوله را بگیرد.او موفق شد روحانیون و درباریان را بر علیه مشیرالدوله بشوراند. با بازگشت شاه به کشور، مقصود انیس‌الدوله برآمد.

 

 

 

نیکوکاری‌ها

 

 

 

انیس‌الدوله به کارهای خیر علاقه داشت:

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:1 |  لینک ثابت   • 

90/09/15

معرفی دو چهره ایرانی

 



سیداشرف الدین حسینی (نسیم شمال)

 

سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته و بعد سور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن ضمیر آشنا شده است. دوره تحصیلات مقدماتی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیه و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است.
سید اشرف در سال ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در رشت منتشر کرد که تا انحلال مشروطه دایر بود. در سال ۱۳۲۶ که مجلس بمباران و روزنامه ها و انجمن ها برچیده شده، نسیم شمال نیز متوقف گشت و در سال ۱۳۲۷ پس از فتح تهران دوباره انتشار یافت. سید اشرف الدین در سال ۱۳۳۳ به تهران آمد و روزنامه نسیم شمال را در تهران دایر کرد.
سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ میکرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر  جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست میگرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک مینشستند و گوش میداند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا میزدند.
شعرعای سیداشرف الدین هر چند به بلندی سخن گویندگان کلاسیک نمیرسید، اما از حیث ترکیب عبارات و سبک بیان بر بسیاری از اشعار فکاهی و سیاسی آن زمان برتری دارد. قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزدای است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار میداد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با سیک و روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش میداد. اشعار اصیل او نیز، که تحت تاثیر مستقیم صابر سروده نشده، پر از طنز خفیف و در عین حال کوبنده است. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران و دشمنان آزادی و کلیه کسانی که دریند کشور و مردم نبودند به باد استهزا و ریشختند گرفته شده اند.
سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و بی اعتنا به مال دنیا و به تمام معنی حامی و طرفدار طبقات زحمتکس بود، آزادکی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود، اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یادداشت، قصه های شیرین میگفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر میخواند، در سراسر زندگی مجرد زیست تا سرانجام در سال ۱۳۴۵ هجری قمری شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. بدین علت با دستاویز او را به تیمارستان برد. چند سالی به حال فقر و تنگدستی و بیماری زنده بود تا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ هجری قمری چشم از جهان فروبست.

                                            آخ عجب سرماست ....
آخ عج سرماست امشب ای ننه                       ما که می میریم در هذا السنه
تو نگفتی می کنیم امشب الو                          تو نگفتی میخوریم امشب پلو
نه پلو دیدم امشب نه چلو                                 سخت افتادیم اندر منگنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر                          باد می آید زهر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیر                       می دوم از میسره بر میمنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اغنیا مرغ مسما می خورند                             با غدا کنیاک و شامپا می خورند
منزل ما جمله سرما می خورند                        خانه ما بدتر است از گردنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اندرین سرمای سخت شهر ری                       اغنیا ژیش بخای مست می
ای خداوند کریم فرد و حی                              داد ما گیر از فلان الطزنه
                                    اخ عجب سرماست امشب ای ننه
خانباجی می گفت با آقا جلال                         یک قرن دارم من از مال حلال
می خرم بهر شما امشب زغال                       حیف افتاد آن قرآن در روزنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
می خورد هر شب جنا مستطاب                     ماهی و قرقاول و جوجه کبات
ما برای نان جو در انقلاب                                 وای اگر ممتد شود این دامنه
                                      آخ عجب سرماست امشب ای ننه
تجم مرغ و روغن و چوب سفید                       با پیاز و نان گر امشب می رسید
می نمودم اشکنه امشب ترید                        حیف ممکن نیست پول اشکنه
......

 

 

 

جبار باغچه بان

 

 جبار باغچه بان فرزند عسکر در سال 1264 خورشیدی در ایران متولد شد .

جد او رضا از اهالی تبریز بود . پدرش عسکر در شهر ایروان با شغل معماری و قنادی روزگار می گذراند .

تحصیلات باغچه بان با اصول قدیمی و در مساجد بود و در 15 سالگی مجبور به ترک تحصیل گردید و به حرفه پدر روی آورد .

در دوران جوانی فقط به طور قاچاق در منازل به دختران درس می داد و از خبرنگاران   روزنامه های قفقاز و از فکاهه نویسان و شاعران روزنامه فکاهه ملانصرالدین بود . در سال 1922 میلادی به مدیریت مجله فکاهی لک لک در ایروان رسید .

در آخرین سال جنگ در نتیجه در گیر و دارها به ترکیه رفت و پس از چندی تحویلدار شهرداری شهر ایگدیر شد و چندی بعد فرماندار آن شهر گردید . پس از شکست دولت عثمانی چون اسلحه و قدرت جنگی نداشت تسلیم داشناق ها گردید و به ایروان بازگشت .

در جریان قحطی و بیماری و جنگ های محلی ، پس از فوت پدر و مادرش ، در سال 1298 به طرف وطن خود راه افتاد و بالاخره پس از گریز از چنگال چند بیماری مهلک که در آن زمان شایع شده بود و پس از قطع انگشتان پایش برای رهایی از مرگ حتمی به مرند رسید . در مدرسه دولتی احمدیه در مرند با ماهی 90 ریال در سمت آموزگاری مشغول به کار شد .

به واسطه روش ابتکاری او در تدریس ، در سال 1299 به موجب حکم ریاست فرهنگ تبریز ، به آن شهر رفته و مشغول به کار شد .

باغچه بان در سال 1303 به دستور فیوضات رئیس فرهنگ وقت ، اولین کودکستان ایرانی در تبریز با نام باغچه اطفال تاسیس کرد و از همان زمان نام فامیل خود را از عسکرزاده به     باغچه بان تغییر داد . با این منظور که همان گونه که معلمین دبستان و دبیرستان ها ، آموزگار و دبیر نامیده می شوند ، مربیان کودکستان ها هم باغچه بان نامیده شوند.

باغچه بان در سال 1303 خورشیدی در تبریز اولین مدرسه مختلط را در شرایطی ایجاد کرد که مردم کمتر حاضر بودند حتی پسران خود را به مدرسه بفرستند ، چه برسد به آن که دختر و پسر در کنار هم تحصیل کنند .

بین دانش آموزان اولین کلاس درس باغچه بان ، سه کرولال هم بودند که وجود همین سه کرولال او را به فکر ایجاد مدرسه مخصوصی برای کودکان کرولال انداخت و به دنبال این فکر در سال 1305 خورشیدی در باغچه اطفال کلاسی برای تعلیم و تربیت کرولال ها تاسیس نمود و سه کودک را یک سال تدریس کرد . دکتر محسنی رئیس فرهنگ ، اعانه باغچه اطفال را قطع کرد و باغچه بان در سال 1306 خورشیدی باغچه اطفال را بدون دریافت اعانه اداره کرد .

جبار باغجه بان ، مردی روشن فکر بود و در سال 1303 خورشیدی گروهی از روشنفکران را برای ایجاد مکتبی به نام مکتب نسوان دعوت کرد که این مکتب راهگشای تعلیم و تربیت دختران همپای مردان بود و به تشکیل جمعیتی در این زمینه پرداخت . البته این هدف باغچه بان در تبریز عملی نشد و علی رغم تلاش او ، مکتب نسوان در تبریز پا نگرفت .

در سال 1307 خورشیدی ، که ریاست فرهنگ با ابوالقاسم فیوضات بود ، بر حسب تقاضای وی به شیراز رفت و کودکستانی در شیراز تاسیس کرد و در این کودکستان پنج سال خدمت کرد .

باغچه بان در سال 1312 خورشیدی به تهران آمد و نام کودکستان را به کودکستان باغچه بان تغییر داد . در همین سال دبستان کرولال ها را در تهران تاسیس کرد و در همان سال دستگاهی اختراع کرد که کرولال ها از طریق دندان وحس استخوانی قادر به شنیدن می شدند این دستگاه پس از تکمیل شدن به نام تلفن گنگ در اداره ثبت اختراعات به تاریخ 22 بهمن 1312 به شماره 118 به ثبت رسید .

در سال 1322 خورشیدی جمعیتی به نام جمعیت حمایت از کودکان کرولال را تاسیس نمود . باغچه بان در سال 1323 خورشیدی برای مجله ای به نام سخن تقاضای امتیاز کرد ، اما چون قبلا  امتیاز مجله ای به همین نام صادر شده بود ، امتیاز مجله زبان به نام او صادر شد و اولین شماره آن در اول بهمن 1323 خورشیدی انتشار یافت .

باغچه بان طی سال ها تعلیم و تربیت به کودکان به روشی دست یافت که امروز آن را روش ترکیبی می گویند .

میرزا جبار عسکرزاده باغچه بان در روز چهارم آذر ماه سال 1345 خورشیدی در گذشت .

آثار به جا مانده از او عبارتند از :

1-                       زندگانی کودکانه

2-                       گرگ و چوپان

3-                       پیر و ترب

4-                       خانم خزوک

5-                       دستور تعلیم الفبا

6-                       بادکنک

7-                       الفبای خود آموز برای سالمندان

8-                       پروانتین کتابی

9-                       الفبا

10-                       اسرار تعلیم و تربیت

11-                       الفبای باغچه بان

12-                       برنامه کار یکساله

13-                       علم آموزش برای دانشسرای مقدماتی

14-                       الفبای سربازان

15-                       کتاب اول ابتدایی

16-                       رباعیات باغچه بان

17-                       خیام آذری

18-                       درخت مروارید

19-                       روش آموزش کرولال ها

20-                       حساب

21-                       من هم در دنیا آرزو دارم

22-                       بازیچه دانش

23-                       آدمی اصیل

24-                       بابا برفی

 

نوشته شده توسط حاجی در 17:40 |  لینک ثابت   • 

90/09/15

دروغی بودن راه ابریشم

 

 حکیم ارد بزرگ :

« نام راه ابریشم و  یا جاده ابریشم همانند نام خلیج عربی دروغین و شرم آور است . این "راه ایران" است که چینی ها بدنبال دزدیدن آن هستند ، هر پروژه ایی که با نام "راه ابریشم" انجام شود پشت نمودن به پیشینه کهن سرزمینمان ایران است برای ساخت ، نگهداری و نگهبانی از این راه مردم و فرمانروایان ایران رنج بسیار کشیده اند .

چینی ها در این پنجاه سال به هزار گونه کوشش کرده اند نام "راه ابریشم" را جهانی کنند ! با نگاهی به تاریخ نوشتاری ما خواهید دید این واژه پیشینه ایی بیش از 50 سال ندارد تاریخی که برایش نوشته اند دروغین است . پذیرش و بهره گیری از آن به هیچگونه پذیرفتنی نیست . »

 

راه ایران در شاهنامه حکیم توس فردوسی

 

* بران گونه پویان براه آمدند

بیک هفته نزدیک شاه آمدند

چو از راه ایران بیامد سوار

کس آمد بر خسرو نامدار

پذیره فرستاد شماخ را

چه مایه دلیران گستاخ را

بپرسید چون دید روی هجیر

که ای پهلوان‌زادهٔ شیرگیر

 

* دانم همی گیوو گودرز را

نه پیموده‌ام هرگز آن مرز را

بفرمود تا خوردنی هرچ بود

نهادند در پیش درویش زود

یکایک سخن کرد ازو خواستار

که با تو چرا شد دژم روزگار

چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه

چه داری همی راه ایران نگاه

منیژه بدو گفت کز کار من

چه پرسی ز بدبخت و تیمار من

کزان چاه سر با دلی پر ز درد

دویدم بنزد تو ای رادمرد

زدی بانگ بر من چو جنگاوران

نترسیدی از داور داوران

منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیدی رخم آفتاب

 

* نهادند زین بر سمند چمان

خروش آمد از دیده هم در زمان

که ای پهلوان جهان شادباش

ز تیمار و درد و غم آزاد باش

که از راه ایران یکی تیره گرد

پدید آمد و روز شد لاژورد

فراوان درفش از میان سپاه

برآمد بکردار تابنده ماه

بپیش اندرون گرگ پیکر یکی

یکی ماه پیکر ز دور اندکی

درفشی بدید اژدها پیکرش

پدید آمد و شیر زرین سرش

بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی

ز دیدار تو دور چشم بدی

 

حکیم ارد بزرگ درد و غم تو ، درد و غم همه فرزندان کورش کبیر است

آزاده مرد نمی گذاریم راه ایران ما راه ابریشم شود

نمی گذاریم خلیج فارس ما خلیج عربی شود

نمی گذاریم رستم ما هرکول شود 

و نمی گذاریم ایران ویران شود

 

 

زنده باد تا ابد ایران

 

نوشته شده توسط حاجی در 17:39 |  لینک ثابت   • 

90/09/15

ماجرای جدا شدن بحرین از ایران

 


اگر ایران همان‌طور كه حاكمیت خود را بر اروندرود درمقابل عراق با یك تحرك نظامی تثبیت

 كرد، در مورد بحرین هم دست به چنین حرفی می‌زد و حتی در منامه قشون پیاده می‌كرد،

 زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله نظامی بریتانیا) دچار نمی‌شد. هر

 چند خلاف آن، یعنی نوعی واكنش نظامی بریتانیا و حتی عراق، هم در برابر این اقدام نظامی

 برای اعاده حاكمیت ایران بر بحرین، دور از ذهن نبود.

 

 

مقدمه

 

بحرین قسمتی از سرزمین ایران بود، اما در دوره انحطاط قاجاریه، دولت انگلستان از ضعف

 دولت مركزی استفاده كرد و به موجب قراردادهایی كه در سال های 1820 ، 1861 ، 1880 و

 1892 با بحرین منعقد كرد، به تدریج بر نفوذ خود در آن سرزمین افزود و بعدها مدعی شد كه

 از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شیخ بحرین را مستقل می شناخته است. دولت ایران

 نسبت به این امر معترض بود و حتی در نوامبر 1927 مساله بحرین را به جامعه ملل ارجاع

 كرد، ولی راه حلی در این مورد به دست نیامد. پس از جنگ جهانی دوم لوایحی در ایران به

 تصویب رسید و به موجب آن دولت ایران موظف شد كه نسبت به احقاق حقوق ایران در

 بحرین اقدام كند. همچنین دولت ایران در سال 1957 بحرین را به عنوان استان چهاردهم ایران

 اعلام كرد و در 1958 نیز از شیخ سلمان بن احمد الخلیفه شیخ بحرین خواست كه وفاداری

 خود را به دولت ایران نشان دهد.

 

 

دولت ایران در مورد حاكمیت خود بر بحرین چنین استدلال می كرد؛

 

 

1-     بحرین هرگز كشوری كاملاً مستقل نبوده و حاكمیت ایران بر این جزیره چندین قرن ادامه داشته است، به استثنای دوره كوتاه

 

2-      1507 - 6021 میلادی كه پرتغالی ها این جزیره را اشغال كردند.

 

 

3-     رئیس یك كشور در دیدار از عربستان سعودی استقبال كرده بود، لغو كرد.

 

 

4-     ایران حمایت بریتانیا را از بحرین به عنوان مداخله در امور داخلی جزایر و در نتیجه در امور داخلی خود تلقی كرده است.

 

اما 20 سال بعد سیاست دولت ایران نسبت به بحرین تغییر كرد و ایران حاضر شد از حاكمیت خود نسبت به بحرین صرف نظر كند. عللی كه برای این امر ذكر می شد، متعدد بود. گفته می شد كه طی 150 سالی كه بحرین از ایران جدا شده و تحت تسلط انگلستان بوده، سیاست عربی كردن سكنه ایرانی الاصل بحرین با موفقیت دنبال شده است و در نتیجه پیوند فرهنگی ایران با بحرین سست شده است. در مقاله حاضر با ذكر خلاصه ای از تاریخ بحرین، به بررسی برخی از علل استقلال بحرین و پذیرش آن از جانب ایران می پردازیم.

 

 

تاریخ بحرین

 

 

مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از امپراتوری ایران پیش از اسلام بوده است،‌ ولی

 اعراب ساكن آن جزیره به علت دوری از شعاع عمل حكومت و نیروهای مركزی ایران به طور

 مكرر مشکلات و دردسرهای زیادی برای حكومت مركزی ایران ایجاد می‌كردند؛‌ بنابراین منطقه

 خلیج فارس را توأم با اغتشاش و آشوب و راهزنی ساخته بودند. تا اینكه شاپور دوم پادشاه

 ساسانی ( ملقب به شاپور بزرگ و ذوالكتاف ،‌309-337 م) با قوای كامل و كشتیهای متعدد

 جنگی به بحرین لشكركشی كرد و شورشیها را با شدت عمل سركوب كرد. به نحوی كه تا

 زمان سقوط دولت ساسانی به دست اعراب ( 651.م) آرامش كاملی در آنجا برقرار بود. عربها

 بعد از اسلام تشكیلات اداری سرزمینهای فتح شده را تغییر نمی‌دادند؛‌ زیرا تشكیلات اداری

 كه جانشین آن كنند نداشتند به جای آن،‌ از مردم آن سرزمینها كه آنها دارای تمدن و فرهنگی

 درخشان و بعضا بالاتر از تمدن اعراب بودند برای ایجاد و اداره تشكیلات اداری– اسلامی

 استفاده می‌نمودند و این روش به آنان كمك شایانی می‌كرد.

 پس از حمله اعراب به ایران و اشغال این كشور،‌ بحرین كماكان جزء ایران اسلامی باقی ماند

 و تا قبل از به قدرت رسیدن سلسله صفویه- كه پس از مدتهای طولانی ایران مجددا دارای یك

 حكومت واحد و متمركز شد- سرزمین ایران شاهد حكومتهای غیرمتمركز و محلی متعددی بود

 كه همواره در رقابت قدرت و جنگ و نزاع با یكدیگر بودند،‌ بویژه اینكه ‌حمله وحشیانه و

 گسترده مغولها به ایران نیز (‌در سال 1220 .م )‌همه چیز را بكلی دگرگون و آشفته ساخت.

 تا اینكه در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج

 فارس (‌در سال 1506 )،‌ بسیاری از نقاط استراتژیك منطقه و از جمله جزیره هرمز و

 مجمع‌الجزایر بحرین نیز (‌در سال 1521 ) به تصرف و اشغال آنها درآمد. پس از گذشت حدود

 یك قرن از اشغال پرتغالیها،‌ شاه‌عباس در سال 1602 با لشكركشی به بحرین آنجا را از تصرف

 اشغالگران خارجی آزاد كرد و مجددا به ایران ملحق شد . پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت

 180 سال در اختیار و تحت نظر كامل حكومت ایران بود. سپس،‌ در سال 1783 (‌یا 1782 )

 شیخ احمد بن خلیفه ‌ از قبیله ‌بنی عتبه ‌ و از خاندان ‌خلیفه ‌ كه از منطقه نجد در مركز

 عربستان به كویت مهاجرت كرده بود‌ به این سرزمین حمله و پس از شكست سربازان ایرانی

 بر آن استیلا یافت. از آن پس،‌ حكومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی– استعماری

 انگلستان در اختیار اعضای خاندان ‌ خلیفه ‌ ( آل خلیفه )‌ قرار گرفت.

 باید به این نكته مهم اشاره كرد كه وضعیت و ثبات حكومتها در ایران همواره مستقیما در

 اوضاع سیاسی و سرنوشت بحرین نیز تأثیر گذار بوده است،‌ چنانكه مثلا پس از فوت شاه

 عباس اول– پادشاه قدرتمند صفوی- ،‌ و ضعف جانشینان او، راهزنان دریایی عرب تبار مستقر

 در بحرین نیز شروع به دست‌اندزی به خلیج فارس و مناطق اطراف آن كردند و در واقع تا مدتی

 اثری از حاكمیت ایران بر بحرین باقی نماند. در خلال این مدت نیز استعمار كهنه و قدرتمند

 انگلیس در رقابت با قدرتهای استعماری دیگر در منطقه،‌ و نیز در راستای سوء استفاده از

 اوضاع آشفته و نابسامان منطقه و ضعف قدرتهای همجوار آن،‌ شیوخ عرب خلیج فارس را در

 كنترل و اراده خود در آورد و بالاخره در سال 1820 پس از قلع و قمع دزدان دریایی و برده

 فروشان،‌ قرادادها تحت الحمایگی را با رهبران شیخ نشینهای خلیج فارس و از جمله بحرین

 به امضا رساند.

  شیخ سلمان بن احمد ( شیخ بحرین )‌ در ژانویه 1820 "‌قرارداد صلح عموی "‌ یا " قرارداد

 اساسی "‌ (‌و در واقع همان قرارداد انقیاد و تحت الحمایگی )‌را با انگلستان امضا كرد.‌ او به

 علت استحكام قدرت و سلطه اش بر بحرین، ‌خود را تحت الحمایه انگلیس اعلام كرد و پرچم

 آن كشور را بر فراز مقر دارالحكومه خود برافراشت!‌ بدین ترتیب، ‌از این زمان به بعد تا مدت

 150 سال، ‌بحرین زیر نفوذ و سلطه انگلستان قبل گرفت و طبعا حكومت ایران را با یك مشكل

 جدی سیاسی و ارضی روبرو كرد. پیرو آن،‌ دولت ایران (در زمان سلطنت ناصرالدین شاه)‌ طی

 یادداشتی به سفارت انگلستان در تهران به این اقدام دولت مذكور اعتراض كرد. دولت

 انگلستان در پاسخ این یادداشت، ‌اعلام كرد كه هدف از امضای پیمان یاد شده، ‌برقراری نظم

 و امنیت در خلیج فارس بوده است و اگر دولت ایرن خود چنین مسئولیتی را برعهده گیرد،

 دولت انگلیس از آن استقبال خواهد كرد! در این پاسخ تصریح شده بود كه اگر از شیخ بحرین

 حركتی سر بزند كه مستلزم اقدامات جدیدی از طرف دولت انگلیس باشد، ‌دولت ایران در

 جریان قرار خواهد گرفت!‌ پس از آن نیز مجددا شیخ بحرین در سالهای 1880 و 1892

 قراردادهای تحت‌الحمایگی دیگری را (مشابه قراردادهای تحت الحمایگی با سایر شیخ

 نشینها)‌ با انگلستان به امضا رساند.

 

 

موضع گیری ایران نسبت به بحرین در طول تاریخ

 

 

دولت ایران در مدت یك و نیم قرن حاد شدن مسأله بحرین (‌1820 -1970 )‌ و دخالت و سلطه

 انگلستان بر آن جزیره،‌ هیچگاه جدایی بحرین از خاك ایران را نپذیرفت؛ ولی در عین حال قدرت

 انجام عمل حادی علیه انگلیس را نیز نداشت. بطوریكه در همین راستا، زمانی كه دولت

 انگلستان (به‌عنوان دولتی كه بحرین را تحت‌الحمایه داشت)، در 1306.ش (1927.م) قراردادی

 با عربستان‌سعودی درباره بحرین (و قطر و امارات متصالحه) امضا كرد، دولت ایران نسبت به

 آن معاهده رسماً اعتراض كرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل

 شكایت كرد. وزارت امورخارجه ایران، همچنین طی ارسال یادداشت اعتراض رسمی به سر

 رابرت كلاویو وزیر مختار بریتانیا در تهران به تاریخ اول آذر 1306 (22 نوامبر 1927) یادآور شد

 كه: «مالكیت ایران بر بحرین محرز... است و … [ماده 6 معاهده] تا درجه‌ای كه مربوط به

 بحرین است، برخلاف تمامیت ارضی ایران و با مناسبات حسنه‌ای كه همیشه بین دو دولت

 همجوار موجود بوده است، منافات دارد. با این وجود دولت ایران به این قسمت از معاهده

 یادشده جداً اعتراض و انتظار دارد كه اولیای دولت انگلستان به زودی اقدامات لازمه را در رفع

 آن اتخاذ فرمایند.»

 همچنین، پیش از تصمیم‌ ناگهانی و بی‌سابقه محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به

 «تاخت‌زدن» حاكمیت ایران بر مجمع‌الجزایر بحرین با اعاده حاكمیت ایران بر جزایر ابوموسی و

 تنب بزرگ و كوچك، بحرین «جزء لاینفك ایران» قلمداد می‌شد. دولت ایران در آبان 1336 طی

 لایحه‌ای بحرین را رسماً استان چهاردهم كشورمان اعلام كرد. در همین راستا، در اوایل دهه

  1340.ش «سازمان اطلاعات و امنیت كشور» (ساواك) در زمان ریاست سپهبد تیمور بختیار با

 كمك فكری فعالان حزب پان‌‌ایرانیست در آن تاریخ، طرحی ریخته بودند كه برابر آن با تبلیغات

  وسیع در داخل و خارج بحرین، بحرینی‌ها را به ضرورت الحاق رسمی بحرین به ایران مشتاق

 كنند و تحركات و تظاهراتی در بحرین و ایران برای انجام این الحاق انجام دهند و با تمهید

 مقدمات «اطلاعاتی ـ امنیتی» لازم (ازجمله اعزام مأموران ساواك به شكل مسافر، توریست

 و بازرگان به بحرین ازیك‌سو و تقویت نیروی دریایی ازسوی دیگر)، در یك روز معین

 شخص شاه و تیمور بختیار به همراه تعدادی دیگر از رجال سیاسی و فرماندهان نظامی در یك

 فروند هواپیما به‌ منامه حركت كنند و در میان استقبال پرشوری كه آنجا توسط بحرینی‌ها و

 ایرانیان زائر و مجاور بحرین از هیئت ایرانی به عمل خواهد آمد، در عمل بحرین را به تصرف

 نیروهای ایرانی در آورند.

 این نقشه را اسداله علم هم در زمان نخست‌وزیری‌اش (یعنی پس از بركناری منوچهر اقبال

 در تیرماه 1341 و پیش از روی كارآمدن حسنعلی منصور در اسفند 1342) در نظر داشته و

 حتی به سفیر انگلیس هم گفته است: «بگذارید این جزایر را با اعزام ایرانی‌ها به آنجا، ایرانی

 بكنیم و شما هم چشم روی هم بگذارید.»

  توسل به تحركات نظامی برای تثبیت حق حاكمیت ازسوی دولت‌های مختلف جهان بی‌سابقه

 نبوده و نیست، برای نمونه در سطح منطقه‌ای، ایران برای تثبیت حاكمیت خود بر اروندرود نیك

 از عهده برآمد و در اردیبهشت 1349 باوجود دعاوی عراق به «شط‌العرب» با پشتیبانی

 جت‌های جنگنده نیروی هوایی، كشتی ابن‌سینا را از اروندرود وارد خلیج‌فارس كرد و زد و برد.

 در مقابل وقتی صدام حسین به كویت حمله كرد با واكنش امریكا روبه‌رو شد و دوباره بازنده

 شد. در سطح بین‌‌المللی، هم دولت آرژانتین در اردیبهشت 1361 (مه 1982) با دعوی

 حاكمیت بر مجمع‌الجزایر فالكلندز(Falklands) در اقیانوس اطلس جنوبی در برابر حاكمیت

 استعماری انگلستان، آن جزایر را با پیاده‌نظام خود تصرف كرد، اما دولت محافظه‌كار بریتانیا در

 زمان نخست‌وزیری ماگارت تاچر با لشكركشی و نیز غرق‌كردن كشتی آرژانتینی «بلگرانو» به

 مقابله مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتین را از آن جزایر بیرون راند و باز در آنجا مستقر شد.

 سوابق حاكمیت ایران بر بحرین با حاكمیت تاریخی آن در اروندرود كاملاً مشابه، بلكه از جهت

 حقوقی با نبود معاهده‌ای در باب بحرین (به خلاف اروندرود) قوی‌تر بود.

  باید احتمال داد كه اگر ایران همان‌طور كه حاكمیت خود را بر اروندرود درمقابل عراق با یك

 تحرك نظامی تثبیت كرد، در مورد بحرین هم دست به چنین تحركی می‌زد و حتی در منامه

 قشون پیاده می‌كرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله نظامی بریتانیا)

 دچار نمی‌شد. هر چند خلاف آن (یعنی نوعی واكنش نظامی بریتانیا و حتی عراق) هم در

 برابر این اقدام نظامی برای اعاده حاكمیت ایران بر بحرین، دور از ذهن نبود؛ چنان‌كه هنگامی

 كه سپاه ایران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداری سلطان مراد میرزا

 حسام‌السلطنه فتح كرد، دولت استعماری انگلیس در سواحل خلیج‌فارس نیروی دریایی به

 مانور پرداخت و به دولت ایران اولتیماتوم داد كه از هرات عقب‌نشینی كند.

 اما مسئله بحرین در دوره محمدرضاشاه كه انگلستان بسیار ضعیف شده بود، با وضع هرات در

 زمان محمدشاه قاجار كه انگلستان بزرگترین امپراتوری روی زمین بود، قابل قیاس نیست،

 یعنی با عنایت به تصمیم سال 1968.م دولت انگلیس به خروج از شرق كانال سوئز كه شامل

 خلیج‌فارس هم می‌شد، به احتمال قریب به یقین در صورتی‌كه ایران بحرین را بازپس

 می‌گرفت، دولت انگلیس درآستانه عقب‌نشینی از شرق سوئز و تشكیل فدراسیون «امارات

 متحده عربی» متوسل به لشكركشی نمی‌شد. امریكا هم در آن تاریخ جز یك پایگاه نیروی

 دریایی كه در بحرین داشت، در خلیج‌فارس مطلقاً ادعایی نداشت و تمام هم و غم آن

 جلوگیری از نفوذ شوروی بود، از این‌رو به احتمال قوی، همچنان كه در داخل ایران پایگاه‌هایی

 برای زیر نظر گرفتن شوروی داشت، با ادامه آن پایگاه در بحرین هم با ایران كنار می‌آمد. عراق

 هم در اروندرود كه منافع مستقیم داشت، راه به جایی نبرده بود و احتمال این‌كه با نداشتن

 دسترسی به خلیج‌فارس قادر به مانور نظامی در برابر ایران در دریاها باشد، نزدیك به صفر

 بود، از این‌رو اگر نیروی دریایی دست به تحركی زده بود، به احتمال قوی بدون خونریزی و

 برخورد نظامی به هدف ملی خود می‌رسید.

 با این اوصاف، قدرت و نفوذ انگلستان در سال 1923 با خلع شیخ عیسی از حكومت بحرین

 افزایش یافت و به ویژه با انتصاب "چارلز بلگریو ‌" ‌به عنوان مشاور انگلیسی حاكم جدید، و

 چندی بعد با انتقال پایگاه دریایی انگلیس از بندر باسعیدو (‌در غرب جزیره قشم ) به بحرین و

انتقال مقر نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس از بوشهر به بحرین،‌ این قدرت و نفوذ

 وسیعتر و با ثبات تر شد. مقارن این تحولات و پس از انتقال سلطنت از سلسله قاجار به

 پهلوی،‌ ایران خواستار اعاده حق حاكمیت خود بر این سرزمین شد. در مقابل،‌ حكومت بحرین

 نیز با مشورت و خط دهی مشاوران و كارگزاران انگلیسی مقیم بحرین بر آن شد تا ساختار

 جمعیتی و مذهبی این شیخ نشین كوچك را حتی الامكان با اكثریت دادن به عربها سنی

 مذهب از كشورهای عربی به بحرین تشویق شد و هزاران تن فلسطینی و اعراب دیگر از

 كشورهای مختلف عرب به بحرین هجوم آوردند. یكی از ویژگیهای مهم بحرین عبارت از تركیب

 جمعیتی (‌نژادی )‌ و مذهبی آن است. با توجه به پیشینه تاریخی بحرین و وابستگی آن به

 ایران ،‌تعداد زیادی از ساكنان آن ایرانی تبار هستند كه در بخشهای گوناگون كشور مشغول به

 كار هستند. چنانكه با وجود تغییر و تحولات گسترده در این امر در خلال دهه‌های گذشته ،

 حتی بر اساس منابع آماری كشور انگلستان 20 درصد بافت نژادی آن را در پایان دهه 1980

 ایرانیان تشكیل می‌دادند! ضمنا حدود 60-70 درصد مسلمانان بحرین را شیعیان و تنها 30- 40

 درصد آنان را سنیان تشكیل می‌دهند . در حالی كه با وجود اكثریت شیعیان، ‌قدرت سیاسی

 در دست مذاهب است و این امر یكی از نقاط ضعف امنیت ملی آن كشور است. همین امر

 گاه به گاه مشكلاتی سیاسی برای بحرین به وجود آورده است، چنانكه مثلا در سال 1953

 شیعیان بحرین كه از افزایش سریع مهاجرت كارگران عرب سنی مذهب و تغییر مصنوعی

 ساختار جمعیتی نگران و ناراضی بودند،‌ شورش كردند. لذا برخورد بین گروههای شیعه و

 سنی بحرین توسعه یافت و پس از چندی رهبران گروهها با تشكیل ‌" كمیته وحدت ملی "‌

 ( لجنه الاتحاد الوطنی ) به یك آرامش نسبی رسیدند.

 در دوران سلطنت محمدرضا شاه ،‌ حداقل در دو برهه زمانی مسأله مالكیت و حاكمیت ایران

 بر بحرین به صورت حادتر مطرح شد. در اسفند 1329 در لایحه مربوط به ملی كردن صنعت

 نفت ایران كه برای تصویب به مجلس شورای ملی ارائه شد،‌ "‌شركت نفت بحرین " نیز در

 طرح ملی شدن قرار داشت؛‌ چرا كه مجمع الجزایر بحرین بخشی از سرزمین ایران را تشكیل

 می‌داد بار دوم در آبان ماه 1336 هیأت وزیران با حضور شخص شاه لایحه‌ ای را برای تقدیم به

 مجلس آماده كردند كه به وضوح نشان دهنده حق و ادعای مالكیت ایران به بحرین بود. در این

 لایحه كشور از نظر اداره سیاسی به چهارده استان تقسیم می‌شد كه بحرین استان

 چهاردهم را تشكیل می‌داد. بدین ترتیب،‌ از دیدگاه ایران، ‌منطقه بحرین از استان فارس جدا

 می‌شد و خود استان مستقلی را تشكیل می‌داد.

 این اقدام ایران مورد اعتراض مطبوعات و دولت انگلستان و نیز نارضایتی اعراب قرار گرفت.

 علیقلی اردلان وزیر امور خارجه وقت ایران در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی در پاسخ

 به اظهارات مقامات انگلیسی در مجلس عوام آن كشور، اظهار داشت كه حق حاكمیت ایران

 بر بحرین از اواخر قرن هجدهم به بعد تنها بر مبنای ادعای محض نبوده است، ‌بلكه "‌در واقع و

 بنا به دلایل و شواهد عینی،‌ ایران بر بحرین حكومت می‌رانده است و شیوخ [بحرین]‌ نیز هر

 زمان كه آزاد بوده‌اند و حكومت مركزی [ایران]‌ نیز قدرتمند بوده است،‌ خودشان را خراجگذار و

 تابع حكومت ایران دانسته‌اند"‌؛‌ ولی در پاسخ به اعتراض اعراب اعلام كرد، "‌ برادران عرب ما

 باید بدانند كه بحرین جزئی از پیكر ماست و مسأله بحرین از جمله منافع حیاتی ایران به

 شمار می‌آید".

 

 

اهمیت سیاسی– استراتژیك بحرین در دهه 1960 افزایش یافت،‌ به ویژه اینكه ایران شاهد

 

افزایش فعالیتهای انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سالهای 1964- 1965 بود؛‌

 

ولی حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن تا اندازه‌ای ترس ایران را كاهش می‌داد؛‌

 

ولی در نوامبر 1967،‌ نیروهای انگلیسی پیرو جنگلهای داخلی یمن از بندر استراتژیك عدن

 

(نزدیك باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ )‌ خارج شدند و پیرو آن،‌ جمهوری دموكراتیك

 

خلق یمن، یمن جنوبی، به عنوان یك كشور سوسیالیستی افراطی شكل گرفت. این كشور

 

بزودی از جنبشهای انقلابی و چپگرای منطقه به حمایت برخواست و در این راستا با ایران و

 

نیز كشورهای میانه رو (و غرب گرای ) عرب به عنوان "‌كشورهای مرتجع "‌ شروع به مقابله و

 

مخالفت كرد.

 

 

 خروج انگلستان از خلیج فارس و وضعیت بحرین

 

 

انگلستان پس از خروج از عدن (‌یمن جنوبی)‌،‌نیروهایش را به بحرین منتقل كرد و بدین ترتیب پس از عدن، ‌مجمع الجزایر بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس مطرح شد. مدتی بعد در ژانویه 1968 ،‌پس از اینكه انگلستان اعلام كرد كه نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد كرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال كرد و اعلام كرد كه از حق حاكمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشكل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یك كشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشكیل شود،‌ بویژه شیخ بحرین با ابراز ناخشنودی از مسأله خروج آتی نیروهای انگلیسی ،‌و ادعای مالكیت ایران بر بحرین آن را یك مشكل امنیتی برای آینده مجمع الجزایر دانست و بنابراین حل این مشكل را پیوستن بحرین به فدراسیون یاد شده دانست.

عكس‌العمل ایران نسبت به تشكیل این فدراسیون با شركت بحرین قابل پیش بینی بود؛‌ چرا

 كه بر خلاف موضعگیری همه كشورهای عرب، ‌ایران با تشكیل چنین فدراسیونی مخالفت كرد.

 اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران در تاریخ 17 تیرماه 1347 در بیانیه رسمی شدیداللحنی

 اعلام داشت: "‌ایجاد چیزی به نام فدراسیون امارات خلیج فارس با شركت جزایر بحرین از

 دیدگاه ایران مطلقا قابل قبول نیست". محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام كرد ایجاد این

 فدراسیون چیزی جز یك اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به

 منطقه از "‌درب پشتی " منطقه نیست. او هشدار داد كه ایران در صورت لزوم برای بیانیه

 رسمی شدیداللحنی اعلام داشت: "‌ایجاد چیزی به نام فدراسیون امارات خلیج فارس با شركت جزایر بحرین از دیدگاه ایران مطلقا قابل قبول نیست". محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام كرد ایجاد این فدراسیون چیزی جز یك اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به منطقه از "‌درب پشتی " منطقه نیست. او هشدار داد كه ایران در صورت لزوم برای

 حفظ منافع تاریخی و حقوق سرزمینی خود قدرتمندانه اقدام خواهد كرد.

در این میان‌، مذاكرات آشكار و پنهان میان ایران، ‌انگلستان، ‌عربستان سعودی و آمریكا انجام می‌گرفت. یكی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین– جدا از سیاستهای استعماری انگلستان– حمایت عربستان سعودی (‌به عنوان كشور عرب با نفوذ منطقه ) ‌از خواسته‌ها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو كشور بود. تضاد منافع دو كشور چنان بود كه شاه برنامه دیدار رسمی‌اش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968.م (‌1347.ش) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاكرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو كشور بر سر مرز فلات قاره و مالكیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ 24 اكتبر 1968 با امضای یك موافقتنامه انجام گرفت. مذاكرات و توافقهای پنهانی بین ایران و انگلستان و آمریكا و نیز امضای توافقنامه فوق باعث شد ایران در مورد مسأله بحرین كوتاه بیاید و تا اندازه‌ای عقب نشینی سیاسی كند.

 

 محمدرضا شاه و جدایی بحرین از ایران

 

 

شاه در دیدار رسمی خود از هندوستان، ‌در یك مصاحبه مطبوعات در "دهلی نو"‌ در تاریخ 4 ژانویه 1969 اعلام كرد كه "‌اگر مردم بحرین خواهان پیوستن به كشورم [ایران]‌ نباشند‌ ایران از ادعاهای سرزمینی اش نسبت به این جزیره خلیج فارس دست خواهد كشید". وی گفت چنانچه سیاست بین المللی خواهان آن باشد،‌ ایران نیز خواست مردم بحرین را می‌پذیرد. شاه تأكید كرد كه ایران مخالف استفاده از زور برای حل مسأله ارضی بحرین است. وی در پاسخ به این سوأل كه آیا او پیشنهاد انجام یك انتخابات عمومی یا رفراندومی در رابطه با كسب نظر مردم بحرین را دارد یا خیر پاسخ داد:‌ من نمی خواهم دراین زمان وارد جزئیات مربوط به این سوال بشوم؛ ولی هر نوع وسیله ای كه بتواند به یك روش رسمی و مورد پذیرش شما و ما و تمامی جهان نشانگر خواست مردم بحرین باشد،‌ مطلوب خواهد بود. وی در ادامه پاسخ به سؤال فوق اشاره كرد كه بحرین 150 سال پیش به وسیله انگلیس از ایران جدا شد و اكنون خودش در حال ترك خلیج فارس است، ولی انگلیس نمی‌تواند آنچه را كه از ایران بازستانده بدون رضایت این كشور به طرف دیگری بدهد و در عین حال،‌ ایران پس از خروج انگلستان در پی اشغال بحرین نخواهد بود،‌ بنابراین چنین حالت و دوره‌ای یك وضعیت غیر امنیتی ایجاد خواهد كرد.

این سخنان و اظهار نظرهای رسمی شاه نشان دهنده رسیدن به یك نقطه سازش و توافق منطقه‌ای بین شاه و قدرتهای بزرگ و در عین حال زمینه سازیهای لازم افكار عمومی برای حل نهایی مسأله بحرین از طریق جدایی آن از خاك ایران بود. در آن شرایط زمانی ایران نمی‌توانست از طریق نظامی بحرین را بازستانی كند،‌ این اقدام عواقب خطرناكی برای ایران در پی داشت. مسلما انگلستان به عنوان یك قدرت بزرگ استعماری اجازه چنین اقدام

 

جسورانه‌ای را به ایران نمی‌داد،‌ ضمن اینكه این كار تمام كشورهای عربی را (‌اعم از تندرو و

 

محافظه كار )‌ علیه ایران متحد و هم پیمان می‌ساخت. این در حالی بود كه ایران در آن دوران

 

درگیریهای ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر این اقدام

 

نظامی ایران برخلاف اصول سازمان ملل متحد بود كه ایران نیز عضو فعال آن به شمار

 

می‌رفت.

 

 

بنابراین شاه با توجه به سازشهای پنهانی انجام شده و شرایط زمانی،‌ راه حل سیاسی را

 

برگزید. چنانكه حدود نه ماه پس از مصاحبه دهلی نو‌،‌ شاه در زمستان سال 1348 (‌اوایل

 

1970) مجددا در مصاحبه‌ای خواستار حل مسأله بحرین از طریق كسب نظر مردم بحرین به

 

طور رسمی به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق

 

گفتگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیركل سازمان ملل (‌اوتانت ) ‌در اوایل سال 1970 به

 

نتیجه نهایی رسید ایران در تاریخ 9 مارس 1970 (‌9 اسفند 1348 ) ‌رسما مساعی جمیله

 

دبیركل سازمان ملل را برای استعلام نظرهای واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یك نماینده

 

ویژه خود برای انجام این مأموریت خواستار شد.

 

 

انگلستان در تاریخ 20 مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت دبیركل سازمان ملل اعلام كرد. وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام كرد "‌كه او مساعی جمیله خود را تأخیر انجام خواهد داد ". پیرو آن، ‌او شخص "‌ویتوریو وینتسپیر گیچیاردی "‌ (‌دیپلمات ایتالیایی )‌ معاون دبیركل و مدیر كل دفتر اروپای سازمان ملل در ژنو را به عنوان نماینده ویژه خود در كسب آراء‌مردم بحرین منصوب كرد. ضمنا وی از سوی ایران و انگلستان در راه انجام دادن مسئولیت خود و ابراز نظر و تصمیم نهایی‌اش در مورد حل مسأله بحرین،‌ اختیار تام گرفت. نماینده ویژه دبیركل در امور بحرین،‌ در رأس یك هیأت پنج نفری عازم آن جزیره شد و از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به نظر خواهی گزینشی و گفتگو با گروههای منتخب سیاسی– اجتماعی بحرین پرداخت. ذكر این نكته ضروری است كه برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آراء‌ عمومی از طریق (‌رفراندوم )‌ یا انتخابات عمومی، ‌این امر صحت ندارد،‌ بلكه به همان روش محدود گزینشی یاد شده انجام گرفت. پس از نظرخواهی از مردم بحرین،‌ گیچیاردی داده‌ها و نتایج كسب شده را در گزارشی به دبیركل تسلیم كرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی

درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود. در گزارش مذكور آمده بود:‌ هیأت اعزامی دریافتند كه مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند،‌ هیچ گونه تلخكامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانیها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود كه "‌ادعای [مالكیت]‌ ایران [بر بحرین]‌ یكباره و برای همیشه كنار رود ".

ضمنا آمده بود كه مردم بحرین پس از حل مسأله بحرین، ‌خواستار روابط نزدیكتر خود با سایر كشورهای عرب و نیز ایران هستند، ‌اینكه خواهان یك "‌كشور مستقل و با حاكمیت كامل " سیاسی هستند و بالاخره اینكه اكثریت تام مردم احساس می‌كنند كه بحرین یك كشور عربی است. ضمنا در گزارش نوشته شده بود كه هیأت اعزامی به تفاوتهای مختصری در نظر جمعیت شهری و روستایی بحرینی‌ها پی برده‌اند،‌ از جمله در مورد ایرانی تبارها، ‌افراد دارای تحصیلات بالا و گروهها دیگر اجتماعی؛ ولی این تفاوتها از نظر نتیجه‌گیری نهایی اعضای هیأت جنبه حاشیه‌ای (‌و نه اساسی )‌داشتند.

رئیس هیأت اعزامی ‌گزارش خود را با این نتیجه گیری به پایان رسانده بود كسب نظر و مشورتهای وی در بحرین "‌او را متقاعد كرده است كه اكثریت تام مردم بحرین خواهان شناسایی هویتشان در یك شورا كاملا مستقل و دارای حق حاكمیت و آزاد برای ایجاد روابطشان با سایر كشورها می‌باشند"‌. گزارش یاد شده از سوی دبیر كل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیر با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جدایی‌آن از خاك ایران در تاریخ 30 آوریل 1970 مورد تأیید و تصویب قرار داد. ایران نیز در ماه مه (‌اردیبهشت 1349 ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین در جدایی از خاك كشور دست زد. چنانكه هیأت دولت قطعنامه‌ای را به منظور تصویب تصمیم شورای امنیت به مجلس شورای ملی تقدیم كرد.

این قطعنامه در تاریخ 24 اردیبهشت 1349 با 187 رأی مثبت و چهار رای منفی (از كل 101 نماینده حاضر ) به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مجلس سنا نیز در 28 اردیبهشت ماه آن را به اتفاق آراء (60 رأی كل نمایندگان ) تصویب كرد نمایندگان مخالف از سوی جناح پان ایرانیسم به رهبری محسن پزشكپور رهبری می‌شدند.13 حاكم بحرین برای اولین بار در آذرماه 1349 (دسامبر 1970) ‌از ایران بازدید كرد و موافقتنامه اولیه مربوط به فلات قاره دو سرزمین به امضا رسید. موافقتنامه اصلی و نهایی پس از مسافرت اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه )‌ به بحرین در خرداد ماه 1350 امضا شد. این موافقتنامه برای ایران و هم برای بحرین از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود،‌ چرا كه تعداد میدانهای نفتی واقع در مناطق نشانه گذاری شده قابل توجه بود از نظر بحرین و ناظران نفتی نیز همكاریهای ایران و بحرین در زمینه اكتشاف استخراج نفت در مناطق همجوار خط نشانه‌گذاری شده اهمیت فراوان داشت.

نتیجه گیری اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد. دولت ایران تنها یك ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یك روز بعد (‌15 اوت )،‌ بحرین و انگلستان یك قرار داد دوستی با هدف (مشورت ) در مواقع ضروری با یكدیگر امضا كردند! بدین ترتیب،‌ مسأله بحرین پس از یك و نیم قرن منازعه و كشمكش به نقطه حل رسید دلیل آن نیز از نظر سیاسی،‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرتهای غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یك مسأله دیگر ارضی كشور یعنی جزایر سه گانه بود. در واقع باید گفت بحرین قربانی یك بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاك ایران در دوران معاصر بود.

اما باز پس گرفتن جزایر سه‌گانه به این آسانی صورت نگرفت. دولت ایران در برابر تبلیغات گسترده عراقیها كه او را به امپریالیسم و سلطه‌جویی متهم می‌كردند سخت ایستادگی كرد و شاه در اوایل خرداد 1349 اعلام كرد كه ایران هیچ گونه نقشه امپریالیستی در خلیج فارس ندارد و آماده امضای یك پیمان دفاعی با كشورهای منطقه است تا ثبات آن را پس از خروج انگلیسیها در آذر 1350 تأمین نماید. ولی در ضمن حق دارد به تقویت نیروی نظامی خود برای رویارویی با رژیم‌های "ماجراجوی" خاورمیانه بپردازد.

موضع سرسختانه ایران مورد حمایت تركیه و پاكستان و كشورهای غربی قرار گرفت. اما در عین حال ایران از ترس اینكه مبادا عراق بیش از پیش بسوی شوروی كشانده شود،‌ در صدد یافتن راه‌حل مسالمت‌آمیزی برای مسئله اروندرود برآمد و از طریق اورخان اورالب معاون وزارت خارجه تركیه به عراق پیشنهاد كرد حاضر است نیروهایش را از مرز عراق عقب بكشد مشروط بر اینكه عراق هم عینا چنین كند. ضمنا در صدد جلب دوستی سایر كشورهای منطقه خلیج‌فارس در آمد. هنوز استقلال بحرین اعلام نشده بود كه منوچهر ظلی معاون وزارت امور خارجه ایران در رأس یك هیئت "حسن نیت" به آن كشور رفت و برای نخستین بار در 23 خرداد

 

1349 یك هیئت بحرینی از ایران بازدید كرد. مقررات روادید بین دو كشور لغو شد و یك سال بعد ضمن دیداری كه زاهدی وزیر امور خارجه ایران از بحرین كرد قرارداد مربوط به تعیین حدود فلات قاره بین دو كشور امضاء شد.

 

علی اکبر ناطق نوری، سیاستمدار برجسته ایرانی فکر نمی کرد که روایت تاریخی اش آن چنان جنجالی به پا کند که وی به «بیگانگان و دشمنان» بدل شود، وی در 22 بهمن در مشهد گفته بود:« بحرین بخشی از ایران و به عنوان "استان چهاردهم کشور" محسوب می‌شده‌ و در مجلس شورای ملی هم نماینده داشته است .»

وی در ادامه ناتوانی محمدرضاشاه در اداره کشور را مطرح می کند وخاطرنشان می شود :«در دوران محمدرضاشاه ، یک استان ما که امروز کشوری به نام بحرین شده است از دست ما گرفته شد .»

روایت ناطق نوری کاملا درست بود و هیچ دلیلی برای این همه جنجال بحرینی ها نداشت؛ بنابر اسناد تاریخی و حتی اذعان خود بحرینی ها، این کشور تا سال 1971 میلادی جزیی از ایران بوده است.

سایت سفارت بحرین در ایالات متحده آمریکا هم در این رابطه تصریح می کند که بحرین در 1971 میلادی رسما مستقل شد.

با این حال، این حقیقت تلخ تاریخی معلوم نیست چرا بحرینی ها را آزرد و احضار سفیر جمهوری اسلامی ایران به وزارت خارجه بحرین و تاکیدات چندباره ی سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران مبنی بر احترام به تمامیت ارضی و استقلال تمامی کشورها و بحرین،آنها را راضی نکرد.

 

 

ناز و دست بالا گرفتن بحرین، عالی ترین مقام اجرایی کشور را مجبور به ارسال فرستاده ویژه

 

و ارسال پیام دلجویی از پادشاه بحرین نمود؛ احمدی‌نژاد در این نامه بر تمایل کشورش برای

 

تحکیم روابط دوستانه با کشورهای حوزه خلیج فارس و به ویژه بحرین تاکید کرد و خواهان

 تقویت دائم این روابط برای حفظ صلح و ثبات در منطقه شده است.

  رئیس جمهور ایران همچنین در این نامه بر عمق روابط و مناسبات بین دو کشور تاکید کرده و

 گفته است که هیچ کس نمی‌تواند بر این روابط تاثیر بگذارد و به هیچ شخصی که خیر و صلاح

 دو کشور را نمی‌خواهد اجازه نمی‌دهد که به روابط بین دو کشور خدشه وارد شود.

 نکته جالب توجه این است که با توجه به وقایع اخیر و پاراگراف فوق، نتیجه می گیریم که

 علی اکبر ناطق نوری، شخصی است که خیر و صلاح دو کشور را نمی خواهد!

اما سوال اصلی این است که برای چه جمهوری اسلامی ایران باید عالی ترین مقام اجرایی

 اش از یک روایت تاریخی کاملا مستند این چنین از طرف بحرینی که کشورش حدود 665

 کیلومتر مربع وسعت و یک میلیون و 46 هزار نفر جمعیت دارد عذرخواهی و دلجویی کند؟

 فقط افسوس می خوریم که ای کاش ما هم در قائله عربی نامیدن خلیج فارس از سوی

 اعراب و دوستان و همسایگان بحرین که بدلیل واقعه اخیر تشکیل جلسه فوری دادند تا

 سخنان ناطق نوری را محکوم کند، چنین قدرت و ناز و کرشمه ای داشتیم که عالی ترین

 مقامات کشورهای بندانگشتی حاشیه خلیج همیشه فارس را مجبور به دلجویی کنیم...

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 17:37 |  لینک ثابت   • 

90/09/15

روایاتی از علی(ع)_4

حامى بى بديل دين

 

 على (عليه السلام ) در جنگ احد شصت و يك زخم برداشت ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد تا ام سلمه وام عطيه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند. چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيده و عرض كردند كه وضع بدن على (عليه السلام ) طورى است كه ما هر زخمى را مى بنديم ديگرى باز مى شود و زخمهاى تن او آنچنان زياد و خطرناك است كه ما از حيات او نگرانيم . پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از مسلمانان بعنوان عيادت به منزل على (عليه السلام ) وارد شدند در حالى كه بدن او يك پارچه زخم و جراحت بود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دست مبارك خود بدن او را مسح مى كرد و مى فرمود: كسى كه در راه خدا اين چنين ببيند آخرين درجه مسئوليت خود را انجام داده است و زخمهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست روى آنها مى كشيد بزودى التيام يم يافت . على (عليه السلام ) در اين هنگام گفت : الحمدالله كه با اين همه فرار نكردم و پشت به دشمن ننمودم.

 

 امتياز و اخلاص برتر

 

 روزى شيبه و عباس هر كدام بر ديگرى افتخار مى كردند و در اين باره مشغول سخن بودند كه على (عليه السلام ) از كنار آنان گذشت و پرسيد: به چه چيزى افتخار مى كنيد؟ عباس گفت : امتيازى به من داده شده كه احدى ندارد و آن مسئله آب دادن به حجاج خدا است شيبه گفت : من تعمير كننده مسجدالحرام و كليد دار كعبه هستم . على (عليه السلام ) گفت : با اينكه از شما حيا مى كنم بايد بگويم كه من داراى افتخارى هستم كه شما نداريد. آنها پرسيدند كدام افتخار؟ حضرت فرمود: من با شمشير جهاد كردم تا شما ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آورديد عباس خشمگين شد و برخاست و به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : آيا نمى بينى على چگونه با من سخن مى گويد:؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود على (عليه السلام ) را صدا كنيد. على (عليه السلام ) هنگامى كه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد پيامبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چرا اينگونه با عمويت عباس سخن گفتى ؟ على (عليه السلام ) عرض كرد: اى رسول خدا اگر من او را ناراحت ساختم بيان حقيقتى بوده كه در برابر گفتار حق هر كس ‍ مى خواهد ناراحت شود و هر كس مى خواهد خشنود گردد.


ايثارگرى بيدار

  

حضرت على (عليه السلام ) شبى را براى آبيارى نخلستان ، فردى اجير شد تا در برابر، آن مقدارى جو از صاحب نخلستان مزد بگيرد. آن شب را تا صبح به كارگرى و آبيارى پرداخت و آن مقدار جو را گرفت آن جو را سه قسمت كرد يك قسمت آن را آرد نمود و با آن نان تهيه كرد ولى همان لحظه مسكينى آمد و تقاضاى غذا كرد. حضرت آن نان را به او داد تا سير گردد با قسمت دوم آن نيز نان تهيه كرد وقتى كه آماده يتيمى آمد و از آن حضرت تقاضاى كمك كرد حضرت نان را به او داد با قسمت سوم آن جو نيز حضرت نانى تهيه كرد وقتى كه آماده شد اسيرى آمد و تقاضاى غذا كرد حضرت آن نان را به او داد خود و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.



ماءموريتى در يمن

 

على (عليه السلام ) مى فرمايد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا نزد خويش فرا خواند و از من خواست كه به منظور برقرارى صلح و آشتى در ميان مردم يمن به آن ناحيه سفر كنم . به آن حضرت عرض كردم : اى رسول خدا آنان جمعيتى هستند كه عمرى از ايشان گذشته در حالى كه من جوانى (كم سن و سال ) هستم حضرت فرمود: يا على (عليه السلام ) در بدو ورود به يمن كه به گردنه افيق رسيدن بايست و با صداى بلند بگو اى درخت ، اى كلوخ ، اى زمين ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم ستاره خدا، بر شما درود فرستاده است . على (عليه السلام ) مى فرمايد: راهى يمن شدم همين كه بر فراز گردنه افيق قرار گرفتم و بر يمنى ها اشراف پيدا كردم ناگهان ديدم كه آنها با نيزه و كمانهاى خود در حالى كه شمشير به دست بودن به طرف من حمله كردند من بنا به توصيه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم همان جا به صداى بلند فرياد زدم اى درخت ، اى كلوخ ، اى زمين ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم فرستاده خدا، بر شما درود فرستاده است . در اين هنگام شنيدم كه درخت و كلوخ و زمين همگى يك صدا به لرزه در آمدند و گفتند: بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم فرستاده خدا و بر تو درود. شنيدن اين صداها لرزه بر اندام يمنى ها انداخت و زانوهايشان سست شد (آماده و گوش به فرمان ) من نيز در ميان آنها صلح و آشتى برقرار ساخته و به مدينه بازگشتم .

 

 كوكب هدايت بعد از پيامبر (ص )

 

ابن مغازلى شافعى مذهب روايت كرده از ابن عباس كه وى مى گويد: شبى اصحاب پيامبر در خانه ايشان جمع بودند تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند امشب در نزديكى سحر كوكبى از آسمان فرود مى آيد پايين در خانه هر كه فرود آمد آن شخص ولى من است . همان شب همه اصحاب نخوابيدند از همه طماع تر عباس پدرم بود (چون عباس عموى رسول الله بود) ناگهان اصحاب ديدند كه كوكبى روشن از آسمان پايين آمد تا در خانه على (عليه السلام ) فرود آمد البته پس از اين واقعه اصحاب گفتند محمد صلى الله عليه و آله و سلم درباره ابن عمش على (عليه السلام ) در ضلالت است و مى خواهد پسر عم خود را ولى خود كند.


 

پيامبر (ص ) از بى وفايى مردم مى گويد

 

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود: اى على ! اين جماعت امر (خلافت و امامت ) ترا نقض و غصب نموده و خلافت را بدون تو، خودشان به تنهايى گرفته و درباره تو نافرمانى مرا مى كنند!!! پس بر تو باد بردبارى ، تا خداوند امر خود را نازل كند. اى على آگاه باش به همين زودى ، آنها با تو بى وفايى خواهند كرد، پس آنها را مگذار كه به تو راه يافته و خوارت كنند و خونت را بريزند (يعنى صبر را پيشه خود كن ) چون امت پس از من به تو خيانت خواهند كرد اين خبر را جبرئيل از پروردگار به من داد.

 

كاركردن عيب نيست

 روزى شرايط زندگى على (عليه السلام ) به اندازه اى تنگ شد كه گرسنگى شديدى امام على (عليه السلام ) را فرا گرفت . آن حضرت از خانه بيرون آمد و در جستجوى آن بود تا كارى پيدا شود تا كارگرى كند و با مزد آن غذايى تهيه و گرسنگى خود را رفع نمايد.
در مدينه كار پيدا نكرد، تصميم گرفت به حوالى مدينه كه مزرعه اى است در يك فرسخ و نيمى مدينه رفته تا در آن روستاى كوچك آنجا كارى پيدا كند.
وقتى به روستا رسيد ديد زنى مشغول الك كردن خاك مى باشد و منتظر كارگرى جهت كمك مى باشد نزد آن زن رفت و معلوم شد كه آن زن كارگرى نياز دارد.
پس از صحبت با او قرار بر اين شد كه على (عليه السلام ) آب از درون چاه آورد و آن خاك را گل كرده تا براى ديوار كشى آماده شود و در ازاى هر دلو آب يك خرما اجرت و مزد گيرد.
حضرت جمعا شانزده دلو از چاه آب آورد آنگاه مشغول تهيه گل شد پس ‍ از اتمام كار آن زن شانزده خرما به آن حضرت داد امام نيز به مدينه بازگشت .
على (عليه السلام ) بعد جريان را براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تعريف كرد آنگاه هر دو نشسته و با هم آن خرماها را خوردند

 

هم سفره پيامبر (ص )

 روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين (عليه السلام ) خرما مى خوردند هر خرمايى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى خورد به آرامى هسته اش را نزد على (عليه السلام ) مى نهاد تا اينكه خرماها تمام شد ولى پيش حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هيچ هسته خرمايى نبود و مه نزد على (عليه السلام ) بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه هسته اش بيشتر بود او پرخور است . حضرت امير (عليه السلام ) گفت : هر كه خرما را با هسته خورده او پرخورتر است . وقتى حضرت على (عليه السلام ) اين لام را گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تبسم فرمود و فرمان داد تا هزار درهم به آن حضرت انعام بدهند.(

 

پيشنهاد قريش

 

نقل شده هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اولين برا حضرت على (عليه السلام ) را به عنوان رهبر بعد از خود انتخاب كرد جمعى از قريش به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و عرض كردند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مردم تازه مسلمان هستند از اين رو راضى نيستند كه تو داراى مقام نبوت باشى و مقام امامت به پسر عمويت على واگذار شود اگر در اين مورد مدتى صبر كنى بعد اعلام امامت على (عليه السلام ) را بنمايى بهتر است (و قضيه مورد قبول مردم واقع خواهد شد) پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من اين كار را به راءى خود انجام نداده ام بلكه فرمان خدا چنين بوده است ، آنها گفتند: اگر پيشنهاد ما را به خاطر اينكه مخالفت با دستور خدا مى شود نمى پذيرى پيشنهاد ديگرى داريم و آن اينكه در امر خلافت مردى از قريش را با على (عليه السلام ) شريك گردان تا دلهاى مردم به سوى على (عليه السلام ) متوجه و آرام شود و در نتيجه امر خلافت و رهبرى آسيب پذير نگردد و مردم در اين مورد با تو مخالفت نكنند در اين هنگام جبرئيل از طرف خدا آمد و آيه (65 سوره زمر) را نازل كرد اگر مشرك شوى تمام اعمالت نابود مى شود و از زيانكاران خواهى بود

 

 كارهاى امام على (ع ) در خانه

 

اميرالمؤ منين (عليه السلام ) براى منزل خود هيزم فراهم مى كرد و آب مى كشيد و خانه را جاروب مى كرد و فاطمه عليهاالسلام آرد مى كرد و سپس آنرا خمير نموده و نان مى پخت و با وجود چنين كارهايى به تربيت كودكان و شستن و نظافت آنها نيز همت مى گماشت لذا حضرت امير (عليه السلام ) در خانه هر وقت فراغتى مى يافت به حضرت زهرا عليهاالسلام در امور خانه كمك مى نمود. روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد خانه شد وديد على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا عليهاالسلام هر دو مشغول آسيا كردن هستند از آنها پرسيد: كدامتان خسته تر هستيد؟ على (عليه السلام ) عرض كرد: فاطمه يا رسول الله . پيغمبر به دختر خود فرمود: دختر جان بلند شو و خود جاى او نشست و با على (عليه السلام ) مشغول آسيا كردن شد.
حضرت زهرا عليهاالسلام نيز در كليه امور اعم از جنگ و امور بيرون از منزل همسر خود را يارى مى كرد چنانكه بعد از غزوه احد على (عليه السلام ) در دفاع از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و قتل سران قريش زياده از حد تلاش كرد شمشير خون آلود خود را براى شستن به حضرت فاطمه عليهاالسلام داد و فرمود خذى هذا السيف فقد صدقنى اليوم اين شمشير را بگير كه امروز (ايمان و شجاع ) مرا تصديق نمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز فرمود: اى فاطمه عليهاالسلام بگير شمشير على را، كه امروز شوهرت دين خود را ادا نمود و خداوند بوسيله شمشير او بزرگان قريش را به هلاكت رسانيد.

 

خبر پيامبر (ص ) از شهادت على (ع )

 

... اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمودند: آنگاه (پس از خطبه خواندن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در فضيلت ماه رمضان ) من از جا برخاستم و پرسيدم اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهترين كارها در اين ماه چيست ؟ حضرت فرمودند: اى ابوالحسن بهترين كارها در اين ماه ورع و پرهيزكارى از محرمات خداوند عز و جل است و سپس ‍ حضرت گريستند من پرسيدم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم چه چيزى شما را به گريه واداشت ؟
حضرت فرمودند: اى على (عليه السلام ) از حادثه اى كه در اين ماه بر سر تو خواهد آمد گويى من هستم و تو مشغول نمازگزاردن براى پروردگارت هستى و شقى ترين كس در بين گذشتگان و آيندگان ، بدتر از پى كننده شتر قوم ثمود از جا برمى خيزد و ضربتى بر فرق سرت مى زند كه رويت از خون آن رنگين مى شود. اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمودند: آنگاه پرسيدم اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آيا اين حادثه در هنگامى رخ مى دهد كه دين من سالم است ؟
حضرت فرمود: آرى در زمان سلامت دينت خواهد بود. آنگاه حضرت فرمود: اى على (عليه السلام ) هر كس تو را بكشد مرا كشته است و هر كسى با تو كينه ورزد با من كينه ورزيده است و هر كسى به تو ناسزا گويد: به من ناسزا گفته است چرا كه تو به منزله خود من هستى

 

نام على (ع ) در چهارجا

 

روزى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود: اى على ! من در چهار مقام و محل اسم تو را نزديك به اسم خود ديدم .
وقتى مرا به سوى آسمان به معراج مى بردند همينكه به بيت المقدس ‍ رسيدم در روى صخره آن اين جملات بود: نيست معبودى ، مگر خدا، محمد است رسول خدا، او را تاءييد كردم به على كه وزير اوست .
وقتى كه به سدرة المنتهى رسيدم بر آن ديدم اين كلمات را: نيست معبودى مگر من ، به تنهايى ، محمد است برگزيده از ميان آفريده هاى من ، من او را تاءييد كردم به على وزير او، او را به على يارى كردم .
چون به عرش خداوند رسيدم ديدم : بر پايه هاى آن نوشته بود، من خدايى هستم كه هيچ معبودى نيست جز من ، محمد است حبيب من ، از ميان بندگان ، من او را تاءييد كردم به على ، وزير او و او را به على يارى نمودم .
و چون به بهشت رسيدم ديدم بر در بهشت نوشته بود: نيست معبودى مگر من ، محمد است حبيب من از ميان مخلوقات من ، او را تاءييد كردم به على وزير او و او را به على نصرت دادم .

 

انفاق در ركوع

 نجاشى از زمامداران مهربان و عادل حبشه بود كه اسلام را پذيرفت بعدها براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هدايايى نيز فرستاد كه از جمله آنها يك دست رولباسى گران قيمت بود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنرا گرفت و به على (عليه السلام ) بخشيد على (عليه السلام ) آن را پوشيد (ولى چون على (عليه السلام ) زاهد بود گوئى آن لباس را نيم پسنديد لذا در انتظار فقيرى بود تا آن را به او ببخشد) على (عليه السلام ) به مسجد رفت و در آنجا مشغول نماز شد هنگامى كه در ركعت دوم به ركوع ركعت دوم رفت فقيرى به پيش آمد و گفت : السلام عليك يا وى الله و اولى بالمؤ منين من انفسهم تصدق على (عليه السلام ) مسكين ؛سلام بر تو اى ولى خدا و اى كسى كه نسبت به مؤ منان از خودشان سزاوارترى ، به فقير صدقه اى بده
حضرت على على (عليه السلام ) در همان حالت ركوع آن روپوش را به سوى فقير انداخت و اشاره كرد كه بردارد...

 

كتاب مصحف فاطمه عليهاالسلام

 

امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: فاطمه عليهاالسلام 75 روز بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زنده بود و در اين مدت از فراق پدر بسيار غمگين بود جبرئيل نزد فاطمه عليهاالسلام مى آمد و او را دلدارى مى داد و احوال و مقام پدرش را براى او بيان مى كرد و حوادث آينده را كه دشمنان چه عملى نسبت به فرزندان او روا مى دارند را به او خبر مى داد حضرت فاطمه عليهاالسلام جريان را به على (عليه السلام ) گزارش داد حضرت على (عليه السلام ) به فاطمه عليهاالسلام فرمود: هر گاه حضور فرشته را احساس كردى و صدايش را شنيدى مرا خبر كن .
فاطمه عليهاالسلام هنگامى كه احساس حضور فرشته را مى كرد و صدايش را مى شنيد به على (عليه السلام ) اطلاع مى داد و على (عليه السلام ) نزد فاطمه عليهاالسلام مى آمد و هر چه مى شنيد مى نوشت تا آنكه از آن سخنان مصحف فاطمه عليهاالسلام را به وجود آورد

 

نوشته شده توسط حاجی در 17:34 |  لینک ثابت   • 

90/09/13

داستانهایی از نماز

 

 نماز گناهان را از بین میبرد

 سلمان فارسی می گوید :ما نز رسول خدا(ص) زیر سایه درختی بودیم که ان حضرت شاخه ای از ان درخت را گرفت و انرا شکست و برگهایش را ریخت و سپس فرمود: " از من  سوال نمی کنید که چرا چنین کردم؟ "  گفتم: " یا رسول الله!چرا چنین کردید؟ "              فرمود: " بنده مسلمان چون به نماز می ایستد گناهانش مانند برگ این درخت ریخته میشود . "

 

 

 غرور و تکبر بیجا

 

 

 روزی کسی پرسید:چرا نماز صبح دو رکعت است ؟گفتم:نمیدانم . دستور خداست و باید انجامش داد.

همینکه فهمید نمیدانم قیافه روشنفکری گرفت و گفت: دنیا دنیای علم است . امروز دیگر دین بدون علم صحیح نیست و . . .

پرسیدم : حال تو بگو , چرا برگ درخت انار کوچک است ولی برگ انگور بزرگ و پهن می باشد؟     گفت:نمی دانم.   من هم همان قیافه را گرفتم و گفتم :دنیا دنیای علم است علم باید ثابت کند و ...  اندکی از غرورش کاسته شد.

گفتم:برادر!قبول داریم که دنیا دنیای علم است ولی نه به این معنا که همه اسرار هستی را باید همین امروز بدانیم . حتما میان برگ باریک انار و برگ پهن انگور و مزه میوه هایشان رابطه ای در کار است که هنوز برگ شناس و گیاه شناس و خاک شناس انرا کشف نکرده اند . پس وجود اسرار را میپذیریم ولی ادعای فهمیدن همه انها را هرگز از هیچکس قبول نمیکنیم .

  

مورچه و دعای باران

 

 

حضرت سلیمان (ع) با اصحاب خویش برای نماز استسقا می رفتند . حضرت مورچه ای را دید که یکی از پاهای خود را به سوی اسمان بلند کرده و عرضه می دارد:خدایا! ما افریده ای از افریدگان تو هستیم که از روزی تو بی نیاز نیستیم ما را به خاطر گناهان بنی ادم نابود نکن . حضرت سلیمان به همراهانش فرمود : "  برگردید!با دعای دیگری (مورچه) غیر از شما سیراب شدید ."

 

 نماز استسقا

 سال 1363 ه.ق. بود.همان سالی که در جنگ جهانی دوم نیروهای متفقین کشور (انگلیس.فرانسه.امریکا.شوروی) ایران را محل تاخت و تاز خود قرار داده بودند,بر اثر نیامدن باران,قحطی و خشکسالی,قم واطراف انرا فرا گرفته بود. مردم سخت در فشار اقتصادی بودند. از مرحوم ایت الله العظمی سید محمد تقی خوانساری (ره)(متوفای 1371 هجری قمری و مدفون در مسجد بالا سر حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام)) تقاضا کردند که نماز استسقا (طلب باران) بخواند و ان مرحوم قبول کرد . از قراری که در ان هنگام شنیده شد ایت الله سید محمد حجت و ایت الله صدر به ایشان پیام دادند که ما حاضریم در نماز باران شرکت کنیم .ایشان در پاسخ ان پیام فرمودند : (( شما شرکت نکنید من نماز باران را می خوانم.اگر خداوند دعای ما را مستجاب کرد و باران امد مردم ان را به حساب همه روحانیت می گذارند و موجب عزت و عظمت روحانیت میشود و اگر باران نیامد مردم این را به حساب من می گذارند اما موقعیت شما محفوظ می ماند . بگذارید اگر لطمه ای به وجهه کسی کسی وارد شد ان کس من باشم و موقعیت شما (برای اسلام) محفوظ باشد .

خلاصه مرحوم ایت الله العظمی خوانساری دو روز پشت سر هم با جمعیت به صحرا رفته و نماز استسقا خواند. روز دوم باران انچنان زیاد امد که شهرها از اب پر شد و سیلها به جریان افتاد و همه جا را سیراب نمود . این ماجرا را جراید و مجلات ان روز نوشتند و حتی (از ناحیه متفقین) به کشورهای خارج مخابره شد .

  پاداش نماز اول وقت

 

 حضرت عبدالعظیم حسنی از امام حسن عسکری (ع) روایت کرده که حضرت فرمود:)(موسی بن عمران با خداوند سخن گفت و عرض کرد:بار خدایا جزای کسی که نمازش را در اول وقت میخواند چیست؟خداوند فرمود:خواسته هایش را بر میائرم و بهشتم را بر او مباح میکنم.))

 

 اثر نیک نماز جماعت

نماز جماعت با پیامبر(ص) برپا شده و یکی از مسلمانان مدینه نیز در ان شرکت کرده بود که در عین نماز خواندن گناه نیز میکرد.این مطلب را به پیامبر(ص) خبر دادند.ان حضرت فرمود:قطعا نماز باعث میشود که او روزی از کارهای ناشایست خود دست بردارد.

 

 راز لقب ((کلیم الله))برای حضرت موسی (ع)

 امام صاق علیه السلام فرمود:خداوند به حضرت موسی بن عمران وحی کردL(ای موسی ایا میدانی کهرا تو را برای همکلامی برای خودم برگزیدم و تو ملقب به کلیم الله شدی؟))

موسی (ع) عرض کرد:((نه راز این مطلبی را نمیدانم.))

خداوند به او وحی کرد:((ای موسی من بندگانم را مورد بررسی کامل قرار دادم.در میان انها هیچکس را به اندازه تو در برابر خود متواضع و فروتن نیافتم.ای موسی هرگاه نماز میگزاری گونه ات را روی خاک مینهی و چهره ات را روی زمین میگذاری.))

 

 عذاب قبر

 

 امام صادق (ع)فرمود:شخص نیکوکاری از دنیا رفت و او را به خاک سپردند. در عالم قبر(ماموران الهی)او را نشاندند.یکی از ماموران به او گفت:((ما میخواهیم صد تازیانه از عذاب الهی به تو بزنیم.))

مرد نیکوکار گفت:((طاقت ندارم.))

مامور گفت:((نود و نه تازیانه میزنیم.))

او جواب داد طاقت ندارم

ماموران الهی به خاطر اینکه او مرد نیکوکاری بودعدد به عدد کم کردند و او به مکرر جواب می گفت طاقت ندارم.تا اینکه ماموران گفتند یک تازیانه به تو میزنیم و دیگر هیچ راهی وجود ندارد.حتما باید این یک تازیانه را بخوری.

پرسید به خاطر چه گناهی این یک تازیانه را میزنید؟

ماموران در پاسخ گفتندک

انک صلیت یوما بغیر وضو و مررت علی ضعیففلم تنصره

تو یک روز بدون وضو نماز خواندی و از کنار مظلوم ضعیفی گذشتی ولی او را یاری نکردی.

همان یک تازیانه را زدند و قبرش پر از اتش شد.

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 17:54 |  لینک ثابت   • 

90/09/09

نکته های کوچک زندگی

 

 

1)      دست کم سالی یکبار طلوع افتاب را تماشا کن

 

 

2)      سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار

 

3)      در چشم دیگران نگاه کن

  

4)      از عبارت " متشکرم " زیاد استفاده کن

 

 ۵)    در هر بهار گلی بکار

 

 

 

6)      همیشه چیز زیبا پیش رو داشته با ش  حتی اگر یک شاخه گل مینا در یک لیوان اب

 

 7)      قانون اساسی کشورت را بخوان

 

 ۸)     فقط ان کتابهایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی

 

  

 

9)      به افکار بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر

 

 

 

 

10)  روزی سی دقیقه سریع پیاده روی کن

 

 

 

11)  فراوان لبخند بزن

 

۱۲)  به عنوان تنقلات اخر شب میوه تازه بخور

  

 

 

13)  هرگز به مقدسات کسی اهانت نکن

 

 

14)  یکسال وقت بذار و کتاب مقدست را ایه به ایه بخوان

 

 

15)  در زمان حیاتت وصیت نامه بنویس

 

 

 16)  تعویض لاستیک را یاد بگیر

 

 

 

 

17)  گوش کردن را یاد بگیر گاه فرصت ها با صدای اهسته در می زنند

 

  

18)  نام مردم را به خاطر بسپار

 

 

19)  نام پایتخت کشورها را یاد بگیر

 

  

20)  وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی است که برایش رخ داده با تعریف قصه دیگری درباره خودت از او پیشی نگیر و صحنه را به او واگذار

 

 21)  دندانهای کج و کوله را به کمک دندانپزشک صاف کن

 

  

22)  وقتی می خواهی دست به کاری بزنی  دست به کاری بزنی نگران بی پولی نباش . امکانات مالی محدود نعمت است نه مصیبت . افکار خلاقانه همیشه یک جور  ترغیب نمی شوند

 23)  زبان انگلیسی را یاد بگیر

 

 

۲۴) برای خودت رفیق ورزشی پیدا کن

 

 

 

25)  هنگام بازی با بچه ها بگذار انها برنده شوند

  

26)  هنگام صرف شام تلویزیون را خاموش کن

 

  

27)  در هفته از یک وعده غذا صرف نظر کن و هزینه تهیه ان را به فقیر بده

 

  

28)  موسیقی یاد بگیر

 

 ۲۹)  با یک وکیل و حسابدار یک لوله کش کار کشته دوست شو

 

  

30)  کتاب های خوب را بخر  حتی اگر نخوانی

 

 

31)  خود را و دیگران را ببخش

 

  

32)  با مردم همان گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند

  

 

33)  سالی یکی دو بار خون اهدا کن

 

 

34)  دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

 

۳۵)  راز نگه دار باش

  

 

 

36)  هرگز تسلیم نشو هر روز معجزه تازه ای  اتفاق می افتد

 

 37)  شادی ها را به فردا نینداز

 

38)  عزیزان خود را با یک هدیه کوچک غیر مترقبه شاد کن

 

  

39)  خواستار تعالی باش و بهایش بپرداز

 

  40)  شجاع باش حتی اگر قلبا شجاع نباشی  به ان تظاهر کن . هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید

 

 

41)  بچه ها را بعد از تنبیه در اغوش بگیر

 

 42)  همواره دستی را که به سویت دراز شده بفشار

  

43)  اشباهاتت را بپذیر

 

۴4)  از گفتن کلمات کنایه امیز اجتناب کن

 

  

45)  شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن .95 % خوشبختی ها و بد بختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود

 

 

 

46)  هنگام خواندن سرودهای ملی با احترام بایست و دستت را روی قلبت بگذار

 

 

47)  در جهت تعالی تلاش کن نه کمال

 

 48)  از کمربند ایمنی استفاده کن

  

 

49)  دعا کن  اما  نه برای بدست اوردن اشیا  بلکه برای بدست اوردن عقل و شجاعت

 

 

۵۰)  معاینات منظم پزشکی و دندان پزشکی داشته باش

 

  

51)  سختگیر اما رقیق القلب باش

  

 

52)  هرگز از بدست اوردن انچه حقیقتا میخواهی ناامید نشو کسیکه ارزوهای بزرگ دارد بسیار قویتر از کسیست که فقط واقعیت ها را در دست دارد

 

 53)  از هر چه داری استفاده کن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد

 

 

                                                              

54)  یادت نرود که بالاترین نیاز عاطفی هر کس  مورد تحسین واقع شدن است

 

۵ 5)  از اینکه به دیگران بگوئی چطور کاری را انجام دهند اجتناب کن .  در  عوض به انها بگو چه کاری باید انجام دهند. خواهی دید که انها با راه حلهای خلاقانه شان تو را شگفت زده خواهند کرد

 

 

 

56)  تمیز و اراسته و شرافتمند باش

 

 

 

57)  غیبت نکن

 

58)  غر نزن

 

  

59)  نمک کم بخور

 

 ۶۰) پیش از یافتن شغل تازه  از شغلت استعفا نکن

  

61)  هرگز از کسیکه چک حقوقت را امضا میکند انتقاد نکن

 

 

 

62)  وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن . از انها درس بگیر و بگذر

 

 

۶۳)  وقتی از تو تعریف میکنند یک "متشکرم" صمیمانه بهترین پاسخ است

 

۶۴(  دوستان خوب را نگه دار

 

  

65)  به عهدت وفا کن

 

 

66)  کمتر در قید این باش که چه کسی حق دارد . بیشتر در قید این باش که چه چیزی حق است

 

 ۶7)  وقتی کسی را برای اولین بار ملاقات میکنی  از او نپرس از چه راه امرار معاش میکند . از مصاحبتش لذت ببر بی انکه به او برچسبی بزنی

 

  

68)  ابراز شادمانی را یاد بگیر  حتی اگر قلبا شاد نباشی

 

                                            

69)  در ملا عام از خلال دندان استفاده نکن

  

 

70)  پل های پشت سرت را خراب نکن . متعجب خواهی شد اگر بدانی که بارها ناچار خواهی بود از همان رودخانه عبور کنی

 

  

71)  وقتی برای انجام همه کارها وقت کافی نداری  به اولویت ها  بپرداز

 

  

72)  مردمدار باش . هرگز کسی را از قصد از خودت نرنجان

 

 

۷۳)به  جای استفاده از عبارت (( اگر . . . شده بود )) عبارت ((دفعه دیگر . . . )) را به کار ببر

  

 

74)  خود را با معیارهای خودت بسنج  نه با معیارهای دیگران

  

 

75)  فکر نکن قیمت بالاتر همواره نشانه کیفیت بهتر است

 

 

 

76)  تناسب اندامت را به دست اور و حفظ کن

  

77)  هرگز توان خودت را در تغییرر دادن دیگران دست بالا نگیر

 

  

 

 

78)  پنج درصد از درامدت را صرف امور خیریه کن

 

 

79)  چیزها را به روش قدیم صاحب شو: برای به دست اوردنشان پس انداز کن و قیمتشان را نقد بپرداز

 

 

80)  گروه ها را فراموش کن . ایده های تازه و بکری که جهان را تغییر داده  همواره حاصل کار انفرادی یک شخص بوده است

 

 

 

81)  توجه ات به بهتر انجام دادن کارها باشد  نه بزرگتر انجام دادن انها

 

 

82)  به حرفهای فرزندانت گوش کن

 

 

 83)  فهرستی تهیه کن از  بیست و پنج  کاری که دلت میخواهد پیش از مرگ انجام دهی . فهرست را در کیف بغلت بگذار و اغلب به ان رجوع کن

 

 84)  در خصوص سه دین دیگر  به غیر از دین خودت اطلاعاتی کسب کن

 

 

 

85)  صدای خنده والدینت را روی نوار ضبط کن

 

  

86)  از گفتن (( نمی دانم )) نترس

 

  

87)  از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن . هیچ کدام قابل بازگشت نیستند

 

  

88)  ارزش هر لحظه را  با فکر کردن به لحظه بعد از دست نده

  

89)  فرزندانت را به خاطر انچه هستند عزیز بدار  نه به خاطر انچه تو میخواهی باشند

 

  

90)  به مادرت تلفن کن

 

 

 

بر گرفته از کتاب نکته های کوچک زندگی  از (( اچ  جکسون  براون ))

 

 

نوشته شده توسط حاجی در 9:56 |  لینک ثابت   • 

90/09/09

بخشی از سخنان شریعتی در سخنرانی فاطمه فاطمه است

ملتی که ایمان و عشق دارد و قران و نهج البلاغه دارد و علی و فاطمه دارد و حسین و زینب دارد و یک

تاریخ سرخ دارد و سرنوشتش سیاه است . فرهنگ و مذهب گشهادت " دارد و مرده است .

اینست که زاندارک _ دختری احساساتی و خیالاتی که خواب نما شده بود تا برای بازگشت سلطنت قیام

 کند _ قرن هاست که به مردم روشنفکر و بیدار فرانسه الهام ازادی و فداکاری و احساس انقلابی و

حماسی می بخشد و زینب _ که رسالتی سنگین تر از حسین بر دستان علی وار خویش گرفته و ان

ادامه ی  نهضت کربلا علیه نظام جنایت و دروغ و وحشت و اختناق است  ان هم در اوضاعی که قهرمانان

انقلاب مرده اند و مردان پیشگام انقلاب  دم فرو بسته اند _ در میان ملت ما  خواهر نوحه گری شده است

 که باید بر او نوحه خواند .

من فریاد خشمگین سرزنش امیزی را می شنوم . فریاد بر سر گروه دانشمندی که مسوول عقاید مردمند

 و مامور اسلام محمد و تشیع علی فریادی که نمی دانم از حلقوم علی بر می اید یا از عمق وجدان

ناخود اگاه مردم که :

(( به چه و چه ها مشغولید ؟ چرا سخن نمی گوئید ؟ طول این سالهای دراز کو یک کتابی برای مردم تا

بدانند که در این قران چیست ؟ به جای این همه مدح و ثنا و شعر و تصنیف و سینه و نوحه و تار و  تنبور

در عشق مولا  چرا زبان مرا در میان مردم بسته اید ؟ یک فارسی زبان نمیتواند بداند که من جه گفته ام

؟ همه ی اثار لامارتین  عاشق پیشه ی فرانسوی را میتواند به فارسی بخواند  . . . سخنان علی را,یک

خطبه علی را نمی تواند .))

 ((کو یک رساله ی کوچک و درست در شرح امامانی که شما از جنس و کرامات و معجزاتشان این همه

دم میزنید و در ولادت و وفاتشان این همه جشن و عزا میگیرید ؟ کو یک جزوه که به ملت شیعه و شیفته

ی علی  بگوید که علی که بود و فاطمه که بود و فرزندانش چگونه می زیستند و چگونه می اندیشیدند ؟

چه کردند و چه گفتند ؟))

توده ی مردم ما که همه عمر با عشق به ائمه شیعه زیسته و در  مصیبتشان گریسته و ماهها و سالها

در خدمت به انها و در تجلیل نام و احیای یادشان دویده و خرج کرده و اخلاص ها و گذشت ها نشان داده

شده است  امامان خود را که هر کدام باید درسی به او  بیاموزد  و با زندگی و اندیشه و سخن و سکوت و

 ازادی و اسارت و شکنجه و شهادتان به او اگاهی و عزت و انسانیت ببخشند  انها را از روی "شماره

ردیفشان" تشخیص میدهد .

اگر این مرد در عاشورا بر سر و تنش تیغ  می کشد و به عشق حسین از شکنجه و درد خویش لذت

میبرد اما حسین را کج میشناسد و کربلا را بد می فهمد  مقصر کیست ؟

اگر این زن با تمام وجود می گرید و نام فاطمه و یاد زینب اتش در استخوانش  می زند اما این دو را نمی

شناسد و یک جمله از سخنانشان را  نمی داند و یک خط از شرح حالشان را نخوانده است و فاطمه فقط

در کنار خانه اش  در لحظه ای که در به پهلویش می خورد  به یاد می اورد و زینب را در ساعتی که از

خیمه به سراغ شهیدی بیرون می پرد و فقط از صبح عاشورا تا ظهر از او خبر دارد  و از عصر عاشورا برای

همیشه گمش میکند  و درست از روزی که کار زینب و رسالت بزرگش که وراثت حسین است اغاز

میشود  اگاهی او از  زینب  پایان  می یابد   مقصر کیست ؟

و اگر پسر تحصیلکرده  ان مرد و دختر روشنفکر این زن ,قضاوتشان این باشد که ((دین گریه و نوحه و عزا

به چه کار می اید ؟ این همه شور و عشق و ناله و زاری بر حسین و فاطمه و زینب  از کار  یک  ملت 

اسیر عقب مانده که به اگاهی و نفی ستم و شور ازادی محتاج  است  چه گرهی می گشاید ؟ )) مقصر

 کیست ؟

اگر توده ی  مردم  ما معتقدندکه " حب علی " و " ولایت علی "  - بدون شناخت و عمل – یک اثر

شیمیایی است و خاصیت اسیدی دارد که به حکم قران (( زشتی ها و بدی هایشان را به نیکی ها و

زیبایی ها تبدیل میکند)) یعنی هر گناهی که اینجا کردند انجا پایشان ثواب می نویسند . مقصر کیست ؟

ایا به راستی این خاندان بی اثرند  یا  این نسل جوان و روشنفکر در قضاوت اشتباه میکنند؟ یا توده ی 

مردم مذهبی ما کوتاهی کرده اند ؟

اگر مردم ما از پیشوایان مذهبشان فقط چند " اسم " می دانند و از هر کدام چندین معجزه و کرامت و

مدح و منقبت و از تمام زندگی شان  روز  ولادتشان  و شب وفاتشان را  و دیگر هیچ .مقصر عالم کیست ؟

علی ازادی بخش است و مردم عاشق علی و عاشقان علی  منحط و مظهر ضعف  و  روشنفکر به ضعف

و انحطاط امت علی اگاه !

علت اساسی این تناقض ((  نشناختن )) است .

((شناختن)) است که ارزش دارد و اثر . ایمان و عشق پیش از شناختن و انتخاب کردن  هیچ نمی ارزد .

قرانی که نخوانند و نفهمند با هر کتاب دیگری برابر است و برای همین است که اینهمه تلاش میکنند تا

قران  را  نخوانیم  و در ان نیندیشیم و نفهمیم . و برای همین است  که قران فریاد میزند که((افلا یتدبرون

القران))و در جواب دشمنان که با لحنی دوستانه واز روی دلسوزی قران را خیلی خیلی مشکل معرفی

میکنند تا مردم را با ان بیگانه کنند به تکرار تصریح میکند که((ولقد یسرنا القران للذکر فهل من یذکر))

علی وقتی به پیروانش اگاهی و عظمت وعزت وازادی میبخشدکه پیروانش بدانند او کیست.

عشق و ایمان پس از شناختن است که روح میدهد و  حرکت می اورد وسازندگی.

و این است فاطمه,چهره ای که در پشت مدح و ثناها و گریه و ناله های همیشگی پیروانش پنهان مانده

است.

نوشته شده توسط حاجی در 9:50 |  لینک ثابت   • 

90/08/22

فراعنه مصر

 


آمنمسس                




  آمِنمِسِس یا آمنمِسه (معنای نام:زادهٔ آمون) (پادشاهی ۱۲۰۳-۱۲۰۰ (پیش از میلاد)) پنجمین فرعون از دودمان نوزدهم مصر باستان بود. او را فرزند مرنپتاه یا رامسس دوم دانسته‌اند. آگاهیهای کمی دربارهٔ او در دست است. برخی مصرشناسان بر این باورند که او غاصب تاج‌وتخت ستی دوم بوده و از پیش برای پادشاهی نامزد نشده بوده‌است.                



خوفو         




خوفو که در زبان یونانی خئوپس گفته می‌شود، دومین فرعون از دودمان چهارم فراعنه مصر باستان به شمار می‌آید و دوران فرمانروایی اش حدود ۲۳ یا ۲۴ سال از ۲۵۶۶ تا ۲۵۸۹ پیش از میلاد برآورد شده است. بنا به گفته هرودوت، خوفو بر خلاف پدرش اسنفرو (Sneferu) و پدربزرگش جوسر نتجریکت (Djoser Netjeriket)، که هر دو شاهانی بخشنده و مردمدار بودند، مردی خشن و شاهی ستمگر بود. او سه همسر داشت که هر یک در یکی از سه هرم کوچک دیگر دفن شده اند. خوفو سازنده هرم بزرگ جیزه است. مومیایی این فرعون هنوز یافته نشده است. هرچند که هرم بزرگ به نوعی نشانگر جوهره مصر باستان به شمار می‌آید، از دوران شاهی فرعون سازنده آن آگاهی چندانی در دست نیست. سده‌ها پس از فرمانروایی خوفو، هرودوت در باره او نوشته است: " خوفو سرزمین مصر را دچار هرنوع بدبختی ممکن کرد. او نیایشگاه‌ها را بست، پیشکش قربانی را نزد رعایای خود ممنوع اعلام کرد و آنها را وادار کرد تا بدون استثنا برایش کارگری کنند. مصریان به زحمت می‌توانستند نام او را بر زبان بیاورند و این از شدت تنفرشان بود." نکته نغز دیگر اینکه با وجود عظمت و شکوه هرم، قایق بی همتای تشییع جنازه و اشیای اعجاب انگیز مراسم به خاک سپاری که از خوفو به جا مانده است، تنها تصویر موجود از چهره او یک تندیس عاج ۱۰ سانتی متری است.                



حتچپسوت                



حَتچــِپسوت (Hatchepsut به معنای سرآمد بانوان آزاده) پنجمین فرعون از دودمان هژدهم پادشاهی مصر باستان بود. او میان سال‌های ۱۴۷۹-۱۴۵۸ (پیش از میلاد) بر سر کار بود و گمان می‌رود که هفت سال از این تاریخ را در کنار و همراه با توتمس سوم به فرمانروایی می‌پرداخته‌است. بر پایهٔ دانسته‌ها او پس از شهبانو سوبک‌نفرو از دودمان دوازدهم دومین زنی است که شهبانوی هر دوبخش هم مصر پایین و هم بالا می‌بود. «حتچپسوت» در واقع تنها زنی بود که در مصر باستان به تنهایی نقش ملکه و پادشاه را بازی می‌کرد و نزدیک به ۳۵۰۰ سال پیشتر چندین سال به حکمرانی در این منطقه پرداخت. در کتاب فراعنه مصر آمده‌است «حتچپسوت» در زمان حکومت یک دامن مردانه کوتاه به تن داشت که دم شیری از آن اویزان بود و حتی یک ریش مصنوعی طلایی هم گذاشته بود. هنگام بالا رفتن از تخت، او خود را شاه نامید و نخستین فرعون زنی شد که تا به حال به شکل رسمی بر مصر حکومت می‌کرد. کاتبانی که درست نمی‌دانستند او را چه خطاب کنند. معمولاً حتشپسوت را «خانم اعلیحضرت» می‌خواندند.طی دوره بیست و یک ساله حکومت، او توجهش را بیش از جنگ و نبرد به بازرگانی معطوف کرد. حتچپسوت بخشی از ثروتش را برای شروع یک برنامه ساختمانی مصرف کرد. یکی از زیباترین معماری‌هایی که حتچپسوت هزینه ان را تامین می‌کرد، معبد سوگواری اش بود که از سنگ اهک سفید بنا شده بود و «دیر البحری» نامیده می‌شد و بین رود نیل تا غرب تبه قرار داشت. آرامگاه حتشپسات نه یک قسمت از این بنا بود و نه به شکل فراعنه قدیمی تر به شکل هرم. بلکه بدن او همانند سایر فراعنه جدید در «دره پادشاهان» valley of the kings" در دره‌ای بیابانی در غرب معبدش به خاک سپرده شد. در ان جا، کارگران درون تخته سنگهای خارا، تونل‌هایی را می‌کندند تا محلی مخفی برای پنهان کردن پیکر فراعنه از دست سارقان آرامگاه به وجود بیاید. فعالیت‌های حتشپسوت مصر را مقتدرتر و شکوهمند تر کرد. پدر یکی از درباریان قدیمی او به نام ایننی، حکومت او را چنین توصیف کرده‌است: حتچپسوت موضوعات دو سرزمین (مصر) را براساس اندیشه‌هایش حل و فصل می‌کرد. مصر در برابر ائ یکی از اعقاب عالی خداوند و رسول او بود، به حالت تسلیم کار می‌کرد... خانم حاکم که برنامه‌هایش عالی بود، هنگاه سخن گفتن هر دو منطقه (مصر علیا و مصر سفلی) را خشنود می‌کرد.                    




توتمس سوم           



توتمُسِ سوم (معنای نام:توت زاده می‌شود)(پادشاهی ۲۴ آوریل۱۴۷۹-۱۱ مارس۱۴۲۵ (پیش از میلاد)) ششمین فرعون از دودمان هژدهم مصر باستان بود. او در بیست و دو سال آغاز فرمانرواییش هم‌زمان با نامادریش هتشپسوت پادشاهی می‌کرد. پس از مرگ هتشپسوت او به قدرت راستین دست یافت و آنچنان امپراتوری‌ای پدید آورد که تا آن زمان در مصر دیده نشده بود. او هفده بار لشکرکشی کرد و از شمال سوریه کنونی تا چهارمین آبشار بزرگ نیل در نوبه را به زیر پرچم خود درآورد. او را سازنده پنجاه پرستشگاه در مصر می‌دانند. در دوره پادشاهی او معماری به بالاترین ورزیدگی و هنر خود رسید و چه پیش و پس از پادشاهی او هرگز همانندی نیافت. پس از مرگ او را در دره پادشاهان که آرامگاه شاهان در دوره او بود به خاک سپردند. پس از او پسرش آمنهوتپ دوم به جانشینیش رسید.               


آمنهوتپ دوم                     



آمِنهوتِپ دوم (معنای نام :آمون خُرسند است.)(پادشاهی ۱۴۲۷ تا ۱۴۰۱ یا ۱۳۹۷ (پیش از میلاد))هفتمین فرعون از دودمان هژدهم مصر باستان بود. او پادشاهی پهناوری را از پدرش توتمس سوم به میرابرد و آن را نگاه داشت. او چند لشکرکشی کوچک از آن دسته به سوریه داشت. روی‌هم‌رفته او کمتر از پدرش جنگید. او به دشمنی میان مصر و میتانی-دولتی که در پی پیشروی در سوریه بود- پایان داد. نام همسران وی در تاریخ ثبت نشده است. او نیز مانند پدرش فرعون جنگجویی بود و با شدت به سرکوبی قیام حاکمان سوریه پرداخت و هفت تن از آنان را به مصر آورد و ۶ تن از آن‌ها را مقابل مجسمهٔ خدای آمون قربانی کرد. مومیایی وی در مارس ۱۹۸۹ به دست ویکتور لوره باستانشناس فرانسوی در دره پادشاهان یافته شد. نام یکی از همسران وی بانو تی بود که مادر آخناتون ویکی از الهه‌های معبد آمون واز طرفداران آمون بود. آمنهوتب دوم بر اثر بیماری تومر مغزی در گذشت.   برای سرور تصاویر ویکی‌پدیا مشکلی پیش آمده‌است که امیدواریم به زودی رفع شود. با عرض پوزش درخواست می‌کنیم صبور باشید.        


  آمنهوتپ سوم                 



  آمِنهوتِپ سوم(معنای نام:آمون خُرسند است)(پادشاهی ۱۳۸۸-۱۳۵۱ (پیش از میلاد)) فرعون مصر باستان بود. وی پس از مرگ پدرش توتمس چهارم به جای او بر تخت نشست. برپایه دانسته‌ها او از شهبانوی سوگلیش تیه دو پسر داشت که یکی از آنان با نام آخناتون پس از پدر بر تخت نشست. وی روی هم سه پسر داشته که یکی دیگر از پسرانش اسمنخکاره رازآمیز است که پس از آخناتون به پادشاهی رسید. وی همچنین در سال دهم پادشاهی‌اش با گیلوخپا دختر شوت‌تارنای دوم پادشاه میتانی پیمان زناشویی بست. تاکنون ۲۵۰ تندیس از آمنهوتپ سوم به دست آمده است. این تندیسها سراسر زندگی آمنهوتپ را پوشش می‌دهند. او میان شش‌سالگی تا دوازده‌سالگی به پادشاهی رسیده است و سالهای فرمانروایی او همراه با آشتی، کامیابی و شکوه مهرازی (معماری) بوده است. در آینده از روزگار او به عنوان زمانی که مصر به شکوفایی معماری و نیرومندی در پیوندهای فرامیهنی دست یافته بود نام بردند. در ۱۸۸۷ در بایگانی عمارنه سندهایی از پیوندهای دیپلماتیک میان مصر و آشور، میتانی، بابل و خاتوشا یافت شد.                    


  اخناتون              



  آخِناتون (اخناتون) (به معنای کسی که برای آتون سودمند است) نام آغازینش آمنحوتپ چهارم (آمنحوتپ به معنای آمون خُرسند است) فرعون مصر باستان میان سال‌های ۱۳۵۲-۱۳۳۶ (پیش از میلاد) یا ۱۳۵۱-۱۳۳۴ (پیش از میلاد) بود. وی که از دودمان هیجدهم بود آیینی یکتاپرستانه را بنیاد نهاد که خدای آن آتون نام داشت. او فرزند آمنهوتپ سوم بود و در آغاز برای جانشینی فرعون برگزیده نشده بود. ولی پس از مرگ برادرش توتمس او بدین جایگاه رسید. پنداشته می‌شود که او هم‌زمان با پدرش به پادشاهی پرداخته باشد. همسر او نفرتیتی بود.              

  اخناتون پیشگام یکتاپرستی در مصر           

مصریان در آن هنگام خدایان متعدد را می‌پرستیدند. اما اخناتون به یگانه‌پرستی روی آورد. او از دو معمار که در استخدام پدرش بودند سرود خورشید شهر تب را شنید:   »ای آفریدگار که زمین را آفریده‌ای، ...آفریدگار بزرگ که برای خلقت هزاران مخلوق رنجی عظیم برده‌ای... آن که هرروز بر تمامی زمین می‌گسترد و همه جنبندگان زمین را می‌نگرد... هر روز هر زمین او را هنگام طلوع می‌ستاید و به او نماز می‌گذارد. «     وی با شنیدن این سرود و با گرایشی که به یکتاپرستی داشت بر آن شد که خدای ملی مردم تب را که آمون بود تغییر دهد و از آن پس او را آتون بنامد و نام خویش را از آمنهوتپ به اخناتون (ستایش‌گر آتون) تغییر دهد. وی دستور داد که در سراسر مصر آتون را بپرستند و او را خدای یکتا بدانند که خالق و حافظ همه موجودات است.           

در آثار هنری              

در مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر که در سال ۱۳۸۷ از شبکه ۱ تلویزیون ایران پخش شد، آمن‌هوتپ در نقش فرعون مصر در دوران وزارت یوسف پیامبر در این کشور به تصویر کشیده شده‌است. او در این سریال تحت تأثیر تعلیمات یوسف یکتاپرست شده، به رسالت او ایمان آورده، توسط یوسف در نیل غسل تعمید می‌شود و با همراهی یوسف به مبارزه با کاهنان آئین آمون‌پرستی برمی‌خیزد.در رمان سینوهه مصری اثر میکا والتاری در سال ۱۹۴۵ راوی داستان در زمان این فرعون زندگی می‌کند و مدتی طبیب ویژه اوست. فیلمی نیز بر اساس این داستان ساخته شده‌است.            


  توت‌عنخ‌آمون           



توت‌انخ‌آمون یا توت‌عنخ‌آمون (‎*tuwt-ʕankh-yamān‏) (معنای نام: پنداشت زنده آمون)(پادشاهی ۱۳۳۳-۱۳۲۷ (پیش از میلاد) یازدهمین فرعون مصر باستان از دودمان هژدهم یا همان پادشاهی نو شناخته می‌شود. نام آغازینش توت‌انخ‌آتون(به معنای : پنداشت زنده آتون) بود. آرامگاه او در روز ۴ نوامبر سال۱۹۲۲ در دره پادشاهان توسط هاوارد کارتر به‌تقریب دست نخورده یافته شد. این یافته را نشریات پخش کردند و توجه عامه به مصر باستان بسیار افزایش یافت. او رهبر بازگشت از آیین آتونیسم به آمونیسم، آیین باستانی مصر بود و در نه‌سالگی به پادشاهی رسید. وزیر و جانشین احتمالی وی آیه شاید بر بسیاری از تصمیمهای سیاسی او اثرگذار بوده باشد. توت‌انخ‌آمون از نامدارترین فرعون مصر باستان است و عامه مردم او را با نام پادشاه توت می‌شناسند.                 

کودکی و پادشاهی                   

شجره‌نامهٔ توت‌انخ‌آمون هنوز به طور دقیق شناخته نشده است و نظریه‌های گوناگونی وجود دارد. مثلاً مورخان نمی‌دانند که آیا او فرزند آخناتون است یا آمنهوتپ سوم و یا حتی آیه، کشیش بزرگ آمون. توت‌انخ‌آتون در ۹ سالگی با سومین دختر آخناتون و نفرتیتی، انخ‌اسن‌پاآتون (کسی که برای آتون زندگی می‌کند) ازدواج می‌کند و پس از مرگ اسمنخکاره، با نام توت‌انخ‌آمون به پادشاهی می‌رسد. همسر جوانش نیز نام انخ‌اسن‌آمون (کسی که برای آمون زندگی می‌کند) را برای خود برمی‌گزیند. فرعون جوان، تحت تأثیر وزیرش آیه، دستور می‌دهد که تمامی نام‌های آتون و آخناتون را از معابد پاک کنند و نام آمون را که در دورهٔ حکومت آخناتون حذف شده بود دوباره حک کنند. از آن پس، به دستور کشیشان، بردن نام آخناتون که جنایت‌کار بزرگ خوانده می‌شود قدغن است. او پایتخت خود را شهر تب (که از زمان آخناتون رها شده بود) قرار می‌دهد و حدود ۱۰سال حکومت می‌کند، بی آن که پادشاهی او جلال یا درخشندگی خاصی داشته باشد. وی آخرین فرعون دودمان شکوهمند هجدهم است؛ آیه پس از چهار سال پادشاهی حکومت را به رامسسیان (دودمان نوزدهم) می‌سپارد.            

مرگ پادشاه              

توت‌انخ‌آمون در ۱۹ سالگی ، در حوالی ماه ژانویه بی آن که جانشینی از خود برجای بگذارد می‌میرد. مرگ او برای مصریان غیر منتظره است و مقبرهٔ وی هنوز تکمیل نشده است. بنابراین تابوت وی را در مقبره‌ای دیگر قرار می‌دهند که نسبتاً ساده است. احتمال می‌رود که این آرامگاه برای آیه ساخته شده بوده باشد، که با وجود سن بالایش پس از توت‌انخ‌آمون بر تخت می‌نشیند. علت مرگ توت‌انخ‌آمون امروزه معمایی است که هنوز حل نشده است. متخصصینی که پس از کشف آرامگاه توسط هاوارد کارتر و لرد کارناروون مومیایی را مطالعه کردند متوجه هیچ‌گونه آسیب‌دیدگی بر روی بدن نشدند و این نظریهٔ هرگونه مرگ اتفاقی یا خشونت‌آمیزی را دور می‌کند. ولی برخی جراحت کوچکی را در نزدیکی گوش چپ کشف کردند که می‌تواند نشان دهندهٔ این باشد که فرعون جوان دچار خونریزی مغزی شده است. مرگ توت‌انخ‌آمون پایان دودمانی است که با اهمسه یکم شروع شد. این فرعون جانشینی از خود برجای نمی‌گذارد. البته مومیایی دو دختر سقط شده در مقبرهٔ او پیدا شده است که گمان می‌رود فرزند او و انخ‌اسن‌آمون می‌باشند. همچنین به نظر می‌رسد انخ‌اسن‌آمون از پادشاه هیتیها درخواست فرستادن پسری کرده است تا بر تخت مصر بنشیند، ولی این فرستاده هیچگاه به آب‌های نیل نمی‌رسد. احتمال دارد که انخ‌اسن‌آمون پس از مرگ همسرش با آیه، وزیر و جانشین توت‌انخ‌آمون ازدواج کرده باشد. ولی در مورد او هیچ چیز معلوم نیست، زیرا پس از مرگ همسرش هیچ اثری از او باقی نمانده است.                 

گنج توت‌انخ‌آمون               

توت‌انخ‌آمون در مقایسه با دیگر فرعون‌های بزرگ تاریخ مصر ثروت عظیمی ندارد، ولی آنچه گنج او را از سایرین تمایز داده است مقبرهٔ دست نخورده‌اش است که در تمامی این سال‌ها از هر دزدی به دور مانده است. و این در حالی است که آرامگاه‌های فراعنهٔ بزرگ هزاران بار در طول تاریخ مورد دست‌برد دزدان قرار گرفته است. البته به نظر می‌رسد که مقبرهٔ این فرعون جوان دو بار بلافاصله پس از مرگش دچار دزدی مختصر شده است. اما این دزدان در مقبره بی‌نظمی از خود برجای نگذاشته اند و ظاهراً به دنبال وسایل کوچک فلزی و سبک بوده‌اند. آنچه آرامگاه توت‌انخ‌آمون را از دست‌برد نجات داد ورودی کوچک و پنهان شده در زیر سنگ‌ها بود که در طول همهٔ این سالیان جلب توجه نکرد. به‌علاوه، توت‌انخ‌آمون دورهٔ حکومت کوتاه و بی‌غوغایی داشت و گنجینهٔ او عظیم نبود؛ به همین دلیل پس مدت کوتاهی به فراموشی سپرده شد. چهارمین تابوت  توت‌انخ‌آمون به تنهایی از ۱۱۰۰ کیلوگرم طلای خالص ساخته شده بود. در یکی از اتاق‌های مقبرهٔ او حدود ۶۵۰ وسیله (جام، کوزه، مجسمه، تخت، گنجه، ...) پیدا شد که تعدادی از آن‌ها با طلا و سنگ‌های گران قیمت تزیین شده بودند. در این اتاق همچنین یادگارهای وی از دوران کودکی قرار داشتند: اسباب‌بازی‌های ارزشمند، پر، میز و صندلی‌های کوچک، ... در همان اتاق تخت‌هایی روان با سرهای گاو، شیر، اسب‌آبی و تمساح، تخت پادشاهی فرعون، لباس‌هایی از پوست پلنگ، گنجه‌هایی از عاج و جواهرات پیدا شد. از ارزشمندترین اشیأ در این اتاق می‌توان به مجسمه‌هایی از طلای خالص و درشکهٔ شکار فرعون اشاره کرد. در جمع بیش از ۳۵۰۰ شیٔ از آرامگاه توت‌انخ‌آمون جمع‌آوری شد. چنین شکوهی سؤالی را به دنبال داشت: آرامگاه‌های کاملاً غارت شدهٔ فراعنهٔ بزرگ چه چیزهایی را می‌توانست در بر داشته باشد، وقتی مقبرهٔ کوچک فرعونی ساده که ۱۰ سال بیش‌تر حکومت نکرده بود (آن نیز در سنین کودکی و نوجوانی) چنین شکوهمند بود؟                    

انتقام فرعون               

مرگ ناگهانی لرد کارناروون، مسؤل جست‌وجو در مقبرهٔ توت‌انخ‌آمون باعث شایعه‌ای شد که مدت‌ها در اکثر رسانه‌های سراسر جهان با حرارت دنبال شد. جملهٔ معروفی که بر روی درب ورودی مقبرهٔ فرعون نوشته شده بود («مرگ هر کسی را که خواب فرعون را به‌هم بزند دربر خواهد گرفت.»)، باعث شد که مردم از طلسمی حرف بزنند که تمامی افرادی را که در کشف آرامگاه توت‌انخ‌آمون دست داشتند از بین می‌برد. شایعهٔ این که لرد کارناروون به دلیل نیش عقرب، حیوانی مقدس در مصر باستان، مرده است در سرار مصر پیچید، در حالی که او به دلیل عفونت پس از نیش نوعی پشه جان داده بود. آنچه باعث دنباله‌دار شدن ماجرا شد مرگ‌های ناگهانی دیگری بود که پس از این حادثه اتفاق افتاد: قناری‌ای که هاوارد کارتر هر روز با خود به زمین‌های کندوکاو می‌برد توسط مار کبری‌ای (حیوانی مقدس دیگر) خورده‌شد.ریچارد بثل، منشی جوان هاوارد کارتر و به دنبال او پدرش، لرد وست‌بری  به طور ناگهانی مردند.پروفسور لافلور ، مسؤل مطالعهٔ اشیاء یافته شده در مقبره ناپدید شد.همسر لرد کارناروون، باستان‌شناسی به نام داگلاس رید  و استاد دانشگاهی به نام داگلاس دری نیز جان سپردند.مأموری که توسط کارشناسان نگران مصری به درهٔ پادشاهان فرستاده شده بود نیز مرد. در مجموع، ۱۷ کارشناس و دانشمند در مدت کوتاهی از بین رفتند؛ و این باعث شایعهٔ انتقام توت‌انخ‌آمون شد. آنچه بسیاری از مردم را حیرت‌زده ساخت این بود که هاوارد کارتر، کاشف اصلی آرامگاه، سالم به انگلستان بازگشت.                  



اسمنخ‌کارع               




اِسمِنخ‌کارع (معنا: روان رع نیرومند است) (پادشاهی:۱۳۳۴-۱۳۳۳ (پیش از میلاد))فرعون مصر باستان و جانشین اخناتون بود. او تنها یک سال به تنهایی فرمانروا بود و پس از آن توت‌انخ‌آمون به جانشینیش رسید. در ۱۹۰۷ تئودور دیویس و آرتور وایگال پیکر مومیایی‌شده‌ای را در دره پادشاهان یافتند که گمان برده می‌شود از آن اسمنخ‌کارع باشد.             




آمنمهات سوم               


    آمِنِمهات سوم( Amenemhat III به قبطی باستان به معنای آمون در روبروست.)(فرمانروایی ۱۸۶۰-۱۸۱۴ (پیش از میلاد)) فرعون دوازدهمین دودمان مصر باستان بود. او بزرگ‌ترین فرمانروای پادشاهی میانه مصر بود. او بیست سال در کنار پدرش سسوستریس سوم و باهم به فرمانروایی پرداخته بود. نام دیگر وی نیماترهNimaatre بود به معنای وابسته به بخشش ره. او نخستین هرم را در دهشور ساخت(هرم سیاه)، ولی برای پاره‌ای مشکل ساختش رها شد. پس از پانزده سال که از پادشاهی او می‌گذشت، فرعون تصمیم به ساخت هرم دیگری در هواره گرفت. هرم دهشور برای خاکسپاری چند تن از زنان دودمان پادشاهی به کار گرفته شد. هرم آرامگاه او در هواره نزدیکی فیوم همان است که هرودوت و دیودوروس سیکولوس از آن با نام دخمه پرپیچ‌وخم نامبرده‌اند. استرابون از این هرم به عنوان یک شگفتی جهان نام می‌برد. برای این هرم از تدبیرهای امنیتی ویژه‌ای سود برده شده بود. با اینهمه به آرامگاه وی در روزگار گذشته دستبرد زده شده است. دختر وی نفرپتاه در هرم دیگری -که در ۱۹۵۶ یافته شد- به خاک سپرده شد. پس از او آمنمهات چهارم به پادشاهی رسید، او واپسین شاه از دودمان دوازدهم بود.                           


  ستی یکم             


سِتی یکم(پادشاهی ۱۲۹۰-۱۲۷۹ (پیش از میلاد))فرعون مصر باستان از دودمان نوزدهم بود. وی پسر رامسس یکم از همسرش شهبانو سیتره و همچنین پدر رامسس دوم بود. نام او معنای از ست می‌داد که نشان از این می‌داد که پدر و مادرش وی را وقف این ایزد کرده بودند. در زبان یونانی این نام را به گونه Sethosis به کار می‌بردند. ستی یکم در نخستین دهه پادشاهی اش دست به یک رشته جنگهادر غرب آسیا و لیبی و نوبه زد. این جنگها در خروجی شمالی سرسرای ستوندار کارناک نمایش داده‌شده‌است. آرامگاه ستی یکم دست‌نخورده در سال ۱۸۱۷ به دست جووانی باتیستا بلتزونی در دره پادشاهان یافت شد. 



                رامسس دوم           


رامسس دوم یا رامسس بزرگ (*Riʕmīsisu؛ معنا:زادهٔ ره) (زاده ۱۳۰۲، پادشاهی ۱۲۷۹-۱۲۱۳ (پیش از میلاد))فرعون مصر باستان از دودمان نوزدهم پادشاهان آن سرزمین بود. بسیاری او را نیرومندترین فرعون تاریخ مصر باستان می‌دانند. ستی یکم پدرش هنگامی که او چهارده‌ساله بود وی را به جانشینی برگزید.او از همین سن همراه پدرش در جنگ علیه اقوام نوبیایی و لیبی شرکت می‌کرد.رامسس در آغاز دهه بیستم زندگی به پادشاهی رسید. او ۶۶سال و دوماه پادشاهی نمود و بیش از نود سال زیست. و دارای ۴۵ پسر و ۶۰ دختر از ۱۰۸ همسر خود بود.او پایتخت را از شهر تب به رآمسس برد. رامسس دوم سومین فرعون از دودمان نوزدهم بود. وی در جنگ با امپراتوری هیتی توانست بر سرزمینهای خاوری مدیترانه دست یابد. برخی او را فرعون یادشده در سفر خروج دانسته‌اند.          

    دیدگاه اسلام         

بسیاری از مورخان اسلامی باور دارند که «رامسس دوم» فرعونی بوه‌است که هم‌عصر موسی بوده‌است. در آیهٔ ۹۲ سورهٔ یونس، در قرآن پس از بیان گذر بنی‌اسرائیل از دریا، چنین آمده‌است:   «پس امروز نجات می‌دهیم بدنت را تا باشی برای آیندگان نشانه‌ای و همانا بسیاری از مردم از نشانه‌های ما غافلند.  » برخی از مسلمانان باور دارند مومیایی به جا مانده از رامسس دوم، مصداق همین آیه‌است. شرح حالی که در آیات قران وجود دارد بیش از همه با رامسس دوم مطابقت دارد. در کتیبه‌های مصری از رامسس دوم به عنوان پروردگار و خداوند بی‌همتا یاد شده‌است. او پادشاهی بوده‌است که جان خود را در جنگ از دست داده‌است. اما به باور مسلمانان مومیایی رامسس دوم دارای هیچگونه زخم یا جراحات ناشی از جنگ نمی‌باشد و همین خود شاید نشان از غرق شدن او باشد.                   


رامسس سوم                   



. رامسس سوم دومین فرعون از دودمان بیستم در مصر باستان بود. رامسس سوم پسر ستناخت و ملکه تیی-مرنسه بود. در سال ۱۱۷۸ قبل از میلاد، رامسس سوم ملت را برانگیخت و مردمان دریا را که همه ساله به مصر حمله می‌کردند، را شکست داد. پس از آن فرعون گفت : "آنانی که به مرزهای من حمله کردند... ارواحشان تا آخر زمان نابود شده است."                



  کاموسه             



  نگاره‌ای از یک کرجی پیشکشی که از آن کاموسه دانسته می‌شود. کاموسه یا کاموزه واپسین پادشاه از دودمان هفدهم مصر باستان در شهر تب بود. شاید او پسر سه‌که‌ننرا تائوی دوم و برادر اهمسه یکم بنیادگذار دودمان هژدهم بوده باشد. پادشاهی او در پایان دومین دوره میانه سرنگون شد. پادشاهی او را میان سه تا پنج سال دانسته‌اند. اهمیت او در جنگ ابتکاریش با -هیکسوس که می‌رفت بر بخش بزرگی از مصر باستان چیره شود- می‌باشد.             




  کلئوپاترا             



کلئوپاترا نام هفت تن از ملکه‌های مصر در سلسله بطلمیوسیان است. معروف‌ترین آن‌ها کلئوپاترا هفتم (به یونانی: Κλεοπάτρα Φιλοπάτωρ) (۶۹ قبل از میلاد تا ۳۰ قبل از میلاد)                 


              

شناسنامه 

        

نام کامل                   کلوئوپاترا هفتم             

  معروف به                کلوئوپاترا             

سمت                      ملکه مصر(51ق.م تا 30ق.م)             

زادروز                    1 زانویه 69 ق.م            

  زادگاه                     مصر.اسکندریه             

  تاریخ مرگ               12 اوت 30 ق.م               

  محل مرگ                مصر.اسکندریه          

    همسر(ان)                زولیوس سزار_مارکوس انتونیوس        

    فرزند(ان)                 سزاریون-سلن-هلیوس-فیلادلفوس                

    قبل از                     مصر ضمیمه مصر شد        

    بعد از                      بطلمیوس دوازدهم             



کلئوپاترا هفتم در ۱ ژانویه سال ۶۹ قبل از میلاد در اسکندریه، یکی از شهرهای مهم مصر به دنیا آمد، او در هجده سالگی (۵۱ ق. م) پس از مرگ پدرش بطلیمیوس دوازدهم به سلطنت رسید. از همان ابتدای سلطنت و در مراسم تاج‌گذاری، رئیس شورای سلطنتی «پوتینوس»، که قیم قانونی برادر کلئوپاترا، بطلیمیوس سیزدهم بود قصد داشت مانع سلطنت کلئوپاترا به تنهایی شود، از آنجا که او مرد شیاد و متقلبی بود و فکر می‌کرد بطلیمیوس فرد نادان و کوته‌بینی است، سعی در به‌سلطنت‌رساندن او را داشت تا خاندان سلطنتی را زیر نفوذ خود قرار دهد طبق سنت پادشاهان مصر خواهر می‌بایست با برادر ازدواج می‌کرد تا در زیر سایه برادر حکومت کند. پوتینوس قصد سوءاستفاده از این سنت را داشت و اصرار می‌کرد که خواست بطلیمیوس دوازدهم نیز سلطنت کلئوپاترا و برادرش به طور مشترک بوده‌است، اما کلئوپاترا اظهار بی‌اطلاعی می‌کرد و تأکید داشت که پدرش او را قبل از مرگ به سلطنت مصر منصوب کرده‌است. پوتینوس که در مراسم تاج‌گذاری به هدف خود نرسید، سکوت کرد تا نقشه جدیدی برای خلع کلئوپاترا از سلطنت بریزد. در زمان به سلطنت رسیدن کلئوپاترا، روم در آستانهٔ جنگ داخلی دیگری بود و ژولیوس سزار بر سر قدرت با «ماگنوس پمپئوس» دست و پنجه نرم می‌کرد، پمپئوس که برای مبارزه با سزار به نیرو نیاز داشت، از کلئوپاترا تقاضای شصت کشتی و سی‌صد سرباز کرد. از آن‌جا که پمپئوس در زمان پدر کلئوپاترا نقش مهمی در بازپس‌گیری سلطنت مصر را ایفا کرده بود، کلئوپاترا به تقاضای او پاسخ مثبت داد. شورای سلطنتی که منتظر هر بهانه‌ای برای زیر سؤال بردن و خلع سلطنت کلئوپاترا بودند، با کمک کلئوپاترا به پمپئوس مخالفت کردند و اظهار داشتند که سزار مرد نیرومردی است و کمک به دشمن‌اش، او را تحریک می‌کند و کینه‌اش را برمی‌انگیزد. کلئوپاترا به خاطر بدهکاری نُه تالان طلای پدرش به سزار و از آن‌جا که در صورت شکست پمپئوس، سزار به مصر می‌آمد تا طلبش را مطالبه کند و از آن‌جا که از مخالفت با رومی‌ها در هراس بود، مخالفت شورای سلطنتی با این مسأله را رد کرد. چند ماه بعد از به سلطنت رسیدن کلئوپاترا، «گاو آپیس» (تجسم مملوس پتح، خدای معبد ممفیس، یکی از خدایان مصر باستان) مرد؛ مردم مصر که گاو آپیس را به عنوان خدا پرستش می‌کردند، مرگ آن را پس از زمان کوتاهی از مرگ بطلیمیوس دوازدهم نشانه نحس و شوم به شمار آوردند. پوتینوس در بازارهای شهر اسکندریه شایعه‌ای بر سر زبان‌ها انداخت که مرگ گاو آپیس نشانه نارضیاتی خدایان است که از حکومت یک ملکه تنها به خشم آمدند. پوتینوس این شایعه را برای این درست کرد تا کلئوپاترا محبوبیت خود را در میان مردم از دست دهد. کلئوپاترا با سیاست و عقل سلیم خود برای آنکه جلب رضایت و علاقه‌مندی مردم به سلطنتش را به دست بیاورد، به معبد ممفیس رفت و در مراسم تدفین گاو شرکت کرد و همین امر سبب خشنودی کاهنان معبد و مردم از شرکت کلئوپاترا در این مراسم شد مردم پس از آن، کلئوپاترا را «ایزس مقدس» (یکی از خدایان مصر که حافظ زنان و مادر مهربان طبیعت بود) نامیدند. در یکی از جلسات شورای سلطنتی به کلئوپاترا اطلاع رسید که دو فرستاده رومی که پسران مارکوس بیبیلوس استاندار سوریه متعلق به امپراتوری روم بودند به دست لژیون‌های رومی کشته شدند، این لژیون‌ها را «پمپئوس» هشت سال پیش در اختیار پدر کلئوپاترا قرار داده بود تا در صورت بروز شورش از تاج و تخت او حراست کنند، استاندار سوریه که برای جنگ علیه اشکانیان در ایران به وجود این لژیون‌ها نیاز داشت، پسران خود را به اسکندریه فرستاد تا لژیون‌ها به سوریه اعزام شوند اما لژیون‌ها پسران او را به قتل رساندند. کلئوپاترا و وزیر اعظم بر این عقیده بودند که باید قاتلین فرستادگان استاندار سوریه را در غل و زنجیر به سوریه فرستاد تا در دادگاه سوریه و بر طبق قوانین رومی محاکمه شوند. پوتینوس و رئیس گارد سلطنتی، «آشیل» با کلئوپاترا و وزیر اعظم مخالفت کردند که نباید در برابر رومیان خوار و ذلیل شوند اما کلئوپاترا به مخالفت آن‌ها توجهی نکرد زیرا قصد آن‌ها فقط شیادی بود. سه سال بعد مصر دچار خشکسالی و قحطی شد و مردم به خاطر آن سر به شورش زدند، یک شب که کلئوپاترا در حال مطالعه لوحه‌های آغشته به موم و جمع و کسر میزان تولید گندم و جو بود، مشاور و مربی اش، مردیان» هراسان به او خبر داد که پوتینوس و آشیل علیه او شوریده‌اند و قصد جان وی را دارند؛ کلئوپاترا به همراه ندیمه‌ها، صندوق‌های پر از لباس و زینت آلات سوار بر قایق به بیابانی در نزدیکی کوه کاسیوس و در شرق پلوزیوم گریخت. با فرار کلئوپاترا، پوتینوس بطلیموس را با نام بطلیموس سیزدهم به سلطنت رساند و مصر به تمام بلاهایی که کلئوپاترا از آن هراس داشت و به درگاه خدایان دعا کرده بود تا مصر از آن بلاها در امان باشد گرفتار شد. ژولیوس سزار به رغم مشکلات فراوان، مانگوس پمپئوس را در دشت فارسالوس یونان شکست داد و او را تا مصر تعقیب کرد. آشیل، پمپئوس را به قتل رساند و سر او را برید، شورای سلطنتی به این گمان که با کشتن پمپئوس نظر مسائد سزار را جلب خواهند کرد، تصمیم گرفتند دوستی خود را با تقدیم سر بریده پمپئوس به سزار ثابت کنند اما این کار خشم سزار را بر انگیخت. سزار که از قتل ناجوانمردانه پمپئوس خشمگین شده بود، پوتینوس و بطلیمیوس را گروگان گرفت و خود در کاخ سلطنتی سکونت گزید. مردم اسکندریه دست به تظاهرات زدند و سزار را محاصره کردند و از سوی دیگر آشیل و سربازانش به او چنگ و دندان نشان دادند. کلئوپاترا برای آنکه بتواند سلطنت را بازپس گیرد، جمعی از فلاحین پر انگیزه و دلاور مصری و مزدوران عرب را در بیابان جمع کرد و با وعده‌ای که اگر آن‌ها راه رسیدن او به تخت و تاج مصر را هموار سازند حق الحزمه هنگفتی نصیبشان خواهد شد آن‌ها را در اورشلیم استخدام کرد، سپاه کلئوپاترا در حمله‌ای که به سپاه آشیل کردند یارای نبرد با او را نداشتند. بعد از چند ماه از فرار کلئوپاترا به بیابان، فرستاده سزار، «روفوس کورنلیوس» به نزد او آمد تا کلئوپاترا به اسکندریه بازگردد تا سزار به عنوان میانجی وارد عمل شود و معضل سلطنت مصر را حل کند، سزار از وصیت نامه پدر کلئوپاترا سخن گفت که طبق آن کلئوپاترا و برادرش باید به طور مشترک بر مصر سلطنت کنند، کلئوپاترا از وجود وصیت نامه‌ای که سزار از آن سخن می‌گفت شک داشت. او که یک ملکه بی تاج و بی سرزمین شده بود، به ناچار و برای آنکه سلطنت را در دست بگیرد دعوت سزار را پذیرفت. مردیان کلئوپاترا را به شوهر خواهر خود «آپولودوروس» که بازرگان معتبری از مردم سیسیل بود و در فرار کلئوپاترا به بیابان نفش مهمی ایفاده کرده بود معرفی کرد و او هم کلئوپاترا را در قالی پیچید و نزد سزار فرستاد. با بازگشت کلئوپاترا به کاخ سلطنتی سزار او را به عقد ظاهری بطلیموس در آورد تا مردم دست از شورش بردارند. سزار همچنین تقاضای مطالبه طلبش را کرد، او بطلیموس و پوتنیوس را به کاخ دیگری تبعید کرد و در جنگی بین نیروهای خود و پوتیوس و آشیل، آن‌ها به قتل رسیدند. سزار در جنگ دیگری بین بطلیموس و خواهر کلئوپاترا، «آرسینوهه» به راه انداخت و در این نبرد بطلیموس کشته شد و آرسینوهه به زندان افتاد. با کشته شدن بطلیموس و زندانی شدن آرسینوهه، کلئوپاترا سلطنت مصر را در دست گرفت. آرسینوهه قبل از رفتن به زندان نزد کلئوپاترا آمد، او از رابطه سزار و کلئوپاترا به خشم آمد که کلئوپاترا خود را به یک رومی فروخته‌است، او به کلئوپاترا تف کرد و ضمن آنکه او را نفرین کرد به او لقب روسپی خائن را نسبت داد. بعد از آن کلئوپاترا و سزار علاقه بیشتری به یکدیگر پیدا کردند و کلئوپاترا از سزار باردار شد. کلئوپاترا در سفری با کشتی سلطنتی به همراه سزار که در طول رودخانه نیل داشت، سزار را به معبد ایزس و اوسیریس، دو خدا از خدایان مصری برد و برای او داستان آن‌ها را تعریف کرد که بر باور مصریها، «ایزس» و «اوسیروس» دو خدای خواهر و برادر بودند که با هم ازدواج کردند و صاحب فرزندی به نام «هوروس» شدند، کلئوپاترا برای سزار توضیح داد که اکنون بر باور مردم بالادست رودخانه نیل، او ایزس است و اگر او و سزار با هم ازدواج کنند، سزار تجسم «اوسیریس» می‌شود و فرزند آن‌ها که کلئوپاترا او را باردار بود هوروس مجسم خواهد شد و آن که این مسئله سبب قدرتمندی بیشتر آن‌ها می‌شود. از آنجا که سزار خدایان مصر را کفر می‌دانست و ازدواج با کلئوپاترا او را در روم به دردسر می‌انداخت، با کلئوپاترا مخالفت کرد و به او پیشنهاد داد که اگر او ازدواج برادر و خواهر را از سنت‌های مصر می‌داند، پس باید با برادر دیگرش «آنتونیوخوس» ازدواج کند. او کلئوپاترا را به عقد برادر خردسالش آنتونیوخوس در آورد. بعد از آن مشاجره دیگری بین کلئوپاترا و سزار بر سر خواجه‌های دربار مصر در گرفت و سزار برای سر و سامان دادن به اوضاع روم به آن جا رفت. در سال ۴۷ ق. م کلئوپاترا پسری به دنیا آورد و نام او را «سزاریون» به معنای پسر سزار نامید. هدف کلئوپاترا از نامیدن اسم سزار بر روی فرزندش آن بود که همگان بدانند سزاریون پسر سزار است و آن که به همه نشان دهد به دلیل شایستگی و حق موروثی بر تخت سلطنت مصر نشسته‌است نه به دلیل لطف و مرحمت سزار. اکثر مردم تا آن روز در وجود کلئوپاترا زن جوانی می‌دیدند که به خاطر باز پس گیری تاج سلطنت مصر، در برابر سزار کرنش می‌کرد و به تمنیات او تن می‌داد اما تولد سزاریون اوضاع را دگرگون کرد. سزار از به دنیا آمدن سزاریون با خبر شد و در نامه‌ای که به کلئوپاترا فرستاد، تولد پسر او را تبریک گفت و انکار کرد که سزاریون پسر هردوی آن هاست. با انکار سزار در مورد سزاریون، کلئوپاترا دستور ضرب سکه‌ای داد که بر روی آن ملکه مصر را در هیأت ایزس نشان می‌داد که سزاریون را در آغوش گرفته بود. کنایه پنهان در سکه آن بود که اگر کلئوپاترا «ایزس مقدس» بود، سزار هم اوسیریس همسر او محسوب می‌شد و سزاریون فرزند و وارث هر دوی آن‌ها بود. برخی معتقدند کلئوپاترا با نیش مار کبری مصری به سینه یا بازوی خود خودکشی کرد اما برخی نیز معتقدند وی با یک معجون سمی ترکیب یافته از افیون و شوکران به زندگی خود پایان داد.                    



    مرنپتاه                            



  مِرنِپتاه(پادشاهی:ژوئیه یا اوت ۱۲۱۳-۲ مه۱۲۰۳ (پیش از میلاد))فرعون مصر باستان از دودمان نوزدهم بود. او سیزدهمین پسر رامسس دوم بود و از آنجا که همه برادران بزرگ‌ترش مرده‌بودند وی به پادشاهی رسید. او با نام بااِن‌ره‌مِری‌نِتجِرو Ba-en-re Mery-netjeru(به معنای روح ره مورد مهر خدایان است.) بر تخت نشست. او با خواهرش شهبانو ایسنوفرت پیمان زناشویی بست. او شاید زناشویی دیگری هم انجام داده باشد. می‌نماید که ستی دوم فرزند او از ایسنوفرت بوده‌باشد. مرنپتاه در زمان پادشاهیش چندین لشکرکشی انجام داد که یکی از آنها جنگ با لیبی بود. لیبیاییها به دشمنان دریایی مصر که از غرب به این سرزمین می‌تاختند یاری‌رسانده بودند. او همچنین لشکرکشی‌ای به کنعان داشته است.  

نوشته شده توسط حاجی در 12:52 |  لینک ثابت   • 

90/08/16

معرفی تعدادی از پرندگان


v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false false EN-US JA FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}   اب شکاف                         آب‌شکاف گونه‌ای پرنده است که در جنوب آسیا زندگی می‌کند..   .پراکنش آن در آن منطقه به صورت مناطق کوچک جدا از هم است و تعداد این پرندگان رو به کاهش است روتنه این پرندگان سیاه و زیرتنهٔ آن‌ها سفید است. طوق و پیشانی آن‌ها نیز سفید می‌باشد. دم کوتاه و چنگکی آن سفیدرنگ با پرهای مرکزی سیاه است. منقار ضخیم آب‌شکاف نارنجی‌رنگ با نوکی زردرنگ است که آرواره زیرین آن درازتر از آرواره بالایی است. پاها و ساق‌های آن سرخ‌رنگ هستند. درازای آب‌شکاف‌ها ۴۰ تا ۴۳ سانتیمتر و بازهٔ بال‌های آن‌ها ۱۰۸ سانتیمتر است.                     . آلباتروس                         آلباتروس پرنده‌ای است از راسته توفان‌مرغ‌سانان (Procellariiformes)، خانواده مرغان آبی (بزرگ‌تندبادان) (Diomedeidae). زیستگاه آنها بیشتر در اقیانوس منجمد جنوبی و اقیانوس آرام شمالی است.                         بالابان (پرنده)                           بالابان یا چَرخ (چَرغ) یا صَق‍ِر (نام علمی: Falco cherrug) از بزرگ‌ترین انواع شاهین و از محبوبترین پرندگان شکاری نزد بازداران است که با توجه به کاهش بسیار سریع جمعیت آن در دهه‌های اخیر در معرض خطر انقراض قرار گرفته‌است. بالابان‌های مهاجر در مرداد و شهریور ماه از کشورهای ترکمنستان و آذربایجان برای زمستان‌گذرانی به ایران می‌آیند.             ویژگی‌های جسمی             بالابان، ۴۷ تا ۵۵ سانتیمتر طول و ۱۳۰۰ تا ۷۰۰ گرم وزن دارد. از دور شبیه لاچین، اما بزرگتر و سنگین تر، دیده می‌شود. از لاچین، به واسطه تارک سفید و گاهی پس سر نخودی، بدون رگه‌ها و خال‌های پهلوها، نوارهای کمتر مشخص زیر تنه، سبیل کوتاه و نوار پشت چشم کمرنگ‌تر، متمایز می شود.             بوم‌شناسی             بدن بالابان با ترکیب شتاب سریع و مانورپذیری بالا برای شکار در نزدیکی سطح زمین در دشت‌های باز تکامل یافته‌است. به همین جهت بیشتر در شکار جوندگان متوسط جثهٔ روزگرد به ویژه سنجاب زمینی مهارت دارد. در استپ‌های کم‌درخت، کوهپایه‌ها، کوهستان‌ها و نواحی نیمه‌بیابانی به سر برده و در شکاف صخره‌ها یا روی درختان آشیانه می‌سازد و گاهی نیز از آشیانه‌های قدیمی پرندگان دیگر بهره برده و تولید مثل می‌کند. در برخی نواحی از جمله مناطق نزدیک به آب پرندگان طعمهٔ اصلی او می‌شوند. در سال‌های اخیر در برخی نواحی اروپا کبوتر به‌جای جوندگان طعمهٔ اصلی بالابان شده‌است. در ماه‌های اردیبهشت تا تیر بین ۵ تا ۳ تخم می‌گذارد و ۳۰ تا ۲۸ روز روی تخم‌ها می‌خوابد. جوچه‌ها پس از ۴۵ تا ۴۰ روز به بلوغ می‌رسند.                 وضعیت حفاظتی                     جمعیت جهانی بالابان در سال ۱۹۹۰ حدود ۸٬۵۰۰ تا ۱۲٬۰۰۰ جفت و در سال ۲۰۰۳ حدود ۳٬۶۰۰ تا ۴٬۴۰۰ جفت برآورد می‌شد و با توجه به این کاهش سریع جمعیت در فهرست گونه‌های در معرض خطر انقراض اتحادیه بین‌المللی حفاظت از محیط زیست قرار گرفته‌است. شدیدترین کاهش مربوط به آسیای میانه به‌ویژه قزاقستان و ازبکستان با حدود ۹۰٪ کاهش می‌شود. در مقابل جمعیت قابل ملاحظه و در حال افزایشی از بالابان در مجارستان زندگی می‌کند و چندین برنامه تکثیر در اسارت و رهاسازی این پرنده در آمریکا و کانادا در حال اجراست. مهمترین دلیل این کاهش جمعیت زنده‌گیری مداوم این پرنده از طبیعت برای استفاده در بازداری است. تخریب زیستگاه‌ها و استفاده از مواد شیمیایی در کشاورزی از دیگر عوامل این وضعیت است. تعداد بالابان‌هایی که هر سال برای بازداران خاورمیانه زنده‌گیری می‌شوند، ۴٬۰۰۰ بهله برای عربستان سعودی، ۱٬۰۰۰ بهله برای قطر و ۵۰۰ تا ۱٬۰۰۰ بهله برای هر یک از کشورهای کویت، بحرین و امارات برآورد می‌شود. با توجه به این که ۵٪ پرندگان قبل از تحویل می‌میرند، تعداد بالابان‌هایی که هر سال برای تجارت شاهین شکار می‌شوند ۶٬۸۲۵ تا ۸٬۴۰۰ بالابان است. از این تعداد حدود ۷۷٪ ماده‌های جوان و ۱۹٪ ماده‌های بالغ هستند که این موضوع نابرابری جنسیتی شدیدی را در جمعیت وحشی ایجاد می‌کند. همچنین جفت‌گیری بالابان‌های وحشی با بالابان‌های دورگه‌ای که فرار کرده یا در طبیعت رها می‌شوند، ممکن است سلامت ژنتیکی بالابان‌ها را به خطر بیندازد.                   طبقه‌بندی در بازداری                   در بین صیادان، بالابان‌ها به پنج نوع سبز (خاکستری)، سرخ، اژدر (زرد)، سفید و سیاه، تقسیم می‌شوند که به ترتیب ذکر شده بالابان‌ها صبورتر و کمیاب تر می‌شوند. یعنی بالابان‌های سیاه بسیار جسور، جنگنده و نادرند.         اسطوره           دهخدا احتمال یکی بودن این پرنده با پرنده وارغن که در اوستا از آن یاد شده را می‌دهد.  در مجارستان نیز این پرنده را معادل پرندهٔ افسانه‌ای تورول دانسته و به همین جهت بالابان را پرنده ملی مجارستان قرار داده‌اند.                                       پرستوی دریایی شمالگان                                   پرستوی دریایی شمالگان (به انگلیسی: Arctic tern) با نام علمی استرنا پارادیزا (نام علمی: Sterna paradisaea) پرنده‌ای دریایی و مهاجر است که طولانی‌ترین مهاجرت سالانه را در بین جانداران انجام می‌دهد. این پرنده دارای جثه‌ای کوچک و باریک بوده و رنگ پرهایش اغلب سفید است. عمر معمولی پرستوک شمالگان ۲۰ سال است و در بعضی برآوردها مدت زندگی آن به ۳۰ تا ۳۴ سال نیز می‌رسد و پس از سه یا چهار سالگی شروع به تولید مثل می‌کند.                         مشخصات ظاهری                   پرستوک شمالگان بالغ پرنده‌ای سفید رنگ با تاج سیاه و نوکی به رنگ نارنجی روشن است جثهٔ این پرنده، کوچک باریک است و دمی بلند و شاخه‌دار (چنگال‌مانند) و پاهایی کوتاه و قرمز رنگ دارد. بال‌ها سفید بوده و نوک پرها تیره است. در پرندگان جوانتر نوارهای قهوه‌ای یا خاکستری در سرتاسر کمر امتداد دارند و پرندگان نابالغ پر نداشته و شبیه به پرندگان بالغ در زمان پرریزی هستند. نکتهٔ قابل توجه در مورد این پرنده این است که به مانند اردک دارای پاهای پره‌دار است.   یک پرستوی دریایی جوان نابالغطول این پرنده معمولا بین ۳۰ تا ۳۸ سانتی‌متر است و وزن آن بین ۸۰ تا ۱۱۰ گرم است. پرندگان نر و ماده بسیار شبیه به ی تروگون تروگون نوعی پرنده از خانواده تروگونیان و راسته تروگون‌سانان است. نروگون‌ها تنها جانورانی هستند که در آن‌ها ناجورانگشتی[۴] دیده می‌شوند. ناجورانگشتی بدین معنی است که انگشتان سوم و چهارم رو به جلو و انگشتان یکم و دوم رو به عقب باشند. تروگون‌ها در جنگل‌های گرمسیری زندگی می‌کنند و بزرگ‌ترین تنوع آن‌ها در آمریکای مرکزی و جنوبی است. خوراک آن‌ها حشرات و میوه‌ها هستند و این شیوه تغذیه و درخت‌زی بودن آن‌ها را می‌توان در منقار پهن و پاهای کوچک آن‌ها بازشناخت. تورگون‌ها با وجود این‌که پروازی سریع دارند ولی تمایلی به پرواز در مسافت‌های زیاد ندارند و به طور کل پرنده‌های مهاجرتی نیستند. پر تروگون‌ها نرم و اغلب رنگارنگ است و پرهای نر و ماده با هم تفاوت‌هایی دارد. آن‌ها در حفره‌هایی که در درختان می‌کنند یا حفره‌های موریانه‌ها لانه می‌گزینند و ۲ تا ۴ تخم با رنگ‌های روشن می‌گذارن                    توفان‌مرغ‌سانان                     توفان‌مرغ‌سانان یا تُندبادیان (Procellariiformes) یکی از راسته‌های پرندگان است. این راسته قبلاً بینی‌لوله‌ای‌ها (Tubinares) نامیده می‌شد. پرندگان این راسته تماماً دریارو هستند و خوراک خود را از اقیانوس‌ها به‌دست می‌آورند. زیستگاه آن‌ها همه اقیانوس‌های جهان را در بر می‌گیرد و بیشترین تنوع توفان‌مرغ‌سانان در نیوزلند است.                               دارکوب راه‌راه دارکوب راه‌راه (سردهٔ Jynx) یک گروه کوچک ولی ویژه از دارکوب‌های بر قدیم هستند. این پرنده نخودی رنگ است با نقش شطرنجی قهوه‌ای مایل به خاکستری. پاهای آن مانند دیگر دارکوب‌ها دو انگشت در جلو و دو انگشت در عقب دارد. پرهای تارکش گاهی سیخ می‌شود. پروازش موجی است و بیشتر از آنکه خودش دیده شود صدایش به                   سبزقبا                         پرش به: ناوبری, جستجو سبزقبا انواع سبز قبا پرندگانی جذاب واز خویشاوندان «زنبورخوار» و «ماهی خورک» می‌باشند. آنها اندامی محکم وظاهری شبیه به زاغ کبود دارند. طول بدنشان حد اقل به ۲۲ وحد اکثر به ۳۲ سانتیمتر می‌رسد. منقارشان بلند واندکی خمیده‌است ونوک منقارشان تاحدی به قلاب شباهت دارد. دم آنها بلند وبصورت‌های چهار گوش یا باد بزنی شکل است. بالهایشان بتدریج باریکتر وبه نقطه‌ای در انتها ختم می‌شود. پروبال انواع سبز قبا بطور عمده از رنگ آبی روشن، سبز وسرخ تشکیل می‌شود. در بعضی از مناطق دنیا پرند ی سبز قبا از زیباترین پرندگان شناخته شده‌اند. باوجود آنکه رنگ پشت سبز قبا قهوه‌ای است، بقیه پرها وبال او آبی رنگ وسبز رنگ می‌باشد. بالهایش آبی تیره وباقی بدنش آبی مایل به سبز است. در بعضی مناطق تمام بدن سبز قبا به رنگ سبز تیره‌است. ۲ عدد جناحی دم سبز قبا رشد فوق العاده دارد وبه اندازه ۱۵ سانتیمتر از سایر پرهای دم بلندتر می‌شود. همچنین در بعضی از مناطق نیز رنگ سبز قبا، سبز مایل به آبی ورنگ پشتش شبیه به رنگ شابلوط است. سبز قبای نوک پهن از سایر همجنسان خود کوچک‌تر می‌باشد. سبز قبای نوک پهن در مناطق حاره زندگی می‌کند ورنگ پشتش قهوه‌ای ورنگ بال‌ها ودمش آبی روشن ورنگ سینه وزیر شکمش بنفش است. از این نوع سبز قباها در شمال هندوستان، جزایر سلیمان و استرالیا یافت می‌شود.                 [ویرایش]پراکندگی             سبز قبا پرندگانی تنها هستند وآنهارا در حالیکه روی شاخه‌های لخت درختان وبربالای دیوار ساختمانها، رو سیم‌های تلگراف نشسته‌اند، یا درحال جست وخیز کردن روی زمین می‌باشند، می‌توان دید. بعضی از انواع سبز قبا مهاجر هستند وزمستانها را بطور جمعی وبصورت دستجات کوچک باهم می‌گذرانند. بعضی از سبز قباهایی که در مناطق سرد سیر زندگی می‌کنند گاهی در هنگام شدت سرما به مناطق حاره نیز مهاجرت می‌کنند. در جنوب ایران نیز گونه‌های از این پرنده یافت میشوند. که با نام کارنجک شناخته میشود.               [ویرایش]دیگر اسامی                 سبز قبا گونه‌های مختلفی دارد. در جنوب ایران نیز گونه‌های از این پرنده یافت میشوند . در هرمزگان ( روستاهای اطراف بندر عباس ) آن را با نام کارنجک (ka ren jak) و در مناطقی آن را به نام خاروشک (kha Roushk) می شناسند.                         سبزقباسانان                             سَبزقَباسانان (Coraciiformes) نام یکی از راسته‌های پرندگان است شامل پرندگانی همچون هدهد، مرغ ماهیخوار و کوکاب سلیم‌سانان سلیم‌سانان (Charadriiformes) راسته‌ای از پرنده‌ها با جثه‌های متفاوت است. این راسته دارای حدود ۳۵۰ گونه پرنده است که در بسیاری از نقاط جهان زندگی می‌کنند.                         . سنگ‌چشم پیشانی‌سفید                       سنگ‌چشم پیشانی‌سفید با نام علمی Lanius nubicus که به آن سنگ‌چشم نقابدار نیز گفته می‌شود، گنجشک‌سانی از خانوادهٔ سنگ‌چشمیان است که در جنوب‌شرقی اروپا و منتهی‌الیه شرقی سرزمین‌های مدیترانه‌ای زاد و ولد می‌کند. جمعیتی جداگانه‌ از این پرنده در ایران وجود دارد و در اسرائیل، ترکیه، سوریه و قبرس نیز از گونه‌های متداول به‌شمار می‌رود. سنگ‌چشم پیشانی‌سفید پرنده‌ای مهاجر بوده و زمستان‌ها را در شمال آفریقا می‌گذراند.                   مشخصات                   سنگ‌چشم پیشانی‌سفید پرنده‌ای متوسط‌الجثه بوده و با طولی بین ۱۷ تا ۱۸ سانتی‌متر، کوچکترین گونهٔ سنگ‌چشمیان شمرده می‌شود. پرندهٔ نر پرهایی سیاه و سفید و پهلوهایی نارنجی رنگ دارد. پرهای بخش بالایی بدن، تاج، دم بلند و بال‌های پرنده عمدتاً سیاه بوده و نقوش بزرگ سفیدرنگی بر روی بال‌های آن وجود دارد که به هنگام پرواز آشکار می‌شوند. صورت پرنده سفیدرنگ است و نوار پهن سیاهی از میان چشم‌هایش می‌گذرد. پرهای زیر بدن به جز پهلوها که نارنجی هستند به رنگ سفید می‌باشند. پرندگان ماده و پرندگان جوان این گونه به جای پرهای سیاه بالای بدن، پرهایی به رنگ خاکستری تیره داشته و رنگ نارنجی پهلوها از درخشندگی و حجم کمتری نسبت به پرندهٔ نر برخوردار است. جوجه‌ها نیز دارای پرهایی خاکستری با خطوط موجی‌شکل در بالا و پرهایی سفید که آنها نیز خطوطی موجی‌شکل دارند در زیر بدنشان هستند.           تغذیه                     سنگ‌چشم پیشانی‌سفید از حشرات بزرگ، پرندگان کوچک، موش صحرایی و مارمولک تغذیه می‌کند. این پرنده نیز گاهی اوقات همچون دیگر سنگ‌چشم‌ها از مکانی بلند بر شکارش فرود آمده آن را ا از تیغ‌ها و یا سیم‌های خارداری که نقش گنجهٔ خوراک او را دارند آویزان می‌کند. با این حال اغلب نواحی نیمه پوشیده را برای شکارکردن انتخاب می‌کند.               زیستگاه و زاد و ولد               این پرنده در جنگل‌های باز و کم‌درخت، کشتزارها، زیتون‌سارها و باغ‌های انجیر اقدام به لانه‌سازی بر بالای درختان کرده و پس از جفتگیری، بین ۴ تا ۷ عدد تخم می‌گذارد.                 غراب گردن‌قهوه‌ای                           غراب گردن‌قهوه‌ای با نام علمی Corvus ruficollis پرنده‌ای بزرگ از خانوادهٔ کلاغیان است.             مشخصات               این پرنده طولی بین ۵۲ تا ۵۶ سانتی‌متر دارد و به غراب معمولی شبیه است، اما در مقایسهٔ با آن جثه‌اش کوچکتر بوده و منقارش نیز کوچکتر می‌باشد. پرهای سر و گردن پرنده به رنگ قهوه‌ای متمایل به سیاه است و نام غراب گردن قهوه‌ای نیز برگرفته از همین مشخصهٔ آن است. بقیهٔ پرها سیاهرنگ بوده و برقی آبی، بنفش و یا آبی متمایل به بنفش دارد. با این حال پرهای این گونه از غراب‌ها خیلی زود کمرنگ شده و به رنگ سیاه متمایل به قهوه‌ای در می‌آید و ممکن است پرنده کاملاً قهوه‌ای رنگ به نظر برسد. پاها و منقار نیز سیاهرنگند. زمانی غراب کوتوله نیز به عنوان یکی از زیرگونه‌های غراب گردن قهوه‌ای به شمار می‌رفت اما امروزه آنرا به کلاغ رنگارنگ (C. albus) شبیه‌تر می‌دانند. غراب گردن‌قهوه‌ای پرنده‌ای کاملاً نترس است مگر آنکه دنبالش نمایند. با این حال اگر مورد توجه بسیاری قرار گیرد خیلی زود محتاط و ترسو می‌شود.         زیستگاه                 زیستگاه این پرنده منطقهٔ وسیعی از تقریباً تمام شمال آفریقا تا کنیا و شبه‌جزیره عربستان تا خاورمیانه بزرگ و جنوب ایران را در بر می‌گیردو عمدتاً مناطق کویری، واحه‌ها و نخلستان‌ها را شامل می‌شود.             تغذیه                   خوراک پرنده موارد مختلفی را شامل می‌شود از جمله مردار، مار، ملخ، ماهی‌های کنار دریا (در مناطق ساحلی)، غلات (با سرقت آنها از کیسه‌هایشان)، خرما و میوه‌های دیگر.             آشیان‌سازی و تولید مثل               لانهٔ غراب گردن‌قهوه‌ای شباهت بسیاری به آشیانهٔ غراب معمولی دارد و می‌توان آن را بر روی درختان، صخره‌ها و یا در ساختمان‌های قدیمی و مخروبه مشاهده نمود. این غراب‌ها پس از جفتگیری معمولاً بین ۴ تا ۵ تخم گذاشت و به مدت ۲۰ تا ۲۲ روز بر روی آنها می‌نشینند. جوجه‌غراب‌های گردن‌قهوه‌ای معمولاً ۳۷ یا ۳۸ روز پس از آنکه سر از تخم در آوردند می‌توانند از لانه خارج شده و تا ۴۵ روز پس از خروج از تخم می‌توانند به خوبی پرواز نمایند.                       طوطی دریایی                       طوطی دریایی مربوط به سه گونه کوچک ماهی‌گیرک  با منقار رنگ روشن و در طول فصل تولید مثل می‌باشند. این پرندگان دریایی در سواحل زندگی کرده که غذا در درجه اول با شیرجه زدن درون آب بدست می‌آورند. آنها در کولونیهای بزرگ در صخره های ساحلی و یا جزایر دور از ساحل، در شکاف میان سنگها یا در سوراخها در خاک لانه می‌سازند. دو گونه دیگر طوطی دریایی ریش‌بزی و طوطی‌دریایی نوک تیز، در شمال اقیانوس آرام یافت شده‌اند، در حالی که طوطی دریایی اقیانوس اطلس در شمال اقیانوس اطلس یافت می‌شود. تمام گونه‌های طوطی دریایی پرهای زینتی عمدتا سیاه و سفید و یا سیاه و سفید، و منقار قوی و بزرگ دارند. قسمتهای بیرونی رنگی از نوک آنها پس از فصل تولید مثل ریخته، یک منقار کوچک و کند برجای می‌ماند. بالهای کوتاه آنها را برای شنا کردن با تکنیک پرواز در زیر آب انجام می‌شود. در هوا، بال خود را به سرعت (تا ۴۰۰ بار در دقیقه) در پرواز سریع بهم می‌زنند، اغلب پرواز د                       ماهی‌خورک‌ها                 ماهی‌خورک‌ها (Alcedinidae) خانواده‌ای از پرندگان متعلق به راسته سبزقباسانان (Coraciiformes) هستند. از جمله پرندگان این خانواده می‌توان از کاف نام برد.                       ماهی‌گیرک               ماهی‌گیرک پرنده‌ای است از خانواده ماهی‌گیرکیان (Alcidae) از راسته سلیم‌سانان(Charadriiformes). ظاهر آن‌ها به خاطر رنگ سیاه و سفیدشان، قامت راستشان و برخی از رفتارهایشان به پنگوئن‌ها شبیه است ولی از خویشاوندان پنگوئن نیستند. ماهی‌گیرک‌های امروزی بر خلاف ‍پنگوئن‌ها توانایی پرواز دارند (به‌جز گونه‌ای به نام ماهی‌گیرک بزرگ که به تازگی منقرض شده‌است). ماهی‌گیرک‌ها شناگران و شیرجه‌زنان ماهری هستند ولی راه رفتن آن‌ها ناآزموده به نظر می‌آید. ماهی‌گیرک‌ها بال‌های کوتاهی دارند و به این خاطر مجبورند برای پرواز به سرعت بال بزنند. این پرندگان در دریاها زندگی می‌کنند و تنها برای زادآوری به کرانه‌های می‌آیند.
نوشته شده توسط حاجی در 16:47 |  لینک ثابت   • 

90/08/16

شیر زنان ایرانی

شیر زنان ایرانی در گذر تاریخ

 

  • یوتاب :

سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است . با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند

  • آرتمیز :

نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشا رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد . تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی - برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.آرتمیس نیز درست میباشد

  • آتوسا :

ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش بزرگ . هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی ها داریوش یاور فکری و روحی داریوش بزرگ دانسته است . چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است

  • آرتادخت :

وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی . به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید

  • آزرمیدخت :

شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی . او دختر خسرو پرویز بود که پس از" گشتاسب بنده" بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد . آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود . واژه این نام به چم ( معنی( پیر نشدنی و همیشه جوان است

  • آذرآناهید :

ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم بنیانگذار سلسله ساسانی . نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است

  • پرین :

بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است . از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است

  • زربانو :

سردار جنگجوی ایرانی . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری ها بسیاری از خود نشان داده است . تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال - آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده است

  • فرخ رو :

نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید

  • کاساندان :

پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است . کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی میکرده است . مورخین یونانی ( گزنفون ) از ویبا نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است

 

  • گردآفرید :

یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران . تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد میکند که بالباسی مردانه با سهراب زور آزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یادمیکند

  • آریاتس :

یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد . مورخین یونانی در چند جا نامی کوتاه از وی به میان آورده اند

  • گردیه :

بانوی جنگجوی ایرانی . او خواهر بهرام چوبینه بود . فردوسی بزرگ از او به عنوان همسر خسروپرویز یاد کرده که در چند نبردها در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان داده است

  • هلاله :

پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش ( ٣٩١ یشتها 1+274 یشتها 2)کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را "همای چهر آزاد" ( همای وهمون ) نیز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست . وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبت قوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است

  • پوران دخت :

شاهنشاه ایران در زمان ساسانی . وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی میکرد .او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود

  • شیرین :

شاهزاده ارمنی . ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیرا شاهنشاه ایران . خسرو پرویز و شیرین حماسه ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند . شیرین از خسرو فرزند به نامهای نستور - شهریار - فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند پس او سر بر بالین ( جسد بی جان ) خسرو نهاد و با خوردن زهری عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند

·        بانو گشسب :

دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است . یکی از مشهورترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است . او منظومه ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیاموجود است

 

نوشته شده توسط حاجی در 16:27 |  لینک ثابت   • 

90/08/15

ملکه های ایران _2


         فوزیه      

        دوران                 16سپتامبر1941_17 نوامبر1948        

 نام کامل              فوزیه فواد فوزیه بنت الملک فواد    

     لقب                   ملکه ایران      

  زادروز               5 نوامبر1921(89 سال)  

      زادگاه                 اسکندریه-مصر        

   پیش از               ثریا اسفندیاری      

   پس از                تاج الملوک      

  همسران              محمدرضا پهلوی اسماعیل حسین شیرین بک      

   پدر                    ملک فواد اول      

   مادر                   نازلی صبری        

 فرزندان              شهناز پهلوی نادیا محمد      

   دین                    اسلام          

  فوزیه فؤاد (به عربی: فوزیة بنت الملک فؤاد) (۱۴ آبان ۱۳۰۰ اسکندریه، مصر) خواهر ملک فاروق پادشاه مصر و نخستین همسر محمد رضا پهلوی بود. حاصل ازدواج او با محمدرضا شاه دختری است به نام شهناز. فوزیه شهروند مصر ولی از تبار چرکسی، آلبانیایی و فرانسوی بود. او از دودمان پادشاهی محمدعلی پاشا است. خاندان محمدعلی از تبار آلبانیایی بودند که در زمان فرمانروایی عثمانی‌ها در مصر به مدارج بالا رسیدند. ازدواج با شاه به فوزیه تابعیت ایرانی بخشید و مجلس شورای ملی او را ایرانی الاصل اعلام کرد.    

   ازدواج‌ها    

     ازدواج او با محمدرضا به هنگام ولیعهدی او در تاریخ ۱۶ مارس ۱۹۳۹ در قاهره انجام گرفت. پس از برگشت از ماه عسل، مراسم ازدواج در تهران نیز تکرار شد. دو سال بعد محمدرضا جانشین پدرش رضاشاه شد. با آغاز سلطنت محمدرضا، روابط سرد میان این زوج به سرعت رو به تیرگی نهاد. اشرف پهلوی (خواهر دوقلوی شاه) و ارنست پرون (دوست صمیمی شاه) در ایجاد این تیرگی نقشی کلیدی داشته‌اند. ازدواج فوزیه و شاه ایران به جدایی انجامید. ثبت رسمی طلاق در مصر به سال ۱۹۴۵ و در ایران به سال ۱۹۴۸ انجام شد. بعد از آن فوزیه در ۲۸ مارس ۱۹۴۹ با سرهنگ اسماعیل حسین شیرین بک وزیر دفاع و فرمانده نیروی دریایی سابق مصر و از بستگان خود در قاهره ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های نادیا و محمد بود. با کودتای ضد سلطنتی ۱۹۵۲ در مصر، عنوان شاهزادگی از فوزیه گرفته و ثروتش نیز مصادره شد. او پس از ان حاضر به ترک کشورش نشد و به همراه همسرش در اسکندریه زندگی می‌کند. فوزیه هیچگاه در مورد دوران ملکه بودنش مصاحبه‌ای نکرد و خاطراتش را منتشر ننمود. میدانی نیز به نام وی در شهر تهران نامیده شد که پس از جدایی او از محمدرضا به «میدان شهناز» و پس از انقلاب به میدان امام حسین تغییر نام داد.        

    فوزیه و محمدرضا پهلوی        

   مراسم عروسی فوزیه و محمدرضا در کاخ عابدین قاهره. از چپ: ملک فاروق (برادر عروس)، فوزیه، محمدرضا پهلوی، ذوالفقار پاشا (قاضی دیوان عالی مصر)، احمد حسنین پاشا و شریف صبری پاشا (دایی عروس) مجلس عروسی ملکه فوزیه و محمدرضا پهلوی در کاخ عابدین. عروسی دو عضو خانواده سلطنتی ایران و مصر، رویداد مهم و برجسته‌ای در تاریخ روابط ایران و مصر بود. محمدرضا پهلوی ولیعهد ایران و فوزیه بنت فواد شاهزاده مصری در سال ۱۳۱۷ با هم ازدواج کردند. این ازدواج در نهایت مدتی پس از به سلطنت رسیدن محمدرضا به طلاق می‌انجامد.      

   انتخاب فوزیه        

  در سال ۱۳۱۷ مسئله ازدواج محمدرضا پهلوی و فوزیه بنت فواد مطرح گردید. او زیبایی چشمگیری داشت که حتی نظر هالیوود را نیز به خود جلب کرده بود. خانواده اش ترکیبی از نژادهای مصری، آلبانیایی و فرانسوی بود و مهمتر از همه، خانواده او نیز همچون پهلوی‌ها به انگلستان وامدار بود. فوزیه و محمدرضا سه سال قبل ملاقاتی کاملا تصادفی و بسیار کوتاه در سوئیس داشتند.    

      قانون اساسی    

      بزرگترین مشکل برای این ازدواج، اصل سی و هفتم متمم قانون اساسی ایران بود که بر اساس آن مادر ولیعهد الزاما باید ایرانی الاصل می‌بود. مجلس در اقدامی بی سابقه نه تنها به فوزیه تابعیت ایران داد، بلکه او را ایرانی الاصل نامید.    

   ازدواج      

 مراسم خواستگاری بلافاصله توسط نمایندگان ویژه پیگیری شد و محمدرضا برای اجرای مراسم عقد کنان به مصر رفت. کاخ قبه برای اقامت او وهمراهان در نظر گرفته شد. محمدرضا به همراه فوزیه، نازلی (مادر زنش) و هیات همراه در فروردین ماه ۱۳۱۸ به تهران بازگشت. اقامت کوتاه خانواده فوزیه در تهران موجب بروز چالشهایی با رضاشاه شد. در تاریخ ۱۵ مارس ۱۹۳۹ میلادی، محمدرضا پهلوی با شاه‌دخت فوزیه فؤاد، در کاخ عابدین ازدواج کرد. پس از ازدواج، رابطه رضا با عروسش بسیار خوب بود. به طوری که بجز در سفر، هیچگاه بدون حضور وی نهار خانوادگی نخورد. شمس نیز زیاد مراعات فوزیه را می‌کرد. ولی رابطه اشرف با عروس جدید چندان دوستانه نبود.  

    طلاق    

   فوزیه به فعالیتهای اجتماعی چندان علاقه‌ای نداشت.روابط او نیز منحصر به میهمانی‌های پر تکلف درباری بود. تنها میهمانانی که مرتبا به دعوت فوزیه به کاخ می‌آمدند، سفیر مصر و همسرش بودند. اولین فرزند محمدرضا برخلاف توقعات، دختر شد و نام او را شهناز پهلوی (بعدها همسر اردشیر زاهدی) گذاشتند. با درگذشت رضاشاه در آفریقای جنوبی، جسد وی از مسیر مصر به تهران آمد. جنازه برای مدتی(تا زمان آماده شدن آرامگاه شاه عبدالعظیم) در مسجد رفاعی به امانت گزارده شد. در این مدت شمشیر جواهر نشان و مدالهای وی به سرقت رفت. همه مطلع بودند که ملک فاروق به چنین چیزهایی برای تکمیل کلکسیونهای شخصی اش نیاز و علاقه فراوانی دارد. این ماجرا و رابطه عاشقانه اشرف با یکی از مخالفان رژیم خدیوی مصر، نقطه آغاز درگیریهای لفظی، توهین‌ها و تحقیرها به فوزیه بود. فوزیه ظاهرا برای استراحت و تمدد اعصاب به مصر رفت و دیگر هیچگاه بازنگشت. محمدرضا به طور غیابی وی را طلاق داد.      

   متن نامه درخواست طلاق فوزیه        

  همسر عزیزم  

  از عالیجناب سفیر مصر در ایران شنیدم که شما مایل هستید مستقیما از طرف من بشنوید که مایل به پایان دادن به زندگی زناشوئی خود هستم… در حقیقت من چنین تصمیمی را گرفته‌ام و به سفیر شما در مصر اطلاع داده‌ام و این یادداشت تاکیدی است بر این تصمیم نهایی من… ازدواج ما، برای اعلیحضرت و من، آن سعادتی را که حق هر دوی ماست، به ارمغان نیاورد و بعد از تفکر زیاد به این نتیجه رسیدم که تنها طلاق است که می‌تواند سعادت ما را به صورت جداگانه تامین کند. از شما درخواست می‌کنم موافقت کنید نقطه پایانی را به این وضع که ادامه بیشتر آن امکان ندارد، بگذاریم. من می‌دانم که طلاق برای هر دوی ما دردآور است ولی ما باید در راه کشورهای خود فداکاری کنیم. اعلی حضرت می‌توانند همیشه در انتظار دوستی صادقانه اینجانب باشند. از درگاه خداوند خواهان سعادت آن اعلی حضرت و رفاه کشورتان هستم.

امضاء : فوزیه احمد فواد      

   متن اعلام طلاق از طرف شاه    

     متن اعلام طلاق از دربار ایران که محمدرضا خود شخصاً از رادیو برای ملتش خواند : سه سال پیش علیا حضرت ملکه فوزیه بنا به دلایل پزشکی ایران را ترک گفتند و اخیرا تقاضای طلاق کرده‌اند، زیرا اقامت معظم لها در تهران برایشان از نظر سلامت جسمانی مضر است. در اجابت به این درخواست، ما محمدرضا پهلوی شاهنشاه ایران طلاق خود را از همسرم علیاحضرت فوزیه اعلام می‌کنیم… این طلاق در روابط ایران و مصر اثری نخواهد داشت، بلکه این روابط بهتر از گذشته خواهد بود.          

   ثریا اسفندیاری              

    نام                ثریا اسفندیاری بختیاری  

  معروف به      ملکه ثریا  

   سمت             ملکه ایران  

  زاد روز                   1تیر1311-22زوئن1932    

  زادگاه            ایران- اصفهان  

  تاریخ مرگ      4ابان1380-26اکتبر2011    

  محل مرگ       فرانسه-پاریس  

  همسر            محمدرضا پهلوی    

 دین               اسلام          

 ثریا اسفندیاری بختیاری (زاده ۱ تیر ۱۳۱۱ در اصفهان - درگذشته ۴ آبان ۱۳۸۰ در پاریس بر اثر سکته مغزی) دومین همسر محمدرضا پهلوی و ملکه ایران بود.      

 تولد و دوران نوجوانی      

 ثریا دختر خلیل اسفندیاری و اوا کارل در اول تیرماه ۱۳۱۱ در اصفهان در یک خانواده سرشناس بختیاری متولد شد. او یک برادر و خواهر کوچکتر به نامهای بیژن و لعـیا داشت. ثریا تا هشت ماهگی در ایران بود و پس از آن خانواده‌اش او را با خود به برلین بردند. وی کودکی را در برلین گذراند و در پاییز ۱۳۱۶ به اتفاق خانواده‌اش به ایران بازگشـت. در اصفهان وارد مدرسه آلمانی‌های مقیم اصفهان شد و زبان فارسی را نزد معلم خصوصی فرا گرفت. تا ۱۳۲۰ در آن مدرسه به تحصیل پرداخت. ولی پس از اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم مدارس آلمانها تعطیل شـد. او در ۱۳۲۳ وارد مدرسه مُبلغ (میسیونر)های انگلیسی شد و تا پانزده سالگی در این مدرسه به تحصیلاتش ادامه داد تا اینکه در ۱۳۲۶ به همراه خانواده‌اش به سوئیس رفت. در آنجا زبان فرانسه آموخت و انگلیسی را نیز بعدها در مؤسسه‌ای در لندن تکمیل کرد.      

ازدواج با محمدرضا پهلوی  

     انتخاب ثریا برای همسری محمدرضا به وسیله خواهر بزرگ‌تر شاه شمس انجام گرفت. شمس در یک مجلس مهمانی در سفارت ایران در لندن که ثریا هم دعوت شده بود، در همان نظر اول او را پسندید و مسئله را با خلیل خان اسفندیاری در میان گذارد و ثریا با آمادگی قبلی برای روبرو شدن با شاه به تهران آمد.ثریا در خاطرات خود می‌نویسد که بزرگ‌ترین آرزوی او پیش از اینکه ملکهٔ ایران بشود، هنرپیشگی سینما بوده و پیش از اینکه برای اولین دیدار با شاه به کاخ سلطنتی برود با پدرش شرط کرده بود که اگر شاه او را نپسندید یا او از شاه خوشش نیامد، او را به هالیوود بفرستد. ولی شاه هم مثل خواهرش در اولین نظر او را پسندید و ثریا هم تمایل به این ازدواج پیدا کرد و مراسم نامزدی آنها روز ۶ دی ۱۳۲۹ در نظر گرفته شد. امیدواری آنها این بود که مراسم ازدواج به زودی برگزار شود، ولی ثریا ناگهان دچار بیماری حصبه شد و روز به روز هم بیماریش شدت یافت و همه را دچار نگرانی کرد. ناگزیر مراسم ازدواج به تعویق افتاد. پس از طی دوران نقاهت، تشریفات عقد و ازدواج در نهایت سادگی در ۲۳ بهمن برگزار شد. بعد از چند سال موضوع بچه‌دار شـدن آنها بسیار جدی در دربار مطرح شد و ملکه مادر مرتباً این مطلب را با پسرش در میان می‌گذاشت. شاه در مهر ۱۳۳۳ با پرنسس ثریا به آمریکا رفت و در آنجا آزمایش‌های دقیق پزشکی انجام پذیرفت و در مورد او هیچ چیز غیرطبیعی دیده نشد و سرپرست هیات پزشکی اعلام کردند شما هر دو در کمال سلامت هستید و فقط باید صبر کنید. چند سال بعد نیز روزولت یک پزشک متخصص آمریکایی برای انجام آزمایش‌های لازم از ثریا، به تهران فرستاد. پزشک مذکور نیز هیچ دلیلی برای حامله نشدن وی نیافت.    

  جداشدن محمدرضا از ثریا  

  محمدرضا از ثریا خواست تا به سن مورتیز برود و روز ۲۴ بهمن ۱۳۳۶ با تشریفات رسمی تهران را ترک گفت و بعد از آن دیگر هیچ وقت به ایران باز نگشت. در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۶ از وی جدا شد و طلاق او از طریق مجلس شورای ملی اعلام گردید. محمدرضا نیز متنی به این عنوان تهیه کرد و با ابراز کمال تأسف و تألم و با تذکر اینکه ثریا پهلوی در تمام مدت همسری محمدرضا پهلوی از هیچ گونه خدمت و عطوفت و خیرخواهی نسبت به ملت ایران خودداری نفرموده و از هر حیث شایستگی مقام شامخ خود را داشته‌اند و در این مورد نیز با کمال علاقه و محبتی که فی‌مابین وجود دارد، آمادگی خود را برای قبول هر نوع تصمیمی که از طرف ذات شاهانه اتخاذ شود اعلام فرمودند. با اظهار نظر هیأت مشورتی، موافقت و با صرف نظر از احساسات شخصی خود در برابر مصالح عالیه مهمی تصمیم خویش را به جدایی اتخاذ فرمودند. ثریا بعد از جدایی از شاه ایران مدتی به ایتالیا رفت . ثریا به دلیل اینکه به سینما و بازیگری عشق می ورزید سعی میکرد طعم تلخ طلاق را با گذراندن اوقات در مجالس بازیگران و کارگردانان معروف ایتالیایی که از قبل زمانی که ثریا ملکهٔ ایران بودند وی را میشناختند سپری میکرد. در بین اینها کارگردانی ایتالیایی به نام فرانکو که پیش از این به ثریا پیشنهاد بازی در فیلمی را داده بود ولی ثریا به دلیل اینکه ممکن بود محمدرضا اجازه ندهد پیشنهاد وی را رد کرده بود اما این بار پیشنهاد فرانکو را میپذیرد و در فیلمی بنام سه چهره یک زن ایفای نقش میکند . بعد ها با رفت و آمدهای با فرانکو این دو با هم ازدواج می کنند . و ثریا در ایتالیا همراه با همسر دومش زندگی جدید را آغاز میکند . اما چند وقت بعد فرانکو برای انجام یک کاری عازم سفر به کشوری دیگر میشود و ثریا هم تصمیم میگیرد به آلمان برود و به مادر و پدرش سری بزند . ولی چند ساعت بعد یکی از اقوام فرانکو به ثریا تماس میگیرد و خبر میدهد که هواپیمایی که فرانکو در آن بوده سقوط کرده و فرانکو فوت کرده . فرانکو همسر دوم ثریا در سن 39 سالگی از دنیا رفت و در جزیره ی سیلسیل در ایتالیا به خاک سپرده شد .    

  مرگ    

   ثریا اسفندیاری در ۴ آبان ۱۳۸۰ در سن ۶۹ سالگی بر اثر سکته مغزی در پاریس درگذشت. مراسم تشیع جنازهٔ وی در کلیسایی آمریکایی در پاریس برگزار شد. در این مراسم اشرف پهلوی و غلامرضا پهلوی نیز حضور داشتند. ثریا را در قبرستانی در مونیخ آلمان دفن کردند. برادر کوچک‌ترش بیژن (۱۳۸۰ - ۱۳۱۶) نیز یک هفته پس از فوت ثریا درگذشت. وی گفته بود: «بعد از او، من هم صحبتی ندارم.»

 خیرالنساء بیگم              

     زمان حکومت                  987تا988ه.ق    

   دودمان                          صفویه    

   درگذشت                         26 زوئیه1579  

   زادگاه                            اشرف البلاد(بهشهر کنونی)  

   همسر                            شاه محمد خدابنده  

  والدین                            میر عبدالله خان ثانی    

  خیرالنساء بیگم (متوفی ۹۸۷ ه.ق./ ۱۵۷۹ م.) همسر شاه محمد خدابنده، چهارمین پادشاه صفوی و مادر شاه عباس اول بود. به او لقب مهدعلیاء نیز داده شده‌است. در اوایل دوران پادشاهی خدابنده قدرت اصلی در دست خیرالنساء بود و در بازه ۹۸۷ تا ۹۸۸ ه.ق قلمرو صفویان توسط او اداره میشد. او برآمده از خاندان‌های ایرانی تبرستان بود و پدرش از بزرگان سلسله‌ی مرعشیان به‌شمار می‌رفت و ازدواج او با خدابنده بیشتر برای برقراری ارتباط بیشتر بین دو کشور طبرستان(خاندان مرعشیان) و ایران(خاندان صفوی) بود.      

نفوذ ملکه در امور سیاسی  

   پس از کشته شدن شاه اسماعیل دوم، برادرش خدابنده به پادشاهی رسید. خدابنده مبتلا به ضعف بینایی شدید بود و در صلاحیتش برای پادشاهی تردید جدی وجود داشت اما با کمک و حمایت خواهرش پری خان خانم به این مقام دست یافت. پری خان خانم متحدانی از قزلباش‌ها داشت و بر این باور بود که با به قدرت رسیدن خدابنده قدرت اصلی در دستان خود او خواهد بود. با قدرت گرفتن پری خان خانم و حمایت قزلباشان از او وزیراعظم، میرزا سلمان که بوسیله شاه طهماسپ بر سرکار آمده بود و چندان مورد عنایت شاهزاده خانم نبود، به بهانه احترام به شاه جدید و در واقع از ترس جانش پایتخت، قزوین، را ترک گفت. هنگامیکه وزیر اعظم وارد شیراز شد، مهدعلیا او را مردی آگاه به امور و وقایع پایتخت و متحدی بالقوه برای رسیدن به اهدافش یافت چراکه میرزا سلمان نیز همچون ملکه به یک خانواده اشرافی ایرانی متعلق بود و ارج و قربی در میان قزلباشان نداشت. با اتحاد وزیر اعظم و ملکه،‌ میرزا سلمان بار دیگر مقام برتر خود را در زمان شاه جدید نیز به دست آورد و شاهد تنزل موقعیت دشمن خویش پری‌خان خانم گردید. پری‌خان خانم مدتی بعد از ورود به دربار قزوین نفوذش را از دست داد و به قتل رسید. با این همه میرزا سلمان نیز به تدریج قدرت و نفوذ را به ملکه واگذار کرد. خیرالنسا پذیرای نفوذ کم و بیش غیرمستقیم در جریان امور نبود و به جای آن علنا همه مسوولیت‌های اساسی را خود برعهده گرفت که مخصوصا شامل انتصاب افسران عالی‌رتبه امپراتوری می‌شد. این افسران بجای حضور در دربار عام سلطنتی،‌ هر روز صبح به در حرمسرا می‌آمدند تا فرامین ملکه را دریافت کنند و در آنجا احکام درباری صادر و مهر می‌شد. به مدت بیش از یکسال امور سیاسی بر این روال رتق و فتق می‌شد.  

   توطئه و قتل خیرالنساء    

  اقدامات خیرالنساء بیگم قزلباش‌ها را برآشفت، و آنان با ارسال طوماری تهدیدآمیز برای شاه خواهان برکناری او شدند. خدابنده از خیرالنساء خواست تا پایتخت را ترک نماید اما با مقاومت او روبرو شد. سرانجام دسته‌ای از قزلباشان توطئه‌ای ساختند و بدو تهمت زدند که با عادل خان برادر خان کریمه (بخشی از قلمرو عثمانی) که در آن زمان به اسارت در دربار صفویان بود نرد عشق باخته است. بدین تهمت در دوم جمادی الثانی ۹۸۷ ه.ق بر حرمسرا تاختند و خیرالنساء و مادرش را به قتل رساندند.      

     ادعای رسیدن میراث مرعشیان به شاه‌عباس از طریق خیرالنساء بیگم        

     پس از به قدرت رسیدن شاه عباس یکم وی با این بهانه که جانشین مقتدری در میان شاهزادگان مرعشی وجود ندارد خود را به عنوان شاهنشاه‌ تبرستان و وارث قلمرو مرعشیان دانست. سپس بسیاری از شهرهای آن دیار را آباد کرد و دو شهر اشرف و فرح‌آباد را پایتخت تفریحی و تابستانی خویش قرار داد.  همچنین زمانیکه در قزوین اقامت داشت، به این بهانه که ملک بهمن دوم به قلمرو نیاکانش(آمل) تجاوز و نفوذ نموده وی و خویشاوندانش و همه‌ی طرفدارانش را قتل‌عام کرد و یک تن را زنده نگذاشت. سپس به بهانه خویشاوندی وی با شاخه‌ی دیگر پادوسبانیان(ملکان کجور) این سلسله را پس از 984سال به کلی منقرض کرد.      

   امور فرهنگی        

 خیرالنساء به علت علاقه‌ی زیاد به زبان تبری ملک‌الشعرای دربار خویش را همیشه پر از خوانندگان و شاعران تبرستانی می‌کرد. مهم‌ترین شاعر دربار در زمان وی، امیر پازواری نام داشته که اشعاری عرفانی، عاشقانه و علل‌الخصوص در وصف علی بن ابی‌طالب داشته‌است و بنیان‌گذار سبک امیری در زبان مازندرانی می‌باشد.        

         داماسپیا                  

    لقب              ملکه  

  مرگ             اوایل424پ.م  

   همسر             اردشیر یکم  

  فرزند(ان)        خشایار شای دوم        

داماسپیا ملکه و همسر اردشیر یکم و مادر خشایارشای دوم بود. داماسپیا در روی شوهر خود اردشیر یکم نفوذ فوق‌العاده‌ای داشت و در زمان حیات اردشیر، پسر وی یگانه وارث قانونی و واقعی اردشیر محسوب می‌شد. عجب آنست که در اوایل سال ۴۲۴ پیش از میلاد در همان روزی که اردشیر مرد، داماسپیا نیز آنگونه که در روایت کتزیاس آمده است، وفات یافت. پس از مرگ اردشیر درازدست خشایارشای دوم به جانشینی پدر رسید ولی تنها بعد از گذشت چهل و پنج روز بدست برادرش سغدیانوس کشته شد. جنازهٔ او را با همراه با پدر و مادرش ظاهراً در یک روز برای تدفین به پارس بردند.      

  دری‌په‌تیس          

  دری‌په‌تیس دختر داریوش سوم و استاتیرای دوم بود. در در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، نبرد ایسوس بین سپاه اسکندر و داریوش رخ داد، داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته بود، در این نبرد کم مانده بود که اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده و به او فرصت لازم برای فرار را دادند اما در این جنگ چادرهای داریوش، همراه با غنائم فراوان به تصرف سپاه اسکندر در آمد. در یکی از این چادرها خانوادهٔ داریوش شامل مادر او سیسییگامبیس و استاتیرای دوم همسر داریوش و فرزندان داریوش شامل: دختر داریوش که همنام مادر استاتیرا (دختر داریوش سوم) خوانده می‌شد و دری‌په‌تیس و پسر پنج سالهٔ داریوش بودند که همگی اسیر شدند. بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت. در سال ۳۲۴ پیش از میلاد اسکندر کوشید جهت ایجاد دوستی بین ایرانیان و مقدونی‌ها که قوام امپراتوری نوبنیاد وی جز براساس آن استوار نمی‌یافت، طرحی تازه بریزد. از این رو در ضیافت باشکوهی که برپا کرد اسکندر به همراه هشتاد تن از افسران و سرداران خویش با زنان پارسی ازدواج کردند. خود او با استاتیرا (دختر داریوش سوم) ازدواج کرد و نزدیکترین دوست و سردارش هفستیون با دختر کوچکتر داریوش دری‌په‌تیس وصلت کرد. بعضی از محققین ذکر کرده‌اند که دری‌په‌تیس به همراه خواهرش استاتیرا، توسط روشنک همسر دیگر اسکندر به قتل رسیده است.      

  دینگ      

   دینَگ همسر یزدگرد دوم شاهنشاه ساسانی و مادر هرمز سوم (سلطنت: ۴۵۷-۴۵۹ میلادی) پادشاه ایران از دودمان ساسانیان بود. دینگ زنی قدرتمند بود و به هنگام پادشاهی کوتاه هرمز فرمانروای پایتخت یا بخشی از آن بود. یزدگرد دوم در سنوات آخر سلطنتش به سختی گرفتار جنگ کیداریان بود و در سال ۴۴۷ میلادی به مرگ طبیعی فوت شد. پسر ارشدش هرمز سوم که با لقب پادشاهی در سگستان حکومت داشت، به تخت نشست اما برادر کوچک او پیروز ادعای سلطنت داشت و با سپاهی که از نواحی شرقی آورده بود به هرمز که در ری اقامت داشت حمله برد. در مدت جنگ این دو شاهزاده مادرشان دینگ در تیسفون سلطنت می‌کرد اکنون مهری موجوداست که صورت این ملکه با اسم و لقبش بانبشنان بانیش (ملکهٔ ملکه‌ها) به حروف پهلوی در آن کنده شده‌است. این بانو تاجی بر سر دارد که برفراز آن گیسوانش بشکل گویی با نوار کوچکی بسته شده‌است. گوشواره‌ای که دارای سه مروارید است در گوش و گلوبند مرواریدی در گردنش دیده می‌شود و گیسوان مجعدش به چندین رشته بافته و فروافتاده‌است.          

   سیده ملک خاتون            

     سیده ملک خاتون از فرمانروایان محلی بوییان بود. او مدتی بر بخشی از مناطق شمالی و مرکزی ایران از جمله ایالت ری فرمانروایی کرد. زمانی که شوهر او فخرالدوله دیلمی در قلعه طبرک درگذشت سیده خاتون جانشین او شد. فرزند آن‌ها ابوطالب رستم، لقب مجدالدوله گرفت. شیرین دختر شروین که به سیده ملک خاتون مشهور است، از زنان خوشنام و مدبر در تاریخ ایران می‌باشد، وی همسر علی دیلمی ملقب به فخرالدوله حاکم ایالات ری و اراک و برخی مناطق مرکزی ایران بود که پس از درگذشت شوهرش به علت خردسال بودن فرزندش با صلاحدید امرا و مشاوران دولتی و همچنین پشتیبانی مردمی، بخاطر اشتهاری که در کیاست و عادل بودن داشت، در سال ۹۸۸ میلادی زمام امور به وی سپرده شد. ابو علی سینا این نابغه ایران در فرار از پیگردهای ماموران سلطان محمود غزنوی به دربار سیده ملک خاتون پناهنده می‌شود و چند صباحی در آرامش زندگی می‌کند. شهرت سیده خاتون تنها بخاطر عدل و انصاف، کفایت و خوشنامی و یا زن بودنش نیست، همچنین به سبب جواب دندان شکنی که در مقابل دعوت تهدید آمیز سلطان محمود غزنوی به وی می‌دهد نیز می‌باشد. روایت است سلطان محمود وقتی که بیشتر شهرهای ایران را گرفت؛ چند بار در صدد گرفتن ری برآمد ولی هر بار سیده ملک خاتون بلطائف الحیل متوسل شد و محمود را بطریقی از این کار منصرف ساخت. تا اینکه محمود سرانجام مصم شد ملک ری را از سیده ملک خاتون بگیرد و در این زمینه بدو نامه ایی نوشت. سیده ملک خاتون برای وی پیغام داد که این کار از دو حال بیرون نیست یا آنکه تو در این نبرد پیروز خواهی شد یا من، اگر تو پیروز شوی که چندان قدر و بهائی نداری، زیرا همه گویند محمود زنی را شکست داد، و اگر من فاتح شوم آبرو و حیثیت تو بر باد خواهد رفت و همگان گویند محمود با آن همه خدم و حشم از زنی بیوه شکست خورد. پس از مرگ سیده ملک خاتون درشهر ری، فرزندش رستم ملقب به مجدالدوله دیلمی به حکمروایی رسید، و در زمان او بود که سلطان محمود ری را تسخیر کرده، کتابخانه معروف ری را به آتش کشیده و صدها نفر از اندیشمندان و متفکران آنجا را به جرم زندیق و ملحد بودن به دار آویخت. آرامگاه سیده ملک خاتون واقع در جاده خاوران تهران که به زیارتگاه امامزاده سیده ملک خاتون معروف است هرساله مورد بازدید هزاران نفر قرار می‌گیرد            

      سیسیگامبیس            

      سیسیگامبیس دختر اردشیر دوم بود که با آرشام نوهٔ داریوش دوم ازدواج کرد. او مادر داریوش سوم آخرین شاهنشاه هخامنشی است. همچنین او خواهر اردشیر سوم دهمین شاهنشاه هخامنشی نیز می‌باشد. در در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، نبرد ایسوس بین سپاه اسکندر و داریوش رخ داد، داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته بود، در این نبرد کم مانده بود که اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده و به او فرصت لازم برای فرار را دادند اما در این جنگ چادرهای داریوش، همراه با غنائم فراوان به تصرف سپاه اسکندر در آمد. در یکی از این چادرها خانوادهٔ داریوش شامل مادر او سیسییگامبیس و استاتیرای دوم همسر داریوش و فرزندان داریوش شامل: دختر داریوش که همنام مادر استاتیرا (دختر داریوش سوم) خوانده می‌شد و دختر کوچک او بنام دری‌په‌تیس و پسر پنج سالهٔ داریوش بودند که همگی اسیر شدند. بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت. او در سال ۳۲۴ پیش از میلاد در اثر خودداری از خوردن غذا و افسردگی درگذشت.                

 موزا (ملکه)      

     موزا _ تراموزا  

   لقب(ها)                                ملکه اشکانی    

  همسران                 فرهاد چهارم اشکانی فرهادک اشکانی      

 فرزندان                                فرهادک اشکانی      

    موزا ملکهٔ اشکانی (۲ ق.م- ۴ م) و مادر و همسر فرهاد چهارم اشکانی بود. فلاویوس جوزفوس مورخ یونانی او را تراموزا می‌نامد. او کنیزی رومی بود که اوگوست٬ امپراتور روم (۲۷ ق.م- ۱۴ م) او را به‌عنوان هم خوابه و در ازای استرداد درفشهای روم که سپاه کراسوس آنها را در جنگ حران در ۵۳ ق.م از دست داده بود و هنوز در ایران مانده بودند به فرهاد چهارم (۲ ق.م- ۳۷ م)، پادشاه اشکانی هدیه کرد. استرداد این درفشها موجب جشن و شعف فوق‌العاده‌ای در روم گشت و شاعران روم، که قصدشان خوشامدگویی برای اکتاویوس بود، این کار را به منزلهٔ جبران شکست‌های گذشته یا همچون فتحی درخشان تلقی کردند. تراموزا کنیزک رومی که در این هنگام زوجهٔ فرهاد چهارم و در واقع ملکهٔ دربار وی شده بود نیز در این کار نقش عمده‌ای داشت‌. چند سال بعد هم، این زن که کودکی به نام فرهادک برای شاه زاییده بود، به بهانهٔ لزوم تأمین جان این فرزند و اجتناب از هر گونه توطئه احتمالی داخلی، فرهاد را وادار کرد تا سایر پسران خود را از دربار دور سازد. فرهاد هم چهار پسر را با اقربای آنها که در حرم وی بودند به روم فرستاد تا در آنجا تربیت شوند (ح ۷ ق‌.م‌). فقط فرهادک را با مادرش نزد خود نگه داشت‌. وقتی که فرهادک به سن بلوغ رسید، به تحریک مادر و از بیم آنکه برادرانش عنوان ولیعهدی را به دست آورند، پدر را زهر داد و خود به نام فرهاد پنجم با مادرش موزا بتخت نشست (ح ۲ ق‌.م‌).    

    آغاز قدرت مشترک موزا- فرهادک (۲ ق-‌م تا ۴ میلادی)    

     در سال ۲ ق-‌م تراموزا آخرین قدم را به منظور تأمین تاج و تخت اشکانی برای فرزندش فرهادک برداشت و همانگونه که گذشت، فرهاد چهارم، که در آن زمان به سن کهولت رسیده بود با زهر هلاک شد. پس از آن که زن رومی فرهاد، پسران فرهاد را از دربار دور کرد، فرهادک یگانه معاون فرهاد در اداره مملکت گردید و پدرش از جهت نفوذ موزا، او را به قدر کافی مورد توجه قرار داد به طوری که همه فرهادک را ولیعهد می‌دانستند، لکن فرهادک تصور کرد که ممکن است پدرش چندین سال دیگر زنده بماند و در این مدت بر او تغییر رأی حاصل شود و برادرانش نیز برضد او دسیسه بنمایند. بنابراین نخواست منتظر مرگ طبیعی پدر شود و با مادر خود زهری تهیه کردند و به پدر خورانید. آن‌گاه مادر و فرزند بلامنازع به سلطنت نشستند (۲ ق-‌م). حکومت روم، جلوس فرهاد پنجم را به تخت سلطنت پارت تأئید کرد به شرطی که از اهداف خود در ارمنستان صرف‌نظر کند.    

  ازدواج با پسر    

  در سال دوم میلادی فرهادک با مادر خود موزا با وجود مخالفت و خشم بزرگان و مردم و بر خلاف آموزه های زرتشت ازدواج کرد. این عمل که در نزد یونانیان و رومیان چندان ناپسند نبود و در گذشته افرادی مانند اسکندر مقدونی نیز چنین عملی را مرتکب شده بودند بسیار برای ایرانیان ناگوار آمد خصوصا اینکه اشک در یک سمت سکهٔ خود تصویری هم از این زن رومی نقش زد که در نزد بزرگان، رمزی از اظهار تابعیت وی نسبت به دشمن محسوب شد و سخت ناپسند افتاد. بالاخره شورشی بر ضد وی طرح شد که موجب فرارش به روم گردید - و ظاهراً در راه کشته شد (۴ م‌).        

      ماندانا        

       لقب(ها)              شاهدخت مادی ملکه هخامنشی  

    زادروز               حدود584 پ.م      

 مرگ                  حدود559 پ.م    

   همسر                کمبوجیه اول  

    پدر                    ایشتوویگو    

  مادر                  ارینیس شاهزاده اهل لیدیه    

   فرزند(ان)           کوروش    

      ماندانا نام دختر ایشتوویگو (تلفظ یونانی: آستیاگ)، پادشاه ماد است، که در زمان بارداری به زندان رفت و کوروش را از او گرفتند و به چوپانی دادند تا او را بکشد. ماندانا از سوی مادری فرزند شاهدخت آرینیس از لیدیه بود. آریـِنیس دختر آلیاتِس دوم پدر قارون بود. قارون یا همان کرزوس همان پادشاه لیدیه‌ای است که گنج و دارایی‌های او در ادبیات پارسی زبانزد است.]      

معرفی      

   ماندانا یا ماندانای مادی (تولد حدود ۵۸۴ پیش از میلاد)، یک شاهدخت مادی بود، که بعدها به همسری کمبوجیه اول درآمد و ملکه او شد. وی مادر کورش کبیر، شاهنشاه ایران و مؤسس سلسله هخامنشی است.    

  ماندانا در تاریخ هرودوت  

     به گفته هرودوت، ماندانا فرزند ایشتوویگو، پادشاه ماد و پسر هووخشتره بزرگ بود، و آرینیس شاهزاده اهل لیدیه مادر او به شمار می‌آمد. آرینیس خود دختر آلیاتس دوم، پدر کرزوس شاه معروف لیدیه بود و بدین ترتیب آرینیس خواهر کرزوس محسوب می‌شد. با این حال، کریستین استفانی می‌گوید که آرینیس دختری بود که از مادری دیگر [به جز مادر کرزوس] بدنیا بود. بر مبنای گزارش هرودوت، مدت کوتاهی بعد از تولد ماندانا، ایشتوویگو در عالم خواب، رویایی عجیب و غریب دید و آن رویا این بود که خواب دید از ادرار دخترش (ماندانا)، سیلی عظیم پدید آمد و این سیل آنقدر عظیم بود که سرتاسر آسیا را فراگرفت. او دربارهٔ این رویا به مشورت با یک مغ که تعبیر خواب می‌دانست، می‌پردازد و او ضمن تعبیر به وی هشدار می‌دهد که خوابش بدین معناست که فرزند ماندانا، حکومت وی را سرنگون خواهد نمود. ایشتوویگو، به منظور جلوگیری از تحقق چنین نتیجه‌ای، ماندانا را برای یک شاهزاده هخامنشی که جزو رعایای خودش است، یعنی برای کمبوجیه اول، نامزد می‌نماید. کمبوجیه (کامبیز)، مردی است از خانواده‌ای خوب و آرام و مطیع، که از نظر ایشتوویگو، هیچگونه خطری برای تاج و تخت ماد به شمار نمیاید. امّا ایشتوویگو برای بار دوم نیز، هنگامیکه ماندانا باردار بود، وی را در عالم رویا مشاهده نمود، در حالی که از درون رحم او، یک درخت مو می‌روید و به سرعت رشد می‌کند تا تمام جهان را فرامی گیرد. به همین دلیل ایشتوویگو، وحشت زده وفادارترین محرم اسرار بارگاه خویش، که هارپاگ نام دارد را، برای کشتن کودک برمی گزیند. با این حال، هارپاگ از بر زمین ریختن خون سلطنتی بیزار بود، کودک را، که همان کورش دوم (کورش بزرگ) بود، مخفی نمود و او را به چوپانی به نام میتراداتس سپرد. سال‌ها بعد، کوروش به مخالفت و سرپیچی از پدر بزرگ خویش، ایشتوویگو پرداخت و او را به مبارزه طلبید، که این امر منجر به جنگ میان آنها گردید؛ جنگی که گرچه نخست کورش در آن توفیقی نداشت، اما بعد فرار هارپاگ از میدان جنگ به پاسارگاد، منجر به سرنگونی ایشتوویگو و تحقق پیش بینی‌هایی شد که از رویاهای وی برمی خاست.    

  ماندانا در سیروپدیای گزنفون

      گزنفون نیز، در کتاب خود معروف به سیروپدیا(آموزش و پرورش کوروش)، به ماندانا اشاراتی کرده‌است. بر مبنای این روایت، ماندانا و پسرش کوروش، هنگامی که کورش سنین نوجوانی خویش را طی می‌کرد، به بارگاه ایشتوویگو مسافرت نمودند. کوروش، هنگامیکه در میان پسران حاضر در شکارگاه سلطنتی بود، پدر بزرگ خود را مسحور و شیفتهٔ خویش کرد، در حالی که ماندانا نزد شوهر خویش، در انشان بازگشت. این همان زمانی است که کورش، داستانی جعل نمود و برمبنای آن ادعا کرد که پدرش، کمبوجیه اول، بیمار است و وی باید برای دیدار با او، بازگردد. بعد از این ایشتوویگو نیز، بدنبال کوروش می‌آید و بدین ترتیب نبرد بوقوع می‌پیوندد.      

تجزیه و تحلیل تاریخی      

  برخی از محققان معاصر و امروزی، بر این تصورند که روایت هرودوت در مورد پیوندهای سلسله‌ای موجود، میان کوروش کبیر و قلمرو پادشاهی وی پس از فتح سرزمین‌هایی چون ماد، لیدیه و بابل، صرفا تبلیغات اغراق آمیزی برای توجیه حملهٔ وی، به این سرزمین‌ها بوده و فاقد واقعیت تاریخی می‌باشند. از جمله به طور خاص، ادعای خویشاوندی با مادها، ادعایی بود که می‌توانست به نفع کوروش تمام شود، چراکه وی بدین ترتیب خود را به عنوان کسی معرفی می‌کرد که امپراطوری غصب شدهٔ خویش را باز پس می‌گیرد، و این گونه نزد مردم ماد قابل قبول تر به نظر می‌رسید. این شک بیشتر به واقعیت نزدیک است که، برای آن که ماندانا دختر آرینیس لیدیه باشد، لاجرم باید پس از نبرد اکلیپسه که در ۵۸۵ پیش از میلاد بوقوع پیوست، به دنیا آمده باشد و این مصادف با زمانی است که آرینیس، به عنوان بخشی از معاهده صلح و اتحاد میان لیدیه و ماد، به ایشتوویگو داده شده بود. این موضوع بدین معناست که ماندانا هنگامی به ازدواج کمبوجیه اول درآمد، در زیر سن ازدواج به سر می‌برد، و چنین موضوعی در ازدواجهایی که به منظور ایجاد اتحاد سلطنتی صورت می‌گیرد، بی سابقه نیست. بنابراین ممکن است چنین امری صورت گرفته باشد که این امر همچنین نشان می‌دهد که ماندانا هنگامی کوروش را زاده که تازه به سن بلوغ رسیده بوده‌است و خود کورش نیز، در هنگام مرگ او، مرد نسبتا جوانی بوده‌است. در این مرحله و با شرایط موجود، منابع تاریخی کافی برای تایید یا رد این نظریه وجود ندارد.    

  مرگ  

    منابعی موجودند که تاریخ درگذشت ماندانا را در سال ۵۵۹ پیش از میلاد ثبت کرده‌اند. گرچه، این تاریخ، همان تاریخی است که بعنوان تاریخ مرگ شوهرش (کمبوجیه یا کامبیز اول) در نظر گرفته شده‌است، بدین ترتیب معلوم نیست که این تاریخ، تاریخ واقعی مرگ اوست یا تاریخی است که وضعیت او بواسطهٔ مرگ همسرش، از ملکه به ملکه مادر تغییر یافته‌است.  

      گوهرشادبیگم            

  مهدعلیا٬ ملکه گوهرشاد بیگم (۷۸۰ - ۹ رمضان ۸۶۱ ه‍.ق) معروف به گوهرشاد آغا از اشراف زنان خراسان و از نامداران و سیاستمداران دوره تیموریان است. او زنی بسیار نیکوکار، ثروتمند، ادب دوست، هنرپرور، باوقار، خردمند، بااحتیاط و باسیاست بود. گوهرشادخاتون همسر سلطان شاهرخ تیموری بود که پس از پدرش امیر تیمور، به مدت ۴۳ سال بر مناطق وسیعی از ایران و افغانستان حکمرانی کرد و توسط او درسال ۱۴۰۵ م پایتخت تیموریان از سمرقند به هرات منتقل شد. پدر گوهرشادآغا، «غیاث‌الدین تَرخان» بود که از بزرگان خاندان تیموری به‌شمار می‌آمد و در جنگ‌های بزرگی شرکت داشت و لقب «تَرخان» را چنگیز شخصاْ به او داده بود. ترخان یا آغاجی یا آغجی، عنوان منصب خاصی در دستگاه امرای ماوراءالنهر و خراسان بوده‌ است که دارندهٔ این منصب، واسطه میان سلطان و مردم بوده، و به خاطر حشمت و نفوذی که داشته، بدون التزام به رعایت نوبت و رخصت، نزد سلطان بار می‌یافته‌ است. در دوره ایلخانی، اغلب برای متصدی عنوان «آغاجی» از لقب «ترخان» استفاده می‌کرده‌اند. مادر او «بانو خان‌زاده بیگم» بود که در ماه رجب سال ۸۱۴ ه‍.ق در مشهد درگذشت و در جوار آرامگاه امام رضا مدفون است. گوهرشاد همراه با برادرش امیر قره یوسف (۷۹۰ - ۸۰۲ ه‍.ق) که در دربار تیموریان در هرات وزیر بود نقش مهمی در تاریخ اوایل دوره تیموری ایفا کردند. تحت حمایت او، زبان فارسی و فرهنگ ایرانی به عنصر اصلی در دربار تیموریان ارتقاء یافت. او و همسرش سلطان شاهرخ تیموری، نوعی رنسانس فرهنگی، از طزیق صرف حمایت بی‌دریغ خود از هنر و جذب هنرمندان، معماران، فیلسوفان و شاعران به دربار خود به‌وجود آوردند. عبدالرحمن جامی یکی از مشهورترین هنرمندانی بود که تحت حمایت ایشان قرار گرفت. گوهرشاد به تاریخ و ادبیات علاقه‌مند بود و مهری هروی، شاعره نامدار قرن نهم، مصاحب و ندیمه او بود. بسیاری از نمونه‌های بدیع معماری دوره تیموری در هرات هنوز باقی است و امروزه آثار معماری٬ مینیاتور٬ کتب خطی، آثار خوشنویسی و دیگر هنرهای صناعی به‌جا مانده از آن دوران، از ممتازترین آثار هنری در جهان محسوب می‌شوند. از آثار و بناهای خیریه‌ای که توسط گوهرشاد خاتون بنا شد، مسجد جامع، مدرسه و خانقاه شهر هرات افغانستان و مسجد جامع مشهد در ایران بیش از همه اهمیت دارند که در هر دو شهر به نام آن بانوی نیکنام به «مسجد گوهرشاد» موسوم و مشهور می‌باشند و از شاهکارهای هنر معماری و کاشی کاری قرن نهم هجری به شمار می‌روند. همچنین او آثار ارزنده‌ای در حرم امام رضا و اطراف آن پدید آورد، از جمله دو رواق «دارالحفاظ» و «دارالسیاده» را بنا کرد. معمار این دو رواق و دو مسجد در هرات و مشهد، قوام‌الدین شیرازی بود. در سال ۸۵۰ ه‍.ق/۱۴۴۷ م شاهرخ میرزا با وجود بیماری، به تشویق گوهرشاد برای سرکوبی نوه‌اش سلطان محمد بایسنقر به اصفهان لشکرکشی کرد و در همانجا درگذشت. شاهرخ جمعی از سادات، بزرگان و علمای آن شهر را به اتهام همکاری با سلطان محمد دستگیر و تبعید نمود و به تحریک گوهرشادخاتون، «شاه علاءالدین محمد» که از سادات و بزرگان و نقبای اصفهان بود به دارآویخته شد. پس از مرگ شاهرخ، گوهرشاد با کشمکش‌ها و نزاع‌های فراوان، نوه مورد علاقه خود را به تاج و تخت نشاند و برای ده سال عملا فرمانروای امپراتوری بزرگی بود که از دجله تا مرزهای چین امتداد داشت. گفته‌اند که روزی گوهرشاد همراه با دو هزار خدمه زن برای بازرسی مسجد و مدرسه مذهبی گوهرشاد در هرات رفته بود. پس از آنکه طلاب را که جملگی مرد بودند مرخص کرد جوانی پیش آمد و متذکر شد که در هجره خویش آسایش ندارد و توسط یکی از مسئولان اغوا شده‌ است. گوهرشاد وقتی به صحت گفته او پی برد دستور داد تمامی دویست ندیمه به عقد طلاب درآیند. این داستان تجسم بلندنظری و سعه صدر اسلامی در افغانستان است که سمبل آن گوهرشاد می‌باشد. پسران او الغ بیگ در سمرقند٬ سلطان ابراهیم میرزا در شیراز و بایسنقر میرزا در هرات نه تنها حاکمانی گشاده‌دست در حمایت از هنرها و علوم بودند بلکه خود هنرمندانی قابل و دانشمندانی کم‌نظیر به‌شمار می‌روند. این زن نیکوکار پس از سن ۸۰ سالگی در نهم رمضان سال ۸۶۱ ه‍.ق/۱۹ ژوئیه ۱۴۵۷ م در جریان قیام میرزا ابوالقاسم بابر در دوره سلطنت سلطان ابوسعید٬ به دسیسهٔ جمعی از امرا و مشاوران سلطان ابوسعید به دستور آن پادشاه در شهر هرات کشته شد و در کنار قبر فرزندش شاهزاده بایسنقرمیرزا و همسرش سلطان شاهرخ تیموری در مجموعه مدرسه و مسجد گوهرشاد هرات به خاک سپرده شد که آرامگاه او هنوز باقی است.  

نوشته شده توسط حاجی در 13:27 |  لینک ثابت   • 

90/08/07

سخنان بزرگان _2_

کمربند سلطنت  نشان نوکری برای سرزمینم است  نادرها بسیار امده اند و باز خواهند امد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد  این  ارزوی همه عمرم بوده است. نادر شاه افشار

 

 

 

 

 

انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

سعادت  دیگران  بخشی  مهم  از  خوشبختی  ماست . رنان

 

 

 

 

 

 

فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند انها به گذشتگان و ایندگان نیز پاسخگویند . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

باید بخواهیم تا بتوانیم. رنه دکارت

 

 

 

 

با مردمان نیک معاشرت کن تا خود هم یکی از انان به شمار روی.هربرت

 

 

 

 

 

 

 

به حال سرزمینی که روشنفکرش  حرف فرمانروایان تمامیت خواه را تکرار میکند باید گریست . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

شما همانی هستید که فکر می کنید. کلمنت استون

 

 

 

 

 

اگر باور داشته باشی که میتوانی  حتما میتوانی.ناپائون هیل

 

 

 

 

 

 

فرمانروایان با تجربه از همان چشمه ای می نوشند که مردم را سیراب می کند . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

کمی عقل سلیم  اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید ان وقت خواهید دید در این دنیا در این دنیا چقدر اسوده و خوشبختید . سامرست موام

 

 

 

 

 

 

نگهبانی از داشته های یک کشور برای فرمانروا یک قانون است و انجام ان خودستایی ندارد . ارد بزرگ

 

 

 

 

به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد ان نباشیم ان را دوست بداریم. اندره زید

 

 

 

 

 

انکه زورمند و قوی است  می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند  در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری  هم در استین قویتری پنهان است . پوشه

 

 

 

 

 

بزرگواری بی مهر و دوستی بدست نمی اید.ارد بزرگ.

 

 

 

 

 

دانایان با عمل زندگی میکنند  نه با اندیشه عمل . کارلوس کاستاندا

 

 

 

 

 

ما ندرتا درباره ی انچه که داریم فکر می کنیم  در حالیکه پیوسته در اندیشه ی چیزهایی هستیم که نداریم.شوپنهاور

 

 

 

 

 

خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند.اسکاول شین

 

 

 

 

 

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست اورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که به دست اورده اید دوست داشته باشید.جرج برنارد شاو

 

 

 

 

 

 

کار ما بیانگر قابلیت ماست.گوته

 

 

 

 

 

یکی از راههای خوشبختی اینست که نسبت به کوچکترین نعمت ها  شکرگزار باشیم. هرشل

 

 

 

 

 

نامداری بی نیک نامی  به پشیزی نمی ارزد . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

جوانی ستاره ایست که فقط یکبار در اسمان عمر طلوع میکند.زوبرت

 

 

 

 

 

 

تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست اوردن و نگهداشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم.داوید وایت

 

 

 

 

 

فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

برای یاد گرفتن انچه میخواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم  اکنون برای خوب به پا کردن انچه که میدانم  احتیاج به جوانی دارم . زوبرت

 

 

 

 

 

هیچ چیز عوض نمی شود  شما  دیدتان را عوض کنید  رمز کار اینست.کاستاندا

 

 

 

 

 

بهترین اموزگار استاد  شاگرد اوست. ارد بزرگ

 

 

 

 

وقتی دیوان سالاران از نزدیکان فرمانروایان شدند  دیگر امیدی به رشد کشور نیست.ارد بزرگ

 

 

 

 

 

ارزومند ان مباش که چیزی غیر از انچه هستی باشی  بکوش که کمال انچه هستی باشی. دی سلز

 

 

 

 

 

 

مردم به دنبال گزارش روزانه فرمانروایان نیستند  انان دگرگونی و بهروزی زندگی خویش را خواستارند .ارد بزرگ

 

 

 

 

 

ان  زنده  که  کاری  نکند  مرده به از اوست.ضرب المثل ایرانی

 

 

 

 

 

 

عصاره  همه  مهربانی ها  را  گرفتند  و  از  ان  مادر را  ساختند . کریستوفر مارلو

 

 

 

 

 

 

عشقی که ادمی را به گوشه نشینی وادار کند  ارزشی ندارد  عشق باید توان پرتاب انسان به سوی هدف های راستین را داشته باشد . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن . هربرت

 

 

 

 

 

کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد  در حال گذراندن نخستین گام های قهرمانی است . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

انچه والا بودن یک فرد را ثابت میکند کرده های او نیست  چون بیخ و بن انها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند  والایی در ایمان به هدف و ارمان است . نیچه

 

 

 

 

 

 

انکه تخم بدی را می فشاند  بدون شک همه ی محصول انرا درو می کند. دموستن

 

 

 

 

 

فرمانروای بزرگ  مردم خویش را در هیچ کجای دنیا از یاد نمی برد و همیشه پناه انان است . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

انچه در انسان بزرگ است اینست که او پل است نه غایت. فردریش نیچه

 

 

 

 

 

اگر ندانید به کجا می روید چگونه توقع دارید به انجا برسید . باسیل اس.والش

 

 

 

 

سردمداران ناشایاست ترسشان از ناکارمدیشان نیست  دوری از فرمانروایی انان را می ترساند . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

هیچ یک از تمایلات نفس انسان خطرناکتر از تمایل به تنبلی نیست . اسمایلز

 

 

مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند  انها در هر دم به ارمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به ان در حال پیکارند . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

گذشت زمان ادمی را پیر نمی سازد  بلکه ترک ارمانها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده می کند . دوگلاس مک

 

 

 

 

 

 

 

پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی  یافتن ارمان و خواسته ای هویداست . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا را شکر کنید که نعمتها و موهبت هایش به علت بینش محدود ما متوقف نمی شود .کاترین پندر

 

 

 

 

 

زندگی رنج و درد نیست بلکه هدیه ایست برای شاد بودن. مادر گیتی جام زهر بر دهان کودک خویش نمی گذارد  او می پروراند برای بهروزی و خوشبختی . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

یک ابله تحصیلکرده از یه ابله بی سواد ابله تر است.مولیر

 

 

 

 

 

 

انکه درست سخن نمی گوید دانا ترین هم  که باشد همگان بی سوادش پندارند . ارد بزرگ

 

 

 

 

 

 

زندگی ات را قربانی چیزی مکن  همه چیز را قربانی زندگیت کن . اشو

 

 

 

 

 

 

 

بسیری در پیچ و خم یک راه مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند :ما چرا ناتوان از ادامه راهیم؟بدانها باید گفت :میدانی در کجا مانده ای؟همانجای که خود را پرمایه دانسته ای. ارد بزرگ

 

نوشته شده توسط حاجی در 13:33 |  لینک ثابت   • 

90/08/07

ملکه های ایران _1_

کاساندان          

  کاساندان یا کاسادان همسر کوروش بزرگ، از تبار هخامنشیان بود. از پدرش به نام فرناسپ و برادرش به نام اوتانا یاد شده‌است. پیوند این دو پنج فرزند بود. فرزند ارشد او کمبوجیه دوم بود که بعد از کوروش به سلطنت رسید. نام پسر کوچکتر کاساندان بردیا بود. کوروش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا (به اوستایی هئوتسه به معنی خوش اندام)، رکسانا (روشنک یا به اوستایی رئوخشنه) و آرتیستونه (آرتوستونه) بود. آتوسا بعدها با داریوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد. کوروش کاسادان را بسیار دوست می‌داشت، چنان که پس از مرگش کورش آنچنان که شایستهٔ او بود، سوگواری کرد و سراسر امپراتوریش نیز چنین کردند. آنچنان که بر رویدادنامه نبونید- کوروش[۳] (آخرین شاه امپرتوری بابل) نوشته شده‌است، در بابل شش روز سال ۵۳۸ پیش از میلاد را مردم بابل سوگواری کردند و یاد همسر کورش را گرامی داشتند. مقبره شهبانو کاساندان در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ می باشد.

  فیدایمیا     

  فیدایما همسر کمبوجیه و دختر هوتن یکی ازبزرگان پارسی بود.



  اَبش خاتون   

  

  محل تولد                                  شیراز 

درگذشت                                    685 قمری_شیراز 

ارامگاه                                       شیراز  

محل زندگی                                 شیراز

  ملیت                                        ایرانی

  سالهای فعالیت                        قرن هفتم ه.ق. قرن سیزدهم میلادی  

نقش های برجسته                        ملکه ایران

  دوره                                          اتابکان

  اثار                                             مدرسه ای در کوی طناب بافان و رباط ابش   همسر                                           منکو تیمور 

والدین                                          اتابک سعد بن ابوبکربن سعد زنگی و ترکان خاتون(بی بی خاتون)   

اَبش خاتون دختر اتابک سعدبن ابوبکربن سعدزنگی و ترکان خاتون٬ ملکه ایران در قرن هفتم هجری قمری بود. هلاکوخان مغول وی را به همسری پسر خود منکوتیمور درآورد و فارس به طور رسمی ضمیمهٔ دولت ایلخانان گردید. وی در سال ۶۸۵ قمری به دلیل بیماری از دنیا رفت. وی را همانند مغولان با ظرفهای سیمین و زرین پر از باده در چرنداب تبریز دفن کردند. اما پس از مدتی دخترش جنازه وی را از تبریز به شیراز آورد و در رباط اَبش به خاک سپرد.  

    استاتیرای دوم    

      استاتیرا همسر داریوش سوم آخرین شاهنشاه هخامنشی بود. در در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، نبرد ایسوس بین سپاه اسکندر و داریوش رخ داد، داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته بود، در این نبرد کم مانده بود که اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. اما در این جنگ چادرهای داریوش، همراه با غنائم فراوان به تصرف سپاه اسکندر در آمد. در یکی از این چادرها خانوادهٔ داریوش شامل مادر و استاتیرا همسر داریوش و دختر داریوش که همنام مادر استاتیرا (دختر داریوش سوم) خوانده می‌شد و دختر کوچک داریوش بنام دری‌په‌تیس بودند که همگی اسیر شدند. استاتیرا در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، بعلت زایمان درگذشت. بعضی از تاریخ‌دانان گمان می‌بردند که پدر آخرین فرزند او اسکندر باشد.     

استاتیرای یکم      

    استاتیرا (وفات: ۴۰۰ پیش از میلاد) همسر اردشیر دوم و مادر اردشیر سوم هخامنشی بود. ارشک پسر داریوش دوم که بعدها پس از جلوس بتخت موسوم به اردشیر دوم گردید با استاتیرا دختر ایدِرنِس (ویدرن ) یکی از بزرگان و اشراف پارسی ازدواج کرد. برادر استاتیرا موسوم به تری تخمه نیز با آمستریس دختر داریوش دوم و پروشات ازدواج کرده بود. استاتیرا آنگاه که ملکه شد، در تخت روان باز و بی پرده حرکت می‌کرد و به اشخاصی از زنان اتباع خود اجازه می‌داد که به او نزدیک شده درودش گویند و این رفتار او پارسیان را خوش آمد. پروشات مادر اردشیر دوم (هخامنشی) با استاتیرا خصومت می‌ورزید. علت سرچشمهٔ کینه مابین آنها به ماجرای تری تخمه معروف است، وی که با آمستریس ازدواج کرده بود، درصدد قتل زن خود بر آمد اما توطئه‌اش فاش شد و این ماجرا طوفانی از خشم و جنون در پروشات مادر آمستریس برانگیخت. هر چند شاهزاده خانم آمستریس از مرگ نجات یافت اما تمام خانوادهٔ او به غیر از برادرش تیسافرن که خدمات بسیاری به شاه کرده بود و استاتیرا که همسر ولیعهد بود، کشته و زنده بگور شدند. دیگر عامل کینه میان این دو، علاقه و طرفداری پروشات نسبت به کوروش کوچک، برادر کوچکتر اردشیر دوم بود. در پی جنگی که بین دو برادر بر سر قدرت و پادشاهی درگرفت، کوروش کوچک کشته شد. سرانجام در سال ۴۰۴ پیش از میلاد اردشیر دوم (هخامنشی) به سلطنت رسید. مرگ کوروش کوچک در داخل دربار همان اندازه که مایه اندوه و عزای پروشات شد، برای استاتیرا و برادرش تیسافرن موجب خرسندی گشت. استاتیرا جریمهٔ پیروزی و خرسندی خود را با زهری که پروشات به او خوراند، پرداخت. پروشات مدتها قصد کشتن استاتیرا را داشت، بالاخره به دسائس نیت خود را اجرا کرد. او زنی در خدمت خودداشت بنام ژی ژیس که مورداعتماد تام ملکه و بر وی بسیار مسلط بود و همین زن آلت اجرای خیال شوم پروشات گردید. شرح قضیه موافق نوشته‌های دینن و کتزیاس و پلوتارک با جزئی اختلافی چنین است : هر دو ملکه از چندی قبل آشتی کرده و ظاهراً نشان میدادند که منازعات و سوء ظن‌های دیرینه را فراموش کرده‌اند، زیرابه منازل یکدیگر آمد و شد داشتند و با هم غذا صرف میکردند ولی چون باطناً باز از یکدیگر بیمناک بودند غذارا از یک ظرف و از همان خوراک می‌خوردند. بعد پلوتارک چنین می‌گوید: پروشات در سر میز یکی از این مرغ‌ها را برداشته با کاردی که یک طرف آنرا مسموم کرده بودند، به دو نیم تقسیم کرد، نیمی را که مسموم نشده بود خودش برداشت و نیم مسموم را به ملکه جوان داد. دینن گوید که یکی از خدمه مرغ را بریده قسمت مسموم را به استاتیرا داد. بهرحال از درد شدید و تشنج‌هایی که بعد برای ملکه حاصل شد او یقین کرد که مسموم گشته و به فاصله چند ساعت درگذشت. این واقعه در سال ۴۰۰ پیش از میلاد رخ داده است. شاه نسبت به مادرش پروشات سوءظن حاصل کرد زیرا درجهٔ کینه‌ورزی و شقاوت او را خوب می‌دانست و برای اینکه در این باب حقیقت مطلب را بداند، فرمود تمام خدمه و صاحب‌منصبان مادرش را توقیف و زجر کنند، ولی پروشات ژی ژیس را مدت‌ها در منزل خود نگاهداشت و از تسلیم او به شاه امتناع ورزید بالاخره این زن روزی اجازه گرفت به خانه‌اش برود و قراولان شاهی او را گرفته، موافق قوانین پارسی که برای زهردهندگان مقرر است با زجر کشتند. چنین است عقیده دینُن، ولی کتزیاس گوید که ژی ژیس آلت اجرای قصد پروشات نبود و فقط بر خلاف میل خود از قضیه اطلاع داشت . بهرحال شاه به مادرش چیزی نگفت و نسبت به او کاری نکرد، جز اینکه او را از خود دور داشت . از استاتیرا سه پسر باقی ماند به نام‌های داریوش، آریاسپ و اخوس که بعد از پادشاهی نام اردشیر سوم را بر خود گذاشت.    

  انیس‌الدوله   

  نام کامل                              فاطمه 

سمت                           سوگلی ناصرالدین شاه قاجار  

همسر                             ناصر الدین شاه 

پدر                                       نور محمد

  زادروز                                    1285 ه.ق.  

زادگاه                                    امامه لواسان  

مرگ                                         1314 ه.ق.  

محل درگذشت                              تهران  

  فاطمه ملقب به انیس‌الدوله همسر مورد علاقه و سوگلی حرم‌سرای ناصرالدین‌شاه قاجار، پادشاه ایران بود.    

کودکی و خانواده

    فاطمه، دختر نورمحمد نامی، در کودکی یتیم شد و مادرش نیز مجددا ازدواج نمود. فاطمه به ناچار در امامه نزد عمو و عمه خود زندگی سختی را به چوپانی می‌گذراند. عمویش صفر و عمه‌اش نسا نام داشتند. او دو برادر دیگر هم به نام‌های حبیب‌الله و محمدحسن داشت که بعدها به حکومت قم و درجه امیرتومانی رسیدند و به القاب معظم‌السلطنه و معظم‌الدوله مفتخر شدند.   

رابطه با شاه  

  آشنایی ناصرالدینشاه و انیس‌الدوله در یکی از سفرهای شکار شاه اتفاق افتاد. در سفری که شاه برای شکار به حوالی امامه رفته بود، دختر چوپانی را می‌بیند و پس از اندکی مصاحبت، او را خوش صحبت و شیرین زبان می‌یابد و با خود به تهران می‌آورد. انیس الدوله ابتدا به دست جیران سپرده می‌شود تا آداب معاشرت بیاموزد. با مرگ جیران (سوگلی قبلی شاه) خانه و اثاث او به انیس‌الدوله سپرده می‌شود و او به تدریج مقام و نفوذ لازم را پیدا می‌کند. انیس‌الدوله نسبت به شاه وفاداری حیرت انگیزی داشت. او پس از ترور ناصرالدین‌شاه تا زمان مرگ عزادار بوده و زمانی که اتابک حقوق وی را بصورت یک بسته اسکناس برای وی فرستاد، با مشاهده تصویر ناصرالدینشاه بر اسکناس‌ها، غش کرد و پس از چند ساعت فوت نمود. 

  وظایف اداری   

مقام انیس‌الدوله بر سایر همسران ناصرالدینشاه برتری داشت و عملاً می‌توان او را ملکه ایران دانست. او بر خلاف دیگر زنان شاه، چنان قدرتی داشته‌است که می‌توانسته با شاه مستقیما دعوا و حتی قهر کند. اعتمادالسلطنه در کتاب روزنامه وقایع بارها چنین مناسباتی را گزارش نموده‌است. او درباره مقام انیس‌الدوله نوشته‌است: << پذیرایی نسوان بزرگ دولت از بنات ملوک و اشراف و خواتین و شاهزادگان و اعیان و این قبیل امور عظیمه راجع به سرای درونی همایونی در حیات مرحومه مهد علیا (مادر ناصرالدین شاه) و ستر کبری به شخص شریف ایشان اختصاص داشت و بعدها کافه این سنخ اعتبارات و مراتب و مشاغل و مناصب باجواری عضه الدهر ملکه العصر  نواب مستطاب متعالیه انیس الدوله است. >> انیس‌الدوله از سوی شاه نشان حمایل آفتاب و تمثال همایونی دریافت کرد. او که خود اهل امامه لواسان بوددر ناصرآباد پلی بنا کرد.   

  سفر فرنگ 

  او نخستین ملکه ایران است که تا اروپا مسافرت کرد. او با شاه تا مسکو همراه بود ولی حضور دختران اشراف‌زاده روسی و مراسم غربی در جریان خوش‌آمدگویی از آن‌ها باعث برخورد فرهنگی شد و ناصرالدین‌شاه انیس‌الدوله را به تهران برگرداند. ماجرا چنین بود که به محض اینکه شهردار مسکو از ورود انیس‌الدوله اطلاع یافت، تا دروازه شهر رفت و تلاش کرد تا دسته گلی تقدیمش کند، برای گریز از چنین دردسرهایی، مشیرالدوله به شاه توصیه کرد تا انیس‌الدوله را به تهران بازگرداند. شاه در طول سفر مدام نگران عصبانیت انیس‌الدوله از بازگشت اجباری‌اش به کشور بوده و در تلگرافی از لندن، احوال خواجگان و منشی و اقوام وی را نیز جویا شده‌است: <<جای شما حقیقتا خالی است که تماشای وضع زن و مرد اینجا را بکنید . . . اگر هوای تهران گرم است چند روزی مختصرا بروید صاحبقرانیه .البته بروید.اغا محراب و اغا رضی و اغا علی چه میکنند ؟معصومه کجاست؟چه می کند؟احوال بدرالدوله را بپرسید. سوغات شما را انشاالله پاریس حاضر میکنم. >> ولی کار به همین جا ختم نشد. انیس‌الدوله در مسکو سوگند یاد کرد تا انتقام کارشکنی مشیرالدوله را بگیرد.او موفق شد روحانیون و درباریان را بر علیه مشیرالدوله بشوراند. با بازگشت شاه به کشور، مقصود انیس‌الدوله برآمد.    

  نیکوکاری‌ها 

    انیس‌الدوله به کارهای خیر علاقه داشت: اهداء جیقه الماس به بارگاه علیاهداء پرده مرواریددوزی‌شده به آستان حسیناهداء نیم‌تاج طلا به حرم رضاوقف روستای کاشانکبنای پلی در ناصرآباد از توابع لواسان     


اتوسا  

    اتوسا | اتش زا

  لقب(ها)           شهبانوی ایران 

زادروز              550 پ.م  

مرگ                475 پ.م  

همسر             داریوش یکم 

پدر                  کوروش بزرگ

  فرزند               خشایارشا 


اتوسا شهبانوی ایران بود.وی دختر کوروش بزرگ و خواهر خوانده ی کمبوجیه بود وی در زمان خشایارشا زنده بود.  

  آتوسا زن آسمانی و زمینی ایران قدیم

  آتوسا دختر کورش بزرگ و همسر پادشاه هخامنشی داریوش یکم و مادر خشایارشا برجسته‌ترین زن در تاریخ ایران قدیم است.   زندگی سیاسی آتوسای هخامنشی   آیسوخولوس نمایشنامه نویس قرن پنجم پیش از میلاد در یکی از نمایشنامه‌های خود تحت عنوان «ایرانیان» که اختصاص به جنگ خشایارشا با یونانیان دارد از آتوسا به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کند. آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبی می‌دانست، و نقش تصمیم گیرنده در آموزش خود و دیگر درباریان داشت. پس از درگذشت کمبوجیه در راه بازگشت از مصر، داریوش یکم با آتوسا ازدواج می‌کند. این ازدواج چند دلیل داشته‌است: ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه می‌داد.از آنجا که آتوسا باهوش، بافرهنگ، با قدرت و تفکر سیاسی بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می‌آمد. هرودوت می‌گوید: "آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود، داریوش یکم همواره از نصیحت‌های او بهره می‌جست. او حتی علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند." هرودوت از قول آتوسا نقل می‌کند که به داریوش شاه گفته: <<چرا نشسته ای و عازم جنگ نمی شوی و سرزمین های دیگر را تسخیر نمی کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته است که عازم جنگ شود و به پیروزی هایی نایل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر انها حکمرانی میکند. >> اگر گفته هرودوت اغراق‌آمیز هم باشد باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش است. گفته شده‌است که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود اگاه بود، و از حضور یونانیان و دیگر ملیت‌ها به دربار بسیار بهره می‌برد. زمان پادشاهی خشایارشا آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت می‌کرد. آیسوخولوس در نمایشنامه خود همواره از او به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کرده‌است. در نمایشنامه آیسوخولوس پس از خشایارشا، آتوسا بیشترین نقش را بازی می‌کند. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایارشا از جنگ یونان بر می‌گردد، زنده بوده‌است. احتمالاً آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم قرار دارد. آتوسا از داریوش شاه دارای چهار فرزند شد، که بزرگ‌ترین آن‌ها خشایارشا بود. اما آتوسا همسر اول داریوش یکم نبود، و داریوش از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشا بزرگ‌تر بودند. مطابق قانون پادشاهی، پسر بزرگ شاه پس از او به پادشاهی می‌رسید. اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشایارشا را پس از داریوش به پادشاهی برساند.  


  آتوسا (همسر اردشیر دوم و اردشیر سوم)  


    همسر                          اردشیر سوم  

دودمان                             هخامنشیان  

پدر                                   اردشیر دوم

  فرزندان                          پروشات دوم.ارشک 

آتوسا دختر اردشیر دوم بود. در زمان او دربار هخامنشی کانون قساوت‌های خونین پروشات یا پریزاتس یا پریزاد  مادر  اردشیر دوم و آگنده از توطئه‌های پایان ناپذیر سیاسی بود. پسر ارشد پروشات ارشک نام داشت و پسر دیگرش کوروش کوچک که چون در زمان سلطنت داریوش دوم متولد شده بود، ولیعهدی را حق خود می‌دانست. مادر نیز ظاهراً نسبت به او علاقهٔ بیشتری نشان می‌داد. مرگ داریوش دوم چون زودتر از آنچه انتظار می‌رفت روی داد و پریزاتس نتوانست پسر محبوب خود کوروش را به ولیعهدی برساند. شاید شاه نیز با این نقشهٔ پریزاتس موافق نبود. به هر حال با مرگ داریوش دوم در سال ۴۰۴ پیش از میلاد، ارشک با نام اردشیر دوم به سلطنت رسید.در سال ۴۰۱ پیش از میلاد، کوروش کوچک در طی نبردی بدست برادرش اردشیر دوم به قتل رسید. مرگ کوروش کوچک در داخل دربار همان اندازه که مایه اندوه و عزای پروشات (پریزاتس) مادر وی شد، برای استاتیرای یکم همسر اردشیر دوم، موجب خرسندی گشت اما استاتیرا جریمهٔ پیروزی و خرسندی خود را یکسال بعد در سال ۴۰۰ پیش از میلاد، با زهری که مادر اردشیر، پریزاتس به او نوشانید، پرداخت. شاه از شدت خشم و تأثر در عزای استاتیرا فرمان داد که از آن پس پروشات دیگر هرگز پیش چشم او ظاهر نشود اما باز در مواقع ضعف و درماندگی خویش مکرر از حضور و راهنمایی مادر کمک جست. اگر به روایات موجود بتوان اعتماد کرد، پس از مرگ استاتیرای یکم، شاه به اصرار پروشات، آتوسا را بزنی گرفت. از چهار پسری که در زمان حیات اردشیر دوم باقی ماندند سه پسر از بطن استاتیرا بودند، به نام‌های داریوش و آریاسپ و اخوس و پسر دیگر ارشام نام داشت و شاه محبت فوق‌العاده‌ای نسبت به او داشت. فرزندان استاتیرا نسبت به یکدیگر رقابتی نزدیک به حسادت نشان می‌دادند. اردشیر، پسر بزرگش داریوش را ولیعهد کرد اما اخوس توانست با وعدهٔ ازدواج خواهر یا ناخواهری خود آتوسا را که زن پدرش شده بود، با خود همدست کند و در صدد بود، بهر نحوی هست، داریوش و دیگران را از میدان بدر کند. اردشیر دوم پس از ۴۶ سال شاهنشاهی و در سال ۳۵۸ پیش از میلاد، در سن ۸۷ سالگی درگذشت و در این رقابت در نهایت اخوس پیروز میدان بود و بعد از پادشاهی نام اردشیر سوم را برخود گذاشت. آتوسا مادر ارشک یازدهمین شاهنشاه هخامنشی است. زمان تولد و مرگ یا سن آتوسا هنگام ازدواج با اردشیر سوم ذکر نشده‌است.   


  پارمیس    


    پارمیس نام دختر بردیا پسر کوروش بزرگ و همسر داریوش بزرگ بود.   

  

همای دختر بهمن 


      همای یا همای چهرآزاد دختر بهمن پسر اسفندیار بوده که سی سال پادشاهی ایران نموده و داراب پسر خود را ولیعهد نمود. او را چهرآزاد نیز می‌گفتند. از بناهای او شهر چهرازادگان است که آن را معرب کردند و جرفادقان می‌گویند و بعضی گلپایگان می‌خوانند. امام محمد غزالی در کتاب «نصیحه الملوک» که به فارسی نگاشته شده، از همای بنت بهمن یاد می‌کند.        


  استر (کتاب) 

       استر (عبری:אֶסְתֵּר یا אסתר در یونانی: Εσθήρ)از پیامبران (نبیه) یهودی و از شخصیت‌های تنخ یهودی یا عهد عتیق در انجیل و شخصیت محوری کتاب استر است. بنا به مندرجات کتاب استر وی همسر و ملکهٔ احشورش پادشاه پارسی بود.       معنی نام     برخی نام استر را فارسی و از ریشه ستاره یا اختر دانسته‌اند. همچنین احتمال دارد نام استر از ستاره زهره که در یونانی اَستر نامیده می‌شود، ریشه گرفته باشد. اِستر در عبری به معنی پوشانده شدن است، و برخی یهودیان گفته‌اند که چون دین و نژاد خود را از پادشاه مخفی کرد، استر نام گرفت. همچنین ممکن است استر از واژه اکدی ایشتار که در خاورمیانه به عنوان ایزدبانو مورد پرستش بود، گرفته شده باشد.  

    داستان استر   

  استر دختری ابیحایل و برادرزاده مردخای بود که با وساطت مردخای به دربار احشورش اول که او را خشایارشا یا اردشیر درازدست هخامنشی دانسته‌اند؛ راه یافت. احشورش اول به دلیل اطاعت نکردن همسرش وشتی او را از ملکه بودن خلع کرد و تصمیم گرفت زن دیگری را ملکه خود برگزیند. استر به اطاعت از دستور مردخای نژاد و دین خود را به پادشاه آشکار نساخت. اخشورش هامان پسر همدانای اجاجی را به نخست‌وزیری رساند و او بر اسب خود سوار بود و مردم همه بر او سجده کردند؛ اما مردخای که یهودی بود از سجده کردن خودداری کرد. دشمنی‌هامان با مردخای، باعث بدبینی او نسبت به یهودیانی شد که در شاهنشاهی ایران زندگی می‌کردند. این بدبینی‌هامان را واداشت که در نزد پادشاه چنین وانمود کند که قوم یهود فرمان پادشاه را اطاعت نمی‌کنند و در میان اقوام و ملل شاهنشاهی ایران تفرقه و نفاق می‌افکنند تا حکومت را تغییر دهند. پادشاه سرانجام در برابر ده هزار قنطار نقره رضایت داد که در مورد یهودیان به‌هامان اختیار و قدرت تمام بدهد. هامان نیز فرستادگانی به تمام ولایات ایران فرستاد تا در روز سیزدهم ماه آذار، تمامی یهودیان از جوان و پیر و کودکان و زنان کشته شوند. مردخای وقتی از فرمان‌هامان آگاهی یافت، جامه‌هایش را پاره کرد و پلاسی با خاکستر پوشید و به دروازه خانه پادشاه آمد، استر لباس‌هایی فرستاد تا مردخای خود را با آن بپوشاند اما مردخای نپذیرفت. مردخای از طریق یکی از خواجه‌سرایان پادشاه به نام هتاک، دستوری که‌هامان به ولایات صادر کرده بود؛ به اطلاع استر رسانید و از استر خواست که در نزد پادشاه برای یهودیان میانجیگری نماید. استر به مردخای پیغام فرستاد که تا زمانی که پادشاه او را نخواند، اگر به حیاط اندرونی شاه وارد شود، او را خواهند کشت؛ و این‌که سی‌روز بود که پادشاه او را نخوانده بود. وقتی مردخای، استر را مطمئن ساخت که خود او نیز شامل فرمان می‌شود، تصمیم گرفت که خودش را بر پادشاه ظاهر سازد. استر از مردخای خواست که به تمامی یهودیان شوش ابلاغ کند که سه شبانه‌روز روزه بگیرند و دعا کنند تا او به نزد پادشاه برود. در روز سوم استر لباس ملوکانه پوشید و به حیاط اندرونی قصر پادشاه رفت؛ و پادشاه عصای زرینش را به سوی او دراز کرد و به او اجازه وارد شدن داد. استرهامان و پادشاه را به مهمانی که ترتیب داده بود دعوت کرد تا تقاضای خود را در آن مهمانی علنی سازد؛ با پایان یافتن مهمانی استر تقاضای خود را به روز بعد واگذاشت. روز بعد استر توانست حکم اعدام یهودیان را لغو کند.هامان نیز به داری که برای مردخای ساخته بود، آویخته شد. یهودیان به یادآوری آن روز هر سال عیدی به نام پوریم برگزار می‌کنند. مقبره‌ای منسوب به استر و مردخای در همدان ایران وجود دارد.  

    نژاد استر   

  برخی استر را از نژاد کیش قبیله بنیامین و از خویشاوندان شاؤل دانسته‌اند؛ در حالی که بعضی از مفسرین تورات نیز بر ایرانی‌الاصل بودن او تأکید دارند.   

  آرتیستونه   

  آرتیستونه یا آرتیستون یکی از دختران کوروش بزرگ و از همسران داریوش بزرگ و خواهر کوچک (تنی یا ناتنی) آتوسا. او محبوب‌ترین همسر داریوش و مادر ارشام و گبریاس بوده است بطوریکه به فرمان داریوش تندیسی زرین از او ساخته شده بود. پسران آرتیستونه از فرماندهان خشایارشاه بودند. او همراه با آتوسا، بامه و اپاکیش جزو چهار زن خانواده شاهی است که اسمش در لوح‌های گلی هخامنشی ثبت شده است.       ریشه یابی اسم       آرتیستون (Artystone)یا Artistun، اسم شخص زنانهٔ پارسی، تنها به شکل یونانی Artystōnē ارتیستونه و شکل ایلامی Ir-da-iš-du-na و Ir-taš-du-na گواهی شده است. این گونه‌های غیرایرانی، منعکس کنندهٔ نام پارسی باستان Rtastūnā* "ستون ارته (= راستی خدای‌وار شده و یا راستی و درستی)" هستند.           

      بوراندخت     

  پوراندخت یا پوران (بوران به معنی سرخ و گلگون)، شاهنشاه زن ایرانی و سی امین شاهنشاه ساسانی در سال ۶۳۰ میلادی، دختر پرویز که پس از قتل شهربراز و جوانشیر بر تخت سلطنت نشست. 

  پوران دخت در تاریخ بلعمی     

چون پوران‌دخت بپادشاهی بنشست عدل و داد کرد و جور و ستم برگرفت و آن مرد که شهربراز را کشته بود بخواند و بنواخت و او از خراسان بود. نام او سفروح (پوس فرخ). پوران‌دخت او را وزیری بداد و نامه‌ای نوشت به همهٔ سپاهها تا همه بحضرت او گردآمدند و آن نامه بر ایشان بخواند و از آن نسخه نامه به هر شهری نوشتند و اندر آن نامه چنین نوشته بود که این پادشاهی نه بمردی توان داشتن، بلکه بعنایت حق سبحانه و تعالی و به عدل و سیاست پادشاه نگاه توان داشتن و بسپاه دشمن نتوان شکستن مگر بعطا دادن، بسپاه و سپاه نگاه نتوان داشت مگر بداد و عدل و انصاف و چون پادشاه دادگر بود، ملک بتواند، نگاه داشتن اگر مرد بود و اگر زن و من چنان امید دارم که شما عدل و عطا از من ببینید چنانکه از هیچکس ندیده باشید. بفرمود که هر چه در ولایت، بر مردم از روزگار خسرو پرویز بقایای خراج بمانده بود، همه بیفکندند و آن دفترها بشستند و داد و عدل بگسترانید چنانکه بهیچ روزگار ندیده بودند و آن چوب چلیپا صلیب راستین که از روم آورده بودند و خسرو پرویز باز نداده بود، آن را به ملک (پادشاه) روم بازداد تا او را به پوران‌دخت میل افتاد و رها نکرد (اجازه نداد) که کسی در پادشاهی او بعجم رود (حمله کند) و به روزگار او پیغمبر صلی الله علیه و سلم از دنیا مفارقت کرد و ابوبکر بخلافت بنشست و پوران دخت یکسال و چهار ماه پادشاه بود و آن سقروخ (پوس فرخ) خراسانی وزیر او بود چون پوران‌دخت بمرد، مردی از خویشان پرویز نام او جشنسده از پس پوران‌دخت، بملک بنشست و یکماه ببود و پس بمرد و پادشاهی به آزرمی‌دخت رسید. آرتور کریستن سن(ایرانشناس نامدار دانمارکی)، پس از یاد کردن پادشاهی بوران دخت گوید، گویا در اینجاست که باید عهد سلطنت کوتاه شخصی را ذکر کنیم که بنام پیروز دوم نصب شد. بعد از او آزرمیدخت و طبری پس از آزرمیدخت به روایتی نام فیروز بن مهران جشنس را یاد می‌کند و گوید وی را جشنسده نیز گویند.   

  بوراندخت در تاریخ طبری    

  پوران دختر خسرو پرویز پسر هرمز، پسر انوشیروان بود. گویند، روزی که به پادشاهی رسید گفت «نیت خیر دارم و به عدالت فرمان می دهم.» و مقام شهربراز را به فسفروخ داد و وزارت بدو سپرد و با رعیت روش نکو داشت و عدالت کرد و بگفت تا سکهٔ نو زنند و پلها را آباد کنند و باقیماندهٔ خراج را بخشید و نامه‌ها نوشت و نیکخواهی خویش را با عامهٔ ناس در میان نهاد و از حال کشتگان خاندان خود سخن آورد و گفت امید دارد، خداوند به روزگار وی چندان رفاه بیارد و کارها چنان استوار باشد تا بدانند که کشور گیری و لشکر کشی و پیروزمندی و فتنه نشانی به صولت و شجاعت و تدبیر مردان نیست بلکه این همه از خداست و بفرمود تا اطاعت آرند و نیکخواهی کنند. پوران چوب صلیب را به شاه روم داد و آنرا همراه جاثلیقی بنام ایشو عهب، پس فرستاد. مدت پادشاهی وی یکسال و چهار ماه بود.    

    پروشات  

  پروشات یا پروشاتو یا پریزاتس یا پریزاد یکی از ملکه‌های پرآوازه دوران هخامنشیان بود. پروشات دختر اردشیر یکم (اردشیر درازدست) بود و به همسری داریوش دوم هخامنشی درآمد و ملکه بزرگ دربار بود. پروشات به سیاست‌پردازی و کاردانی، و سخت‌دلی و خشونت با دشمنانش معروف است. پروشات نخستین همسر داریوش دوم هخامنشی (۴۲۴ تا ۴۰۴ پ.م) و بانوی اول دربار بود و قدرت واقعی در دربار از آن وی بود چنانکه خودش برای کتزیاس طبیب و مورخ یونانی نقل کرده بود سیزده فرزند برای شاه بدنیا آورده بود اما از آنهمه که اکثراً در کودکی مرده بودند فقط اردشیر و کوروش کوچک و اوستانوس و دخترش به نام آمستریس زنده مانده بودند.. از جمله اردشیر دوم و کوروش کوچک. شاه (داریوش دوم) اردشیر را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده بود اما پروشات با انتخاب کوروش کوچک موافق بود. به همین دلیل هنگامی که داریوش بیمار بود و قصد داشت پادشاهی را به اردشیر واگذار کند، پروشات کوروش را که فرماندار لیدیه بود به دربار فراخواند تا مانع از جانشینی اردشیر شود. کوروش کوچک دیر رسید و مراسم در حال اجرا بود پس چنان به هیجان آمد که به اردشیر به قصد کشت حمله کرد. این حمله ناموفق بود و کوروش نیز به دستور شاه دستگیر شده و فورا محکوم به اعدام شد. پروشات توانست با تمهیدی جان کوروش را نجات دهد: درست پیش از اجرای حکم اعدام، کوروش را چنان محکم در آغوش گرفت که در صورت اقدام جلاد، خودش نیز کشته می‌شد. او توانست فرمان عفو کوروش کوچک را از شاه داریوش بگیرد و وی را به لیدیه بازگرداند. بعدا کوروش در لیدیه در مقابل اردشیر دوم شورش کرد و در پی آن جنگ‌های سختی بین این دو برادر درگرفت که چرخاننده آنها را ملکه پروشات می‌دانند. کوروش سرانجام در این جنگ‌ها کشته شد اما پروشات انتقام وی را از قاتلینش گرفت و یکی از رقبایش به نام استاتیرا را که از همسران محبوب شوهرش بود نیز با خوراندن زهر از بین برد. پروشات پس از مرگ داریوش دوم قدرت خود را در دربار پادشاهی پسرش، اردشیر دوم حفظ کرد.    


  پروشات (دختر اردشیر سوم)        

  پروشات دوم دختر اردشیر سوم (۳۸۰ - ۳۳۰ پ. م.) و آتوسا و خواهر ارشک یازدهمین شاهنشاه هخامنشی بود. وی همچنین یکی از سه زن ایرانی‌ای بود که گفته می‌شود به ازدواج اسکندر درآمده‌اند. اردشیر سوم در در سال ۳۳۸ پیش از میلاد و در بیستمین سال سلطنتش، توسط باگواس خواجه که حاجب و محرم و وزیر او بود، بر دست یک طبیب فریب خورده، مسموم شد و شاه بر اثر آن درگذشت. اردشیر سوم فرزندان بسیاری داشت ولی تنها نام‌های یکی دو تن از آنها در تاریخ ذکر شده و ظن نیرومند این است، که دیگران را باگواس خواجه وزیر مقتدر او کشته است. بعد از کشتن اردشیر، باگواس خواجه پسر کوچک شاه، بنام آرسس، یا ارشک را همچون شاهزاده ای دست نشانده، بر تخت نشانده و خود زمام کارها را برعهده گرفت. آتوسا همسر اردشیر با سه دختر او نیز از مرگ جستند. یکی از این دختران پروشات نام داشت. پس از کشته شدن داریوش سوم و منقرض شدن سلسلهٔ هخامنشی توسط اسکندر، در سال ۳۲۴ پیش از میلاد اسکندر کوشید جهت ایجاد دوستی بین ایرانیان و مقدونی‌ها که قوام امپراتوری نوبنیاد وی جز براساس آن استوار نمی‌یافت، طرحی تازه بریزد. از این رو در ضیافت باشکوهی که با نام ازدواج دسته‌جمعی شوش شهرت دارد، برپا کرد اسکندر به همراه هشتاد تن از افسران و سرداران خویش با زنان پارسی ازدواج کردند. خود او با استاتیرا (دختر داریوش سوم) و پروشات بطور همزمان ازدواج کرد و نزدیکترین دوست و سردارش هفستیون با دختر کوچکتر داریوش دری‌په‌تیس وصلت کرد.       

پری خان خانم      

  پری خان خانم (متوفی ۹۸۶ ه.ق./۱۵۷۸ م.) دختر شاه تهماسب اول دومین پادشاه سلسله صفویان و خواهر شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده، سومین و چهارمین پادشاهان صفوی بود. پس از مرگ شاه تهماسب، اسماعیل دوم برای مدت کوتاهی برتخت نشست. در این مدت او مشغول خونریزی و خذف شاهزادگان صفوی شد. خشونت بی حد و مرز او باعث ناخشنودی بزرگان قوم و امرا گردید و سرانجام منجر به برکناری و قتل او شد. در این زمان پری خان خانم خواهر او از حمایت بعضی امرای قزلباش‌ها برخوردار بود و در به قدرت رسیدن محمد خدابنده که شاهزاده‌ای ناتوان و بیمار بود نقش کلیدی داشت. پری خان خانم امیدوار بود پس از به تخت نشستن محمد نابینا خود کنترل قدرت را در دست داشته باشد اما در عمل اینگونه نشد و پری خان خانم یکسال بعد به قتل رسید. در سالهای ابتدایی پادشاهی محمد خدابنده، همسر او خیر النساء بیگم و وزیرش میرزا سلمان قدرت زیادی یافتند.        

مهد علیا    

  نواب علیه   مهد علیا

  نام کامل           ملک جهان خانم 

لقب(ها)              شاه بانوی ایران 

زاد روز               1220 

زادگاه                تهران 

وفات                 6 ربیع الثانی 1290 (70 سالگی)

 محل درگذشت        تهران 

ارامگاه                  ارامگاه محمد شاه در قم

  همسر                 محمد شاه قاجار 

فرزندان                 ناصرالدین شاه قاجار+ عزت الدوله  

دین                     اسلام  

  ار مهدِ عُلیامهدِنن عُلیا ملک جهان خانم ملقب به نواب علیه و مهدِ عُلیا (۱۲۲۰ - ۶ ربیع‌الثانی ۱۲۹۰، تهران) همسر محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه قاجار بود. ملک جهان خانم دختر امیر محمد قاسم خان قاجار قوانلو (ملقب به ظهیرالدوله) و بیگم جان خانم (دختر دوم فتحعلیشاه قاجار) بود. در ۱۶ سالگی او را به عقد پسردایی‌اش محمدمیرزا که آن زمان ولیعهد بود درآوردند. او در ۲۵ سالگی، پسرش ناصرالدین میرزا و در ۳۰ سالگی، دخترش، عزت ملک (ملک نسا خانم) را به دنیا آورد. محمد شاه با اینکه ناصرالدین میرزا را از ۵ سالگی به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود چند بار قصد کرد پسر دیگرش عباس میرزا (پسر خدیجه کردستانی که نسبش به شیخ‌های نقشبندیه می‌رسید) را ولیعهد کند. در سال ۱۲۶۴ ق که محمدشاه درگذشت، مهد علیا پسرش را که در تبریز بود به تهران فراخواند و خود نیز به کمک هوادارانش و سفارت انگلیس برای ۴۵ روز امور مملکت را به دست گرفت و آرامش شهر را حفظ کرد. او به عنوان ملکه مادر نایب السلطنه شورای سلطنت را تشکیل داد. مثلا حاج میرزا آقاسی وزیر محمدشاه را که هوادار عباس میرزا بود عزل کرد. عباس میرزا و خدیجه کردستانی نیز که از جانب او احساس خطر جانی می‌کردند با کمک فرهاد میرزا معتمدالدوله به سفارت انگلیس پناه برده و در آنجا تحصن کردند. مهدعلیا بسیار باهوش بود. بر ادبیات فارسی و زبان عربی مسلط بود، با موسیقی و آواز آشنا بود و خط ریز و خط درشت می‌نوشت. شعر می‌گفت و در سخنانش از مثل‌ها و روایات زیادی استفاده می‌کرد. او قرآن را به صورت دودانگ در آهنگ حجاز می‌خواند. مهد علیا به ساختن و نوسازی بناها مانند باغ مادر شاه در مرقد شاه عبدالعظیم، مدرسه حکیم باشی (یا مدرسه مهد علیا)، ساختن بارگاه و بقعه زبیده خاتون، تعمیر و اتمام مسجد امیرقاسم خان، پدرش (یا مسجد مادر شاه) توجه داشت. از مهد علیا چند سجع مُهر با عنوان‌های «ملک النساء العالمین»، «عصمة الدنیا و الدین» و … باقی است. مهد علیا در روزگار پادشاهی پسرش به نفوذ بالایی در کارهای کشور دست یافت. دختر مهد علیا، ملک‌زاده خانم ملقب به عزت‌الدوله با وجود ناخرسندی مهد علیا در ۱۳ سالگی در روز جمعه ۲۲ ربیع‌الاول از سال ۱۲۶۵ ق. به همسری امیر کبیر درآمد و کینه او نسبت به امیرکبیر بیشتر شد. او در جناح مخالف امیرکبیر تمام کوشش خود را برای مبارزه با اصلاحات وی و براندازی‌اش صرف کرد. سرانجام امیر کبیر با دخالت او در سال ۱۲۶۸ در حمام فین کاشان به قتل رسید. پس از مرگ امیرکبیر، موجب صدراعظم شدن میرزا آقا خان نوری اعتمادالدوله شد و دخترش عزت ملک خانم را که سیاهپوش امیرکبیر بود به اجبار به عقد میرزا کاظم خان پسر آقاخان نوری درآورد. برخی منابع اورا زنی منحط از لحاظ اخلاقی و روابط خصوصی می‌دانند. حتی میرزا تقی خان امیر کبیر نیز در هنگام آخرین ملاقات با وی او را روسپی خوانده است. او در سن ۷۰ سالگی در ۶ ربیع‌الثانی ۱۲۹۰ ق.، هنگامی که ناصرالدین شاه به سفر اروپا رفته بود در تهران درگذشت و در آرامگاه محمدشاه در قم دفن شد.      

    توران امیرسلیمانی     

نام کامل              قمر الملوک امیر سلیمانی  

  زاد روز               1283 ه._1904 م.    

تاریخ وفات          1374ه. _1995م.   

محل مرگ           سن 91 سالگی-خانه سالمندان پاریس 

  همسر(ان)          دومین همسر رضا شاه پهلوی - سید ذبیح الله ملک پور(بازرگان معروف)  

  فرزند(ان)           غلامرضا پهلوی 

  دین                   اسلام  

  قمرالملوک امیرسلیمانی معروف به ملکه توران دختر عیسی خان مجدالسلطنه امیر سلیمانی، سومین همسر رضا شاه پهلوی و مادر غلامرضا پهلوی بود.  

  زندگی 

  او در سال ۱۲۸۳ به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا گرفتن دیپلم از دبیرستان ناموس تهران ادامه داد و در سال ۱۳۰۱ ه.ش در سن ۱۹ سالگی همسر سوم رضا خان سردارسپه (رضا شاه بعدی) شد، ولی اندکی پس از تولد شاهپور غلامرضا پهلوی، بر اثر ناسازگاری در سال ۱۳۰۲ ه.ش از رضا شاه جدا شد. ملکه توران پس از جدایی، با پسرش شاهپور غلامرضا زندگی می‌کرد و سال‌ها بعد در سال ۱۳۲۴ با سید ذبیح‌الله ملک‌پور (بازرگان معروف) ازدواج کرد. او پس از انقلاب ایران (۱۳۵۷) ایران را ترک کرد و در آلمان اقامت گزید تا اینکه بر اثر کهولت سن به خانه سالمندانی در پاریس سپرده شد و همانجا به سال ۱۳۷۴ در سن ۹۱ سالگی درگذشت.      

  تاج‌الملوک ایرملو       

  زاد روز             27 اسفند 1274-باکو    

درگذشت          19 اسفند 1360-86 سالگی اکایلکو-مکزیک   

ملیت                 ایرانی   

لقب                  ملکه مادر نیم تاج خانم   

همسر(ان)          رضا شاه رحیم علی خرم

  مذهب               اسلام    

فرزندان                 محمد رضا- اشرف -شمس- علیرضا  

  والدین              تیمور خان ایرملو     

  تاج‌الملوک آیرُملو (۲۷ اسفند ۱۲۷۴ باکو - ۱۹ اسفند ۱۳۶۰ آکاپولکو) معروف به «ملکه مادر» دومین همسر رضاشاه پهلوی بود. تاج‌الملوک دختر یاور (سرگرد) تیمور خان آیرملو و از خوانین بزرگ سوادکوه مازندران و از سران قزاق بود. تاج‌الملوک مادر محمدرضا و اشرف است. وی پس از پادشاهی رضاشاه پهلوی ، «ملکه مادر» لقب گرفت. وی در سال ۱۲۹۵ خورشیدی به عقد رضاخان میرپنج درآمد. او زمانی که هنوز رضا شاه افسر آتریاد قزاق بود، با وی ازدواج کرد. رضاخان برای تشکیل خانواده خود در محله سنگلج خانه‌ای اجاره نمود و ظرف مدت ۵ سال صاحب چهار فرزند (دو دختر و دو پسر) شد.این چهار فرزند شمس پهلوی، محمدرضا (محمدرضا شاه پهلوی)، اشرف پهلوی و علیرضا پهلوی نام دارند. تاج‌الملوک پس از به سلطنت رسیدن رضا شاه پهلوی، به علت اینکه مادر ولیعهد محسوب می‌شد از اعتبار و نفوذ ویژه‌ای برخوردار شد که آن را در دوران سلطنت پسرش نیز حفظ کرد. او بعد از رضا شاه دوباره شوهر اختیار کرد که رحیم‌علی خرم همسر وی بود. تاج‌الملوک در دوران پادشاهی رضاشاه یک بانوی درباری و ملکه ایران بود و اجازه دخالت در مسائل سیاسی را نداشت و تنها در امور مالی فعالیت می‌کرد. وی در سال ۱۳۱۲ برای دیدار محمدرضا سفرهایی به آلمان، سویس و فرانسه داشت. تاج‌الملوک همچنین در روستای مردآباد کرج کاخی ساخت و این روستا را شاهدشت (ماهدشت امروزی) نامید. این کاخ امروزه ساختمان شهرداری ماهدشت است. تاج‌الملوک آیرملو در زمان انقلاب ۱۳۵۷ به کاخ خود در آمریکا هجرت کرد و همراه فرزندش شمس در آن‌جا ساکن شد. تاج‌الملوک در روز ۱۰ اسفند ۱۳۶۰ در آکاپولکوی مکزیک بر اثر کهولت درگذشت و به خاک سپرده شد.           

عصمت دولتشاهی         

  نام کامل            ملکه عصمت الملوک دولتشاهی  

لقب                    ملکه ایران  

زادروز                    1283ش.-1904م.  

مرگ                  30 تیر1374ش.(90سالگی)  

محل درگذشت        بیمارستان دی-تهران 

ارامگاه                 قطعه37ردیف91شماره25بهشت زهرا تهران

  پدر                   غلامعلی میرزا مجلل الدوله دولتشاهی

  همسر             چهارمین همسر رضاشاه پهلوی 

فرزندان             عبدالرضا-احمدرضا محمودرضا-فاطمه حمیدرضا-پهلوی    


عصمت‌الملوک دولتشاهی آخرین همسر رضا شاه و سوگلی او بود که نسبی قاجاری داشت. رضاشاه از طریق امیرلشکر خدایارخان خدایاری با عصمت‌الملوک دولتشاهی دختر غلامعلی میرزا مجلل‌الدوله دولتشاهی که بعدها از سوی رضا شاه پهلوی به سمت ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی منصوب شد، آشنا گردید از چندی وی را به عقد خود درآورد. عصمت‌الملوک از سال ۱۳۰۲ که وارد دربار شد تا تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۵، سه فرزند به نام‌های عبدالرضا پهلوی، احمدرضا پهلوی، محمودرضا پهلوی و سالهای بعد دو فرزند دیگر با نام‌های فاطمه پهلوی و حمیدرضا پهلوی به دنیاآورد . ملکه عصمت‌الملوک دولتشاهی به هنگام تبعید رضاشاه، همراه وی به جزیره موریس رفت و پس از چند ماه به تهران بازگشت. وی از ابتدا وارد سیاست نشد. اما از نفوذ خود در به کار گماردن اقوام خویش در پست‌های مهم استفاده شایانی کرد. پس از مرگ رضاخان در ویلای شخصی خود در شمیران اقامت کرد. پس از انقلاب اسلامی در تهران ماند و در سال ۱۳۷۴ شمسی در سن ۹۰ سالگی درگذشت و در قطعه ۳۷ ردیف ۹۱ شماره ۲۵ بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.  

نوشته شده توسط حاجی در 13:27 |  لینک ثابت   • 

90/08/02

روایاتی از علی(ع)-3

 

ملاقات انبياء الهى با على (ع ) در كعبه 


وقتى كه على (ع) در كعبه پا به عرصه وجود گذاشت پنج تن از انبيا الهى وارد كعبه شدند على(ع) با ديدن آنها حركتى كرد و خنديد. آنان گفتند: سلام بر تو اى ولى خدا و خليفه پيامبر خدا؛ حضرت در جواب آنها فرمود: و عليكم السلام و رحمة الله بركاته و سپس ‍ به هر يك جداگانه سلام كرد. آنها حضرت آدم ، حضرت نوح ، حضرت ابراهيم ، حضرت موسى و حضرت عيسى (عليه السلام ) بودند كه يكى پس از ديگرى نوزاد را گرفته و بوسيدند و زبان به مدح او گشودند و سپس ‍ رفتند. 


قرائت كتب انبياء (ع ) توسط على (ع(


 در حالى كه نوزاد كعبه در آغوش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود، رو به آن حضرت كرد و پرسيد: يا رسول الله بخوانم ؟! حضرت فرمود: بخوان آنگاه اميرالمؤ منين (ع) سينه خود را صاف كرد و شروع به خواندن كتب انبياى گذشته نمود ابتدا از صحف حضرت آدم(ع) كه به دست پسرش شيث نگهدارى شده بود آغاز كرد و آنها را چنان خواند كه اگر حضرت شيث (ع) حاضر بود اقرار مى كرد كه على (ع) آنها را از او بهتر مى داند، سپس صحف حضرت نوح (ع) و بعد صحف حضرت ابراهيم(ع) را بخواند و بعد از آن تورات حضرت موسى (ع) را خواند سپس زبور حضرت داود (ع) را طورى خواند كه اگر آن حضرت حاضر بود اقرار مى كرد كه على (ع) زبور را بهتر از او مى داند. و سپس انجیل عیسی (ع) را خواند.


نامگذارى نوزاد كعبه 


چنانچه در داستان هاى قبلى اشاره شد نامگذارى حضرت على (عليه السلام ) توسط درخواست ابوطالب (عليه السلام ) و مادرش در بيرون مكه انجام شد كه خداوند لوح سبزى را از آسمان فرستاد و به اين وسيله به نام على نامگذارى شد. اين لوح سبزى كه از آسمان توسط ابرى براى حضرت ابوطالب آورده شده بود را در كعبه آويختند تا نسلهاى آينده على (عليه السلام ) را بهتر بشناسند و از ساعات اول حيات او مقام عظيمش را درك كنند. اين لوح همچنان در خانه خدا بود و كسى جراءت دست زدن به آن را پيدا نكرد تا زمانى كه هشام بن عبدالملك آن را از جايش برداشت و ديگر كسى از سرنوشت آن لوح سبز اطلاعى پيدا نكرد. 


پيوسته مظلوم بوده ام


على (ع مى فرمايد: من پيوسته مظلوم بوده ام (از كودكى ) تا به امروز چنين بوده است . فراموش نمى كنم هنگامى را كه برادرم عقيل به چشم درد مبتلا شد او به حكم ضرورت مى بايست دارو مصرف مى كرد. اما بهانه مى آورد و تسليم نمى شد و مى گفت : اگر بناست من دارو مصرف كنم نخست بايد على از آن دارو استفاده كند و كسان من (براى خوشايند او) مرا مجبور مى كردند و آن دارو را در چشمان من كه هيچ دردى نداشت مى ريختند. . .اما مظلوميتم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين بود كه : هر كينه اى كه قريش از رسول خدا بر دل داشت (و جراءت اظهار و يا فرصت ابراز آن را نيافت ) پس از رحلت آن حضرت همه را بر من آشكار ساخت و تا توانست بر من ستم كرد... قريش چه از جان من مى خواهد اگر خونى را از آنها ريخته ام به امر خدا و فرمان رسولش بوده است آيا پاداش كسى كه در طاعت خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم امر بوده است بايد اين چنين داده شود؟!! قريش دنيا را به نام ما خورد و بر گرده ما سوار شد! شگفتا از اسمى بدان پايه و از حرمت و عظمت ، و مسمايى بدين حد از خواری و خفت.


 نگين پادشاهى


مطابق روايات متواتر كه از طريق شيعه و سنى ، نقل شده اين آيه در شاءن امير مؤ منان (عليه السلام ) نازل شده و دليل ولايت و رهبرى على (عليه السلام ) بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و اين آيه هنگامى نازل شد كه على (عليه السلام ) در مسجد مشغول نماز بود آنگاه فقيرى به مسجد آمد و از حاضرين در مسجد تقاضاى كمك كرد، كسى چيزى به او نداد، حضرت على (عليه السلام ) در حال ركوع بود، با انگشت كوچك دست راستش اشاره كرد، سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست على (عليه السلام ) بيرون آورد، به اين ترتيب آن حضرت در ركوع نماز، انگشترش را به عنوان زكات (صدقه مستحبى ) به فقير داد، و آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون در ستايش امام على (عليه السلام ) نازل شد در تاريخ آمده ، اين انگشتر يكى از مشركان بنام مروان بن طوق بوده ، امام على (عليه السلام ) هنگامى كه در جنگ ، بر او پيروز شد و او را به هلاكت رسانيد انگشتر او را به عنوان غنائم جنگى از دست او بيرون آورد، و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد تا على (عليه السلام ) از ميان غنائم ، آن انگشتر را براى خود بردارد.


امتيازات شيعيان على (ع(


روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به على بن ابيطالب (عليه السلام ) فرمود: اى على ! به شيعيان و يارانت ده امتياز را بشارت بده : 1.حلال زادگى2- ايمان صحيح . 3- دوستى خدا با آنها. 4- گشادى قبر. 5روشنى پل صراط. 6- نترسيدن از فقر و بى نيازى قلب . 7- دشمنى خدا با دشمنانشان . 8- ايمنى از خوره . 9- آمرزش گناهان . 10- همنشينى با من در بهشت


حيوانات مسخ شده


على (عليه السلام ) مى فرمايد: روزى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدم : يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم حيوانات مسخ شده كدامند؟ حضرت فرمود: آنها سيزده حيوان هستند: فيل ، خرس ، خوك ، ميمون ، مارماهى ، سوسمار، شب پره (يا پرستو)، كرم سياه ، آبى عقرب ، عنكبوت ، خرگوش ، سهيل و زهره (نام دو حيوان دريايى است ). آنگاه پرسيدم : علت مسخ اينها چه بود؛ خرس : مرد ماءبونى بود كه مردها را به خود مى خواند؛ خوك : عده اى نصرانى بودند كه از خدا خواستند تا غذاى آسمانى بر آنها بفرستد و با اين كه خواسته شان عملى شد بر كفر خود افزودند؛ ميمون : كسانى بودند كه روز شنبه بر خلاف دستور دينشان ماهى گرفتند؛ مارماهى : مرد ديوثى بود كه همسرش را در اختيار مردم مى گذاشت ؛ سوسمار: باديه نشينى بود كه سر راه حاجيان را مى گرفت و اموالشان را مى ربود؛ شب پره : دزدى بود كه خرماهاى مردم را از سر درختان سرقت مى كرد؛ كرم سياه : سخن چينى بود كه ميان دوستان جدايى مى انداخت ؛ عقرب : مرد بد زبانى بود كه هيچ كس از نيش زبانش ‍ آسوده نبود؛ عنكبوت : زنى بود كه به شوهرش خيانت كرده بود؛ خرگوش : زنى بود كه غسل حيض و غيره نمى كرد؛ سهيل : گمرك چى بود در يمن ؛ و زهره : زنى نصرانى بود و اين زن همان است كه هاروت و ماروت را فريفت 


على (ع ) و ابليس ملعون 


على (عليه السلام ( مى فرمايد روزى در كنار خانه كعبه نشسته بدم پيرمردى قد خميده را ديدم با موهاى سفيد و بلند كه ابروان او بر چشمانش افتاده بود با عصايى بر دست و كلاهى قرمز و جامه اى پشمين ، پيرمرد نزديك شد و در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه بر ديوار كعبه تكيه زده بود نشست . سپس گفت : اى فرستاده خدا آيا مى شود در حق من دعا كنى و از درگاه خدا برايم طلب مغفرت كنى ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: پيرمرد كوشش تو فايده ندارد، اعمال تو تباه گشته و درخواست مغفرت در حق تو پذيرفته نخواهد شد. پيرمرد با سرافكندگى از محضر آن حضرت خارج شد و از راهى كه آمده بود بازگشت . در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود: يا على (عليه السلام ) آيا او را شناختى ؟ گفتم : نه . حضرت فرمود: او همان ابليس ملعون است . على (عليه السلام ) مى فرمايد با شنيدن اين جمله برخاستم و خود را به آن پيرمرد رساندم و با او درگير شدم و بر زمينش كوفتم و بعد بر سينه اش نشستم ، با دستانم گلويش را به سختى مى فشردم تا او را هلاك كنم در همين حال او مرا به نام صدا زد و از من خواست كه دست از او بردارم و وى را به حال خود رها كم . آنگاه گفت : فانى من المنظرين الى يوم الوقت الملعوم يعنى ؛ مرا تا روز قيامت (معلوم ) مهلت زندگى داده اند و من تا آن روز زنده خواهم ماند سپس گفت : يا على به خدا سوگند من تو را بسيار دوست دارم (پس اين جمله را از من بگير و نگه دار) آن كس كه در مورد تو به دشمنى و خصومت برخيزد و از تو در دل خود كينه داشته باشد بايد در مشروعيت ولادت خود ترديد كند و مرا در كار پدر خود شريك به شمارد... على (عليه السلام ) مى فرمايد: من از حرف او خنده ام گرفت و رهايش ساختم.


عادل دادگر


روزى گاوى با شاخ تيز خود شكم خرى را دريد. صاحب خر شكايت خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرضه داشت هنوز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سخن نگفته بود كه ابوبكر عقيده اش را اظهار كرد و گفت حيوان زبان بسته اى حيوان زبان بسته ى ديگرى را كشت به كسى مربوط نيست . ولى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: اگر آن گاو آزاد بود و به خر حمله آورد و شاخش زده صاحب گاو مسئول اين جنايت است زيرا گاو وحشى خود را آزاد گذاشته تا به مال مردم تعدى و تجاوز كند. ولى اگر آنجايى كه گاو بسته بوده و خر با پاى خود به پيش گاو رفته و سرانجام كشته شده صاحب گاو گناهى ندارد و از دادن تاوان معاف است . رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قضاوت على كافيست


حضور شخصى بزرگ


امام حسن (عليه السلام ) در دوران هفت سالگى ، به مسجد مى رفت و پاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى نشست ، و آنچه در مورد وحى ، از آن حضرت مى شنيد به منزل باز مى گشت و براى مادر فاطمه زهرا عليهاالسلام نقل مى كرد (به اين ترتيب كه همچون يك خطيب روى متكائى مى نشست و سخنرانى مى نمود و در ضمن سخنرانى آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرا گرفته بود بيان مى كرد) حضرت على (عليه السلام ) هر گاه وارد منزل مى شد و با فاطمه زهرا عليهاالسلام سخن مى گفت در مى يافت كه فاطمه عليهاالسلام آنچه از آيات قرآن نازل شده اطلاع دارد از او پرسيد با اينكه شما در منزل هستيد چگونه به آنچه كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد بيان كرده آگاه هستى ؟! فاطمه زهرا عليهاالسلام جريان را به عرض رساند كه اين آگاهى از ناحيه فرزندت حسن (عليه السلام ) به من انتقال مى يابد. روزى على (عليه السلام ) در منزل مخفى شده ، حسن (عليه السلام ) كه در مسجد، وحى الهى را شنيده بود، وارد منزل شد و طبق معمول ، بر متكا نشست ، تا به سخنرانى بپردازد، ولى لكنت زبان پيدا كرد، حضرت زهرا عليهاالسلام تعجب نمود! حسن (عليه السلام ) به مادر عرض كرد: تعجب مكن ، چرا كه شخص بزرگى ، سخن مرا مى شنود و استماع او مرا از بيان مطلب ، باز داشته است . در اين هنگام على (عليه السلام ) از مخفيگاه خارج شد و فرزندش حسن را بوسید.   


شمشير ذوالفقار 


ذوالفقار نام شمشير معروف على (عليه السلام ) است در اينكه آن چرا ذوالفقار (صاحب دو سر، يا صاحب حفره و خالها) و از كجا بدست آمده مطالب مختلفى نقل شده است  يكى از اقوال آن است كه اين شمشير در جنگ بدر از ناحيه دشمن به دست على (عليه السلام ) رسيد. ماجراى آن چنين است نبيه و منبه پسران حجاج سهمى از مشركان سبك سروبى تربيت قريش بودند و همواره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را مى آزردند و با گفتار ناپسند خود آن حضرت را سرزنش مى كردند اين دو با پسر منبه كه عاص نام داشت در سال دوم هجرت در جنگ بدر شركت كرد و سرانجام نيز با تيغ بران آن حضرت كشته شدند. ذوالفقار كه شمشيرى داراى دو سر از فولاد، نابود در دست عاص بن منبه بود كه پس ‍ از كشته شدن او، آن شمشير به دست على (عليه السلام ) افتاد و على (عليه السلام ) آن را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آورد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن را به على (عليه السلام ) بخشيد. 


مؤ من واقعى 


روزى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) از كنار عده اى كه نشسته بودند عبور مى كرد، و ديد آنها لباسهاى سفيد و گران قيمت پوشيده و (نشانه تكبر در آنها مشهود است ) رنگ صورتشان برافروخته است و خنده آنها بلند و زياد است و با انگشت خود هر كس را كه از كنارشان رد مى شود مسخره مى كنند. سپس به عده ديگر رسيد كه لاغر اندام و رنگ آنها زرد و در هنگام سخن گفتن متواضع بودند. آن حضرت در حالى كه تعجب كرده بود خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد يا رسول الله دو گروه متفاوت را ديدم و هر دو گروه خود را مؤ من مى دانستند؟ صفت مؤ من چيست ؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سكوتى كرد و در پاسخ حضرت على (عليه السلام ) فرمود يا على مؤ من بيست خصوصيت دارد كه اگر يكى از آنها در او نباشد ايمانش كامل نيست : 1- به نماز (جماعت ) حاضر مى شود 2- زكات را در وقت خود مى پردازد.3- به مستمندان رسيدگى مى كند. 4- يتيم را نوازش مى كند 5- لباسهاى پاك و پاكيزه مى پوشند. 6- كمر به عبادت حق بسته اند. 7- راست مى گويد 8- به وعده خود وفا مى كند. 9- در امانت خيانت نمى كند. 10- زاهد شب و شير روز هستند. 11- در روز روزه دار و در شب بيدار و عابد هستند. 12- همسايه را آزار نمى دهد. 13- متواضعانه راه مى روند 14- تشييع جنازه مى كند و . . .  


دعاى مخصوص 


  ابن عباس گويد: على ابن ابيطالب (عليه السلام ) نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و چيزى از آن حضرت در خواست كرد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: يا على به حق آنكه مرا به پيغمبرى فرستاد سوگند كه نزد من هيچ از كم و بيش نيست ولى تو را چيزى مى آموزم كه دوست من جبرئيل براى من آورد و گفت : يا محمد اين هديه اى است از نرد خداى عزوجل كه تو را با آن گرامى داشته و به هيچ كس از پيغمبران پيشين اين هديه را نداده است و آن نوزده جمله است كه هر دلسوخته و هر مصيبت زده و هر اندوهناك و هر غمناك و هر كسى كه در خطر دزد و آتش ‍ سوزى باشد آنها را بخواند و هر بنده اى كه از پادشاهى بترسد آن كلمات را بگويد خداوند براى او وسيله رهايى فراهم سازد و آن نوزده جمله است كه چهار جمله آن بر پيشانى اسرافيل نوشته شده و چهار جمله اش ‍ بر پيشانى ميكائيل و چهار جمله آن بر گرداگرد عرش و چهار جمله اش بر پيشانى جبرئيل و سه كلمه آن در جائى كه خدا خواسته است نوشته شده است . على (عليه السلام ) عرض كرد: يا رسول الله چگونه آنها را بخوانيم ؟ حضرت فرمود: بگو يا عماد من لا عماد له و يا كريم العفو و يا حسن البلاء و يا عظيم الرجاء و يا عون الضعفاء و يا منقذ الغرقى و يا منجى الهلكى يا محسن يا مجمل يا منعم يا مفضل انت الذى سجد لك سواد الليل و نورالنهار و ضوء القمر و شعاع الشمس و دوى الماء و خفيف الشجر يا الله يا الله يا الله انت وحدك آنگاه مى گويى بارالها! با من چنين و چنان كن كه بطور مسلم از جاى خود بر نخيزى تا اينكه دعاى تو مستجاب شود. 


صاحب سر پيامبر (ص ) 


از ابوذر غفارى روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا براى احضار على (عليه السلام ) به خانه آن حضرت فرستاد من به در خانه على (عليه السلام ) آمدم و او را صدا زدم ولى كسى جواب نگفت . من تعجب كردم موقعى كه ديدم آسياى دستى در خانه آن حضرت خودبخود مى گردد بدون اينكه كسى او را به گردش آورد. من على (عليه السلام ) را صدا كردم و آن حضرت نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با او آهسته سخنى گفت كه من نفهميدم آنگاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كردم جاى تعجب است از آسيابى كه در خانه على (عليه السلام ) خودبخود مى گردد، بدون اينكه كسى آن را به حركت در آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند قلب و جوارح دخترم فاطمه عليهاالسلام را از ايمان و يقين پر ساخته و البته خدا از ضعف بدنى او آگاه است و او را در كارهايش كمك مى نمايد. آيا نمى دانى كه خداوند را فرشتگانى است كه آنها را براى كمك به آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم گمارده است .(

  ولايت على (ع )

  پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت امير مؤ منان (عليه السلام ) وارد شد در حالى كه آثار سرور و خوشحالى در صورت نازنينش آشكار بود، حضرت على (عليه السلام ) سبب آنرا پرسيد. حضرت فرمودند: خداوند متعال به من بشارت داد كه شيعيان على چه عاصى و چه مطيع آخرالامر در بهشت جايگزين شوند، حضرت على (عليه السلام ) به مجرد شنيدن اين كلام سجده شكر به عمل آورده و گفت : خداوندا نصف حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم . در اين لحظه حضرت زهرا عليهاالسلام و امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) هر يك به ترتيب عرض كردند: پروردگارا ما هم نصف ثوابهايمان را به شيعيان اميرمؤ منان على (عليه السلام ) بخشيديم . رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت : خداوندا منهم نصف حسنات و ثوابهايم را به شيعيان حضرت على مرتضى (عليه السلام ) دادم در اين وقت بود كه وحى از طرف خداوند رسيد كه شما از من كريم تر نيستيد، منهم گناهان همه شيعيان على را آمرزيدم .

نوشته شده توسط حاجی در 14:9 |  لینک ثابت   • 

90/08/02

سخنان کوتاه


بزرگترین لذت در دنیا انجام کاریه که میگن نمیتونی انجامش بدی.  

یکی باش برای یک نفر نه تصویری مبهم در خاطره ها . 

بگذار هر روز رویایی باشد در سر نه در دوردست بگذار هر روز عشقی باشد در دل نه در سر بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی نه روزی برای مرگ.

 

نه به گذشته بیندیش نه به اینده بگذار خدا شگفتی های هر روز را برایت به ارمغان بیاورد.  

گر چه راه صعب است اما تو به صعود ادامه بده شاید قله در یک قدمی تو باشد .

  انچه از روزگار به دست می اید با خنده نمی ماند و انچه از دست برود با گریه جبران نمیشود .  

فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.  

  گول زنگ تفریح دنیا رو نخور چون زنگ بعدش حساب داریم.   

اگر تو میتوانی به غروب نگاه کنی و لبخند بزنی یعنی  زمانی است که تو هنوز امید داری . 


بهترین چیزها زمانی رخ خواهد داد که تو انتظار انرا  نداری .  


در میان این همه بی تفاوت تو بیا متفاوت باش . 

 

موفق کسیست که با اجرهایی که به طرفش پرت میشود بنایی محکم بسازد .  

 

این روزها انسان قیمت همه چیز را میداند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند. 


سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد  از زخم تیشه نترس که وجودت شایسته تندیس است.   

 

اگر خداوند ارزویی در دلت انداخت بدان توانایی رسیدن به انرا در تو دیده است .      

    

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند اسمان را دریاب .    

دیر می فهمیم که زندگی همین روزهایی است که منتظر گذشتن ان هستیم .

نوشته شده توسط حاجی در 14:7 |  لینک ثابت   • 

90/07/16

اسماعیلیه -بخش دوم

خلفای فاطمی خلفای فاطمی نام سلسله‌ای است که از سال ۹۰۹ (میلادی) به مدت تقریبی دو قرن (تا سال ۱۱۷۱ میلادی) بر بخش بزرگی از شمال آفریقا و خاورمیانه و دریای مدیترانه حکومت کرد. خلفای فاطمی پیشوایان شیعه اسماعیلی نیز بودند و نام سلسله آنان به نام فاطمه، دختر محمّد پیامبر مسلمانان، نامگذاری شده بود. آنان در قسمت مدیترانه‌ای خاورمیانه، بمدت بیش از دو قرن مؤسسِ دولتی بودند که به گسترشِ علم، هنر و بازرگانی علاقهٔ فراوان نشان می‌داد. قاهره پایتختِ مصر، توسط فاطمیان پایه‌گذاری شد. امپراتوری آنها یعنی بخش اولیه تاریخ اسماعیلی، تقریباً از ابتدای اسلام تا قرن یازدهم را در بر می‌گیرد. نخستین خلیفه فاطمی عبدالله المهدی و سه خلیفه فاطمی دیگر، یعنی القائم و المنصور و المعز لدین الله نام داشتند. خلافت فاطمی در سال ۹۰۹ (میلادی) در شمال آفریقا بنیان نهاده شد و به زودی به سیسیل، مصر، فلسطین و سوریه گسترش یافت و در دوران حکومت هشتمین خلیفهٔ فاطمی، المستنصربالله (وفات ۱۰۹۴ (میلادی)) به اوج قدرت خود رسید. در طول این دورهٔ حدوداً دو قرنی، فاطمیان یک حکومت مرفّه همراه با شادابی عقلانی، اقتصادی و فرهنگی قابل ملاحظه‌ای را پدید آوردند. دعوت خلفای فاطمی در سرزمین ایران در عهد سامانیان و غزنویان آغاز شد، اما در واقع به وسیله ناصر خسرو قبادیانی، شاعر معروف خراسان و مقارن با اوایل دوران سلاجقه این دعوت تا حدی به ثمر رسید. در ادامه با آن که خلفای مصر در جلب آل بویه سعی فراوانی کردند، اما در این زمینه توفیقی به دست نیاوردند، چنان که عضدالدوله دیلمی در اواخر عمرش همچنان در صدد تسخیر مصر و بر انداختن خلافت فاطمی بود که اجل مهلتش نداد. با وجود این، سالها پس از مرگ عضدالدوله، یک سردار ترک خلیفه عباسی به نام ارسلان بساسیری به اشاره و تحریک المستنصر، خلیفه فاطمی، بر علیه عباسیان شورید و بغداد را متصرف شد که در پی آن خلیفه القائم بامرالله را از آن جا بیرون کرد و سپس خطبه به نام امام فاطمی خواند (۴۵۰ ق / ۱۰۵۸ م). در آن احوال، خلافت عباسیان در معرض انقراض قرار گرفت، اما از حسن اتفاق، با ظهور طغرل‌بیگ سلجوقی و ورود او به بغداد ۴۵۱ (قمری)/۱۰۵۹ (میلادی)خلافت عباسیان از خطر سقوط حتمی نجات پیدا کرد. از آن پس، جلوگیری از نشر دعوت فاطمی و اهتمام در تعقیب اسماعیلیه، برای سلجوقیان ایران یک تکلیف و تعهد شد که تا پایان آن عصر نیز ادامه داشت.  دعوت قدیم فاطمیان مقارن همین ایام بود که ناصر خسرو از جانب المستنصر - خلیفه فاطمی - برای نشر و دعوت فاطمی از مصر به خراسان بازگشت. اما اقدام او به نشر این دعوت با مخالفت شدید علما و حکام خراسان مواجه شد که این مخالفتها، عاقبت به خروج یا اخراج او از بلخ منجر شد «حدود ۴۵۳ ق / ۱۰۶۱ م». ولی با این وجود در مازندران ظاهراً پیروانی پیدا کرد که ناصریه خوانده می‌شدند. با این احوال در خراسان با تعصب عموم مردم رو به رو شد تا این که به ناچار در ناحیه بدخشان در کوههای یمکان متواری و سرانجام منزوی شد. با مرگ ناصر خسرو «۴۸۱ ق / ۱۰۸۸ م»، دعوت مستنصری - منسوب به خلیفه فاطمی المستنصر - که بعدها دعوت قدیمه تلقی شد، پایان یافت و دعوت نزاریه - دعوت جدید اسماعیلیه - در تعلیم و تبلیغ حسن صباح طنین افکند. دعوت جدید و حسن صباح جانشین المستنصر ۴۸۷ (قمری)/۱۰۹۴ (میلادی)بنا بر حکم آشکار خلیفه، پسر بزرگش نزار بود، اما امیر سپاه مصر که به مستعلی - پسر دیگر خلیفه - ارادت داشت، وی را به خلافت نشاند و او را امام مخصوص خواند. البته چون این قول، حکم آشکار خلیفه پیشین نبود به همین دلیل نمی‌توانست تمام اسماعیلیه را راضی و خشنود کند. نزار در ادعای جانشینی مغلوب و بعدها مقتول شد، به طوری که طرفداران او نیز به نوبه خود از اطاعت خلیفه مصر سرباز زدند. با آن که خلافت فاطمی در نسل مستعلی ادامه پیدا کرد؛ اما از آن پس فاطمیان در مصر دچار هرج و مرج شدند و در شام و ایران نیز با انشعاب مواجه گشتند. حسن صباح که در عهد حیات المستنصر برای نشر دعوت به ایران آمده بود ۴۷۳ (قمری)/۱۰۸۰ (میلادی)به هوا داری از نزاریه - طرفداران نزار، پسر خلیفه که از خلافت فاطمیان بر کنار ماند - به پا خاست به طوری که چند سال بعد، پس از دستیابی به قلعه الموت ۴۸۳ (قمری)/۱۰۹۰ (میلادی)، آن جا را پایگاهی استوار برای رهبری دعوت اسماعیلیه کرد. فرمانرواها نام فرمانروا                        سال فرمانروایی المهدی بالله ابومحمد عبیدالله               297ق/909م القائم بامرالله ابوقاسم محمد                 322ق/934م المنصور بالله ابوطاهر اسماعیل                        334ق/946م المعزلدین الله ابوتمیم معد                   341ق/953م العزیز بالله ابومنصور نزار                  365ق/975م الحاکم بامرالله ابو علی منصور             386ق/996م الظاهر لاعراز دین الله ابوالحسن علی     411ق/1021م المستنصر بالله ابو تمیم معد                427ق/1036م المستعلی بالله ابوقاسم احمد                 487ق/1094م الامر باحکام الله ابو علی منصور           495ق/1101م الحافظ لدین الله ابوالمیمون عبدالمجید      524ق/1130م الظافر بامرالله ابوالمنصور اسماعیل        544ق/1149م الفائر بنصرالله ابوقاسم عیسی              549ق/1154م العاضد لدین الله ابو محمد عبدالله           555ق-567ق/1160م-1171م   فهرست امامان اسماعیلیه ائمه اوایل علی بن ابی طالبحسن بن علیحسین بن علیسجادمحمد باقرجعفر صادقاسماعیل بن جعفرمحمد بن اسماعیل- سبعیه یا اسماعیلیان هفت امامی، او را آخرین امام می‌دانند و به غیبت او قائل هستند.وفی احمدتقی محمدحسین زکیمحمد المهدی‏محمد قائم بأمراللهاسماعیل منصورالمعزلدین اللهابومنصور نزار العزیزباللهحاکم بأمراللهعلی ظاهر‏معاذ مستنصربالله ائمه مستعلیه ·          احمد مستعلی امیر بن مستعلی طیب ابوالقاسم- که مستعلیه او را آخرین امام می‌دانند و قائل به غیبت او هستند.   ائمه نزاریه ·         نزار هادی بن نزارمهتدی منصورحسن قاهرعلی ذکره السلاماعلا محمدجلال الدین حسنعلاء الدین محمدرکن الدین خورشاهشمس الدین محمدقاسم شاهاسلام شاهمحمد بن اسلامشاهمنتسربالله دومعبدالسلام شاهغریب میرزاابوذر علی نورالدینمراد میرزاذوالفقار علینورالدهر علیخلیل الله اولشاه نزارسید علی شاه نزارحسن علی شاه نزارقاسم علی سید جعفرابوالحسن علی باقرشاهشاه خلیل الله دومآقاخان اولآقاخان دومآقاخان سومآقاخان چهارم   نزاریه   نزاریه پرجمعیت‌ترین شاخه از مذهب شیعه اسماعیلیه هستند و بیش از دو سوم اسماعیلیان را تشکیل می‌دهند. اسماعیلیه دومین فرقه بزرگ در تشیع، پس از شیعه دوازده‌امامی است. نزاری‌ها در ترتیب امام‌ها با مستعلی‌ها مشترک هستند؛ و ۹ خلیفه اول فاطمی را به‌عنوان امام می‌پذیرند؛ اما در جانشینی مستنصر با مستعلی اختلاف نظر دارند. جاشین المستنصر بنابر حکم آشکار خود او، پسر بزرگش نزار بود، اما امیر سپاه مصر که به مستعلی - پسر دیگر خلیفه - ارادت داشت، وی را به خلافت نشاند و او را امام مخصوص خواند. البته چون این قول، حکم آشکار خلیفه پیشین نبود نمی‌توانست تمام اسماعیلیه را راضی و خشنود کند. با آن که خلافت فاطمی در نسل مستعلی ادامه پیدا کرد؛ اما از آن پس فاطمیان در مصر دچار هرج و مرج شدند و در شام و ایران نیز با انشعاب مواجه گشتند. حسن صباح که در عهد حیات المستنصر برای نشر دعوت به ایران آمده بود ۴۷۳ (قمری)/۱۰۸۰ (میلادی) به هواداری از نزاریه - به پا خاست به طوری که چند سال بعد، پس از دستیابی به قلعه الموت ۴۸۳ (قمری)/۱۰۹۰ (میلادی)، آن جا را پایگاهی استوار برای رهبری دعوت اسماعیلیه کرد. پس از حسن صباح، هفت تن به عنوان روسای الموت فرمان راندند؛ که برای اسماعیلیان نزاری، امام دانسته می‌شدند. آخرین ایشان خو، امام رکن الدین رشاه بود که در سال ۱۲۵۶، هولاکو خان به الموت حمله کرد و دستور به قتل امام اسماعیلیان داد.نزاریه تنها فرقه اسماعیلیه‌است که امروزه امام حاضر دارد که کریم آقاخان می‌باشد. مستعلیه مستعلیه یا بوهره یکی از شاخه‌های اصلی فرقه اسماعیلیه در تشیع است. مستعلیه به دلیل انتسابشان به احمد مستعلی نهمین خلیفه فاطمی، به این نام خوانده می‌شوند؛ احمد مستعلی جانشین معاذ مستنصر شد؛ گروهی از اسماعیلیه که از احمد مستعلی ناخشنود بودند، به برادرش نزار روی آوردند و از او خواستند که خلافت را برعهده بگیرد. تلاش‌های نزار برای به دست گرفتن خلافت، به نتیجه نرسید و به قولی، نزار کشته شد؛ اما پیروی از نزار در ایران ادامه یافت و شاخه نزاریه در مقابل مستعلیه در آن سرزمین شکل گرفت. برخی از مستعلیه به دلیل انتسابشان به طیب ابوالقاسم، طیبی خوانده می‌شوند. گروه دیگر مستعلیه، حافظیه نامیده می‌شوند که حاضر به پذیرش طیب ابوالقاسم به عنوان امام نشدند و در عوض سلسله امامت را در خلفای فاطمی مصر ادامه دادند. با رکود و اضمحلال خلافت فاطمی، حافظیه به تدریج طرفداران خود را از دست داد؛ به طوری که امروزه تمام پیروان مذهب مستعلیه طیبی هستند. اختلاف بر سرِ جانشین در سال ۴۸۷ ق (۱۰۹۴ م) در میان اسماعیلیان بحرانی بر سرِ جانشینی پیشوایشان شکل گرفت و آنان به دو شاخه مستعلویان و نزاریان تقسیم شدند. در دوره خلافت فاطمی جانشینی مستعلی به جای خلیفه مستنصر (د ۴۸۷ ق)، و کنار گذاشته شدن نزار باعث دودستگی میان اسماعیلیان شد. اسماعیلیان ایران و شام به هواداری از نزار پرداختند و اسماعیلیان مصر و شمال آفریقا، به پیشوایی مستعلی باور آوردند. از آن پس هواداران مستعلوی و خلافت فاطمی را دعوت قدیم خواندند و نزاریان را دعوت جدید. حسن صبّاح رهبر نامدار اسماعیلیان ایران پیرو نزار بود. مستعلویان از پشتیبانی رسمی دولت فاطمی برخوردار شدند و وارث سازمان و تشکیلات آنان گشتند. به هررو پس از سرنگونی دودمان فاطمی در سال ۵۶۷ ق مستعلویان دیگر قدرت نگرفتند. شاخه‌ای دیگر به نام اسماعیلیان طیبی، که بیشتر مستعلوی بودند در یمن استقرار یافتند. رهبری طیبی‌ها در غیاب پیشوای ناپیدا (امام غائب)ی که انتظارش را می‌کشند فعلآ با اشخاصی به نام داعیان مطلق است. طیبی‌ها به هندوستان رفته و در آنجا مستقر شده‌اند. در هندوستان به ایشان بُهره گفته می‌شود. عبیدالله مهدی عبیدالله مهدی(نام کامل وی: عبیدالله سعید بن الحسین المهدی بالله) (۹۰۹-۹۳۴) بنیانگذار خلافت فاطمی، تنها خاندان بزرگ خلافت شیعه در تاریخ اسلام بود. وی شیعه اسماعیلی بود و نسب خود را به فاطمه دختر محمد می رسانید؛ در بین مورخین مسلمان برخی مانند ابن خلدون و ابن اثیر ادعای او را پذیرفته اند و برخی مانند ابن خلکان و سیوطی این نسب نامه را جعلی می‌دانند. عبیدالله مهدی در شهر سلمیه از سرزمین حمص در شهرهای شام برعلیه خلیفه خروج کرد و به مراکش پناه آورد، پس از مدتی از آنجا نیز خارج شده و به سجلماسه رفت. سرانجام، او موفق به تشکیل خلافت فاطمی شد؛ دو سال پیش از مرگش، خلافت او از مراکش تا مصر و تونس گسترش یافته بود. در مذهب اسماعیلیه، او امام دانسته می‌شود.   نزار نزار(نام کامل وی: أبومنصور نزار بن معاذ المصطفی لدین الله) پسر خلیفه فاطمی المستنصربالله بود که داعیه خلافت داشت، اما احمد مستعلی جای او را گرفت و به جای او به خلافت رسید. نزار به الموت در ایران گریخت و به حشاشین پناه آورد. پیروان نزار، که او را امام اسماعیلی می‌دانند، نزاری نامیده می‌شوند. نزار سرانجام دستگیر ابومنصور نزار العزیزبالله ابومنصور نزار العزیزبالله(نام کامل وی:العزیز بالله نزار بن معد بن إسماعیل) (۳۴۴ ه/۹۵۵ م- ۲۸ رمضان ۳۸۶ ه/۱۵ اکتوبر ۹۹۶ م) پنجمین خلیفه از خلفای فاطمی و هشتمین سلطان از سلطان‌های مصر و پانزدهمین امام از امامان مذهب شیعه اسماعیلی بود. او خطبه به نام خلیفه عباسی در یمن را متوقف ساخت، و از آن پس خطبه در آن سرزمین به نام خلیفه فاطمی گفته شد. او به فرماندگی جوهر صقلی به ضد سپاه آپتکین تاخت و در سال ۳۶۸ هجری بر دمشق چیره شد. به دستور او، دانشگاه الازهر در قاهره بنیاد شد، همچنین کتابخانه‌ای در قاهره و اسکندریه ساخته شد. العزیز در سال ۹۹۶ میلادی درگذشت و پسرش حاکم بأمرالله به خلافت رسید. احمد مستعلی احمد مستعلی(نام کامل وی:أبو القاسم أحمد بن معد المستنصر بالله بن الظاهر بن علی بن منصور المستعلی بالله) نهمین خلیفه فاطمی در مصر و مراکش بود؛ وی به جانشینی معاذ مستنصر رسید. اسماعیلیان مستعلی، او را به عنوان نوزدهمین امام خود پذیرفته اند؛ در حالی که نزاریان، برادرش نزار را به امامت پذیرفتند. در زمان حکومت او، صلیبیان توانستند بر اورشلیم سلطه یابند. مستعلی در قاهره در سال ۱۱۰۱ میلادی درگذشت. مدت فرمانروایی او هفت سال و دو ماه بود. آقاخان آقاخان نام عنوانیست موروثی که به امام فرقه اسماعیلیان می‌رسد. نخستین بار این عنوان را فتح‌علی شاه قاجار به آقا حسن‌علی شاه چهل و ششمین امام اسماعیلیه داد و پس از او جانشینانش از این عنوان برخوردارند. تاکنون چهار تن از سران این فرقه عنوان آقاخان داشته‌اند: حسن‌علی شاه محلاتی آقاخان اولعلی شاه آقاخان دومشاهزاده سلطان محمد آقاخان سومشاهزاده کریم الحسینی آقاخان چهارم در دوران پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی در اسناد و مجالس رسمی ایران به آقاخان با عنوان والاحضرت (که مخصوص خانواده سلطنتی بود) خطاب می‌شد. آقا خان چهارم، که در ایران به «پرنس کریم آقاخان» معروف است، بنیان‌گذار شبکه توسعه آقاخان است که برای گسترش آموزش و بهبود وضع زندگی در برخی کشورهای جهان مانند افغانستان کار می‌کند. شبکه توسعه آقاخان شبکه توسعه آقاخان (AKDN) نام موسسه‌ای است شامل دهها آژانس مختلف که به فعالیت‌های بشردوستانه در کشورهای فقیر و در حال توسعه می‌پردازد. این شبکه متعلق به کریم آقاخان، امام فعلی فرقه نزاریه اسماعلیه‌است که در عین حال سی و دومین سرمایه دار انگلیس[انگلستان یا بریتانیا؟ کدام‌یک؟] به شمار می‌رود. هر سه سال یک بار از سوی این بنیادجایزه معماری آقاخان به مبلغ نیم میلیون دلار به یک یا چند معمار زنده اعطا می‌گردد.   حاکم بأمرالله حاکم بأمرالله(۹۸۵-۱۰۲۱) ششمین خلیفه فاطمی در مصر بود که از سال ۹۹۶ در آن سرزمین فرمان می‌راند. وی در حالی که یازده سال داشت، به خلافت رسید. او مؤسس دارالحکمه در قاهره بود. وی با چین روابط دوستانه‌ای برقرار کرد. او در سال ۱۰۲۱ ناپدید شد، اسماعیلیان معتقد هستند که او کشته نشده بلکه خدا او را ناپدید کرده است و به همراه مهدی بازخواهد گشت.  رشیدالدین سنان رشیدالدین سنان معروف به شیخ الجبل یا پیر کوه، از رهبران اسماعیلیان در سوریه بود. در جوانی به الموت رفت و فنون حشاشیون را فراگرفت. در ۱۱۶۲ (میلادی)، به سوریه رفت و قلعه‌اش را در مصیاف با کمک فداییان دیگر ساخت. وی در روند جنگ‌های صلیبی دخالت داشت. بر اساس وقایع تاریخی مثل اتفاقاتی که در حین حمله صلاح الدین ایوبی به مصیاف افتاد و دست‌نوشته‌های خودش، او قدرت‌هایی خدادادی و نیز توانایی غیب‌گویی داشته‌است. او از شخصیت‌های بازی کیش یک آدم‌کش است. کیا بزرگ امید کیا بزرگ امید از سران اسماعیلی و جانشین حسن صباح بود. بر طبق وصیت حسن صباح کیا بزرگ امید رودباری به جای حسن نشست و دهدار ابوعلی اردستانی بر دست راست بزرگ امید و حسن آدم قصرانی بر دست چپ و کیا جعفر در پیش او. جوینی در کتاب تاریخ جهانگشای می‌گوید: «کس به لمسر فرستاد و بزرگ امید را بخواند و به جای خویش تعیین کرد.» بزرگ امید از چهره‌های ممتاز در میان شاگردان حسن بود و همو بود که قلعه لمسر (لمبه‌سر یا لنبه‌سر) را گشود و بیست سال در آنجا حکومت کرد. وقایع مهم از وقایع مهم زمان بزرگ امید حمله سلطان سنجر به قلاع اسماعیلی است. سنجر در زمان حسن به سازش تن داده بود ولی حالا می خواست امتحانی تازه کند بنابر این در سال ۵۲۰ هجری دو سال پس از جلوس بزرگ امید نخستین حمله را از مشرق آغاز کرد. نوشته‌اند که محرک سلطان در این حمله وزیر او معین الدین کاشی بود و البته اندکی بعد (در سال ۵۲۱ هجری) به دست اسماعیلیان کشته شد. این حمله در نهایت به سود اسماعیلیان تمام شد. بزرگ امید همچنین دستگاه ترور فداییان یا حشاشیون را گسترده تر کرد البته قتلهای کمتری نسبت به زمان حسن انجام شد ولی همانها بسیار مهم بودند. کشتن دو خلیفه عباسی المسترشد بالله و الراشد بالله، یک خلیفه فاطمی مصر الآمر باحکام‌الله ابوعلی منصور از آن جمله‌است. مرگ بزرگ امید بزرگ امید چهارده سال و دو ماه و بیست روز حکومت کرد و در سال ۵۳۲ هجری وفات یافت. او را در نزديكى قلعه الموت در مقبره حسن صباح به خاك سپردند. این مقبره، كه بعداً ديگر رهبران نزاريه ايران نيز در آنجا دفن شدند، تا هنگامى كه به دست مغولان ويران گشت، زيارتگاه اسماعيليان نزارى بود. پس از او پسرش محمد بن کیا بزرگ به تخت نشست. محمد بن اسماعیل محمد بن اسماعیل(نام کامل وی: محمد بن اسماعیل بن جعفر الصادق) هشتمین امام در مذهب شیعه اسماعیلی است. وی در سال ۱۲۸ هجری قمری زاده شد. دوران امامتش (بنا به اعتقاد اسماعیلیان) ۴۵ سال بود. او در یازدهم شوال ۱۹۳ هجری در فرغانه درگذشت. دوران کودکی او در دوران زندگی جعفر صادق بود. او مدت بسیاری را در خفا در مدینه زندگی کرد؛ چنان که تنها گروهی از داعیان او را می‌شناختند. بنا به روایات اسماعیلی، خلیفه عباسی هارون الرشید در جست وجوی او در مدینه بود؛ اما زبیده همسر هارون از پیروان امام بود و او را آگاه می‌ساخت.(در روایات اسماعیلیان، زبیده به آسیه زن فرعون شبیه شده‌است). سرانجام، محمد بن اسماعیل مدینه را ترک کرده و به همراهی برادرش علی بن اسماعیل به کوفه رفت. اسماعیلیان اعتقاد دارند که امامت پس از او به وافی احمد، انتقال یافته‌است. پس از وی، سه امام بعدی اسماعیلیه به دلیل تهدید از جانب خلافت عباسی، در خفا می‌زیستند. اسماعیلیان، این سه امام را ائمه مستورین می‌نامند. یعقوب بن کلس یَعقوبِ اِبْن ِ کِلّس (۳۱۸-۳۸۰ قمری/۹۳۰-۹۹۰ میلادی)، با عنوان کامل ابوالفرج، یعقوب بن یوسف بن ابراهیم بن هارون بن کلس، وزیر مصری فاطمیان و یهودی که مسلمان شد. زندگی ابن کلس در در ۳۱۸ قمری (۹۳۰ میلادی) در خانواده‌ای یهودی در بغداد به دنیا آمد. به همراه پدرش به شام کوچ کرد و در آنجا به عنوان نماینده خرید بازرگانان مشغول کار شد. پس از مدتی، با اموالی که جمع آوری کرده بود به مصر فرار کرد. او توانست توجه کافور را به خود جلب کند و با نشان دادن میراث چند نفر، از جمله یک یهودی و فرستادن باقی‌مانده آنها برای کافور توانست مورد اعتماد او واقع شود و متصدی دیوان مصر و شام شد. به اعتقاد برخی او به طمع وزارت، مسلمان شد. با اسلام آوردن ابن کلس موقعیت ابوالفضل جعفر بن فرات (ابن حنزابه وزیر کافور) متزلزل شد که پس از مرگ کافور در ۳۵۷ قمری خصومتش علنی شد. وزارت در دولت ابومنصور نزار ملقب به العزیز بالله که اقتدار فاطمیان در شرق به شدت متزلزل شده بود، به پیشنهاد ابن کلس، العزیز سپاهی به برای فتح دمشق فرستاد. العزیز در محرم ۳۶۷ قمری موفق به شکست آلپ تکین شد، از این روی ابن کلس وزارت منصوب شد و او اولین وزیر این سلسله شد. او در رمضان ۳۶۸ قمری (آوریل ۷۹۷ میلادی) از العزیز لقب «الوزیر الاجل» و اموال فراوان دریافت کرد و در راه اعتلای سیاسی و فرهنگی قلمرو فاطمیان تلاش بسیاری کرد. فعالیت فرهنگی او توجه ویژه‌ای به مسائل فرهنگی داشت و گروهی از فقها، علما، پزشکان و شعرا را پیرامون او گردآمده بودند. آنها آثار خود را در مجلس وزیر عرضه می‌کردند. ابن کلس، گذشته از دانش پروری، خود نیز اهل قلم بود. از تألیفات او: کتاب فی القراءاتکتاب فی الادیانکتاب فی آداب رسول‌اللهکتاب فی علم الابدان و صلاحهارسالة الوزیریة یا مصنّف الوزیر، در فقه اسماعیلیه. به نظر می‌رسد که ابن کلس با تألیف و تدریس «رسالة الوزیریة» قصد داشته که دستگاه خلافت فاطمیان را براساس استنباط شخصی خود از فقه اسماعیلیه سازمان دهد و گذشته از وزارت نقش یک نظریه پرداز را نیز ایفا نماید. وی عالمان را به صدور فتوی از روی آن واداشته بود. مهم‌ترین اقدام فرهنگی ابن کلس را تبدیل جامع الازهر به مرکزی علمی می‌دانند. به درخواست او، عزیز برای ۳۷ نفر از فقها مقرری تعیین کرد و ایشان را در خانه‌های مجاور الازهر سکنی داد. گرچه علاقه ابن کلس به علم و علما از اهداف سیاسی خالی نبود. از میان بناها و آثاری که ابن کلس پدید آورد، می‌توان به جامع الحاکم و ۷ باغ در قاهره معروف به «بساتین الوزیر» اشاره کرد. مرگ ابن کلس در ۶۲ سالگی بیمار شد و در ذیحجه ۳۸۰ قمری (فوریه ۹۹۱ میلادی) درگذشت. در آخر عمرش العزیز شخصاً بر بستر او حاضر شد و پس از مرگ بر جنازه‌اش نماز گزارد و اشک ریخت. مراسم کفن و دفن او با شکوه برگذار شد.
نوشته شده توسط حاجی در 7:42 |  لینک ثابت   •